ساشا در حال گره زدن پارچه با دهنش...ساشا:نمیدونم کیا رو م

ساشا در حال گره زدن پارچه با دهنش...ساشا:نمیدونم کیا رو میگی ولی مواظبشون باشین و همینطور دوتا دوست های من لیا و میا....اونا هم خیلی ترسو هستن...آدمای ترسو معمولا بیشترین آسیب رو بین ما میبینن...من جلو حرکت میکنم.
کوک ابرویی بالا انداخت و سوالی به ذهنش اومد...کوک:ببخشید...عااااااممم...میشه بدونم شما شغلتون چیه؟....ساشا یه میشه از اونجا برداشت و رو به کوکی کرد...ساشا:این رو بده به کسایی که صلاح ندارن...و مواظب اون ۴ نفر هم باشین...کوکی با سوالی که توی ذهنش بود میله رو گرفت و به سمت لیا و میا رفت...کوکی:اسمتون لیا و میاعه؟...لیا و میا:بله...کوک:خب...من مواظبتونم...تا آسیب نبینین....‌.
لیا و میا خیلی خوشحال شدن و لبخند زدن.
ساشا به بقه نگاه کرد و گفت:یکیتون با من بیاد...
نامجون:من میام.
ساشا اخمی کرد و گفت:بیا.
ساشا به زامبی ها نگاهی کرد و نامجون کنارش ایستاد و نگاهی به ساشا کرد...از نظرش این دختر زیبا و شجاع بود...اصلا بهش نمی‌خورد.
ساشا با دست جاهایی که باید میرفتن رو نشون میداد و نامجون گوش میکرد...ساشا:ولی اون قسمت زامبی زیاده....اینجا رو میشناسی؟
نامجون:آره عین کف دست..
ساشا در حال نشون دادن جایی که زامبی زیاده...ساشا:خوبه...اون قسمت جای امنی هست که امشب اونجا پناه ببریم؟..
نامجون با دقت نگاهی کرد و گفت:خب..اونجا نه ولی جلوترش یک انباری که معمولا شبا درش بسته میشه و کسی داخلش نیس‌...ساشا با جدیت و هیجان:عالیه...خوب..[با نشون دادن جاها]:ما باید سروصدا ایجاد کنیم و یا یک جرقه اونطرف خیابون درست کنیم که زامبی ها رو اونطرف بکشیم و خودمون به سمت انباری حرکت کنیم...
نامجون سری به نشانه تحسین تکون داد و گفت:خوشم اومد...
ساشا نگاهی به نامجون کرد و نامجون بهش لبخند زد...
نامجون:اون طرفی که میخوایم یه جرقه درست کنیم یک مغازه ای هست که میتونه کمکمون کنه...
ساشا هنوز نامجون رو نگاه می‌کرد...سری تکون داد و به عقب نگاهی انداخت...و رو به نامجون:بریم.
شرایط پارت بعد:۱۱ تا لایک...۱۰ تا کامنت...۳ تا بازنشر
بچه ها حمایت هاتون کلا خیلی کم شده و من الان اون رمان رو گذاشتم و باید شرط هاش برسه و برای این رمان هم شرط میزارم و بعدش باید درخواستی رو بنویسم 😁.
دیدگاه ها (۴)

نـفـرتــ#𝑯𝒂𝒕𝒆#𝑷𝒂𝒓𝒕:⁶م.ک نگاه مشکوکی به جونگکوک‌ انداخت.م.ک: ...

✈️ چند روز بیشترپارت ۲۰عصر، دوباره به کنار رودخونه رفتن.همون...

### پارت ۹: شکارِ سایه در شبِ بی‌پایانبعد از اون اتفاق، عمار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط