بودا به دهی سفر کرد , زنی که مجذوب سخنان او شده بود او را

بودا به دهی سفر کرد , زنی که مجذوب سخنان او شده بود او را به خانه اش دعوت کرد , کدخدای دهکده خود را به بودا رسانید و گفت : این زن هرزه است , به خانه او نروید , بودا به کدخدا گفت : یکی از دستانت را به من بده , کدخدا با تعجب یکی از دستانش را در دست او گذاشت , بودا گفت : حالا کف بزن , کدخدا گفت : هیچ کس نمیتواند با یک دست کف بزند , بودا با لبخند گفت : هیچ زنی هم نمیتواند , به تنهایی هرزه باشد , مگر اینکه مردان دهکده نیز هرزه باشند ,,,
دیدگاه ها (۲۳)

جمله ای زیبا از خداوند : قبل از خواب دیگران را ببخش و من قبل...

عارفی را دیدند , مشعل و جام آب بدست , پرسیدند : کجا میروی. ...

عشق مقصد نمیشناسد , رسیدن ندارد , عشق فقط جهت است , بی هیچ س...

بدون شرح ,,,, ,

دستانش را به صورت سفید دخترک رساند و چانه اش را بین دستانش گ...

خـیــانـــت دروغــیـن𝔓𝔞𝔯𝔱²⁰/بازگشت حس عشق دخترک در را بست مک...

پارت 12

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط