ادامه داستان

ادامه داستان

قسمت پنجم:

خیلی خسته بودم پاهام دیگه جون نداشت کل تنم از خستگی میلرزید چهره بچه ها هم پر از خستگی بود کمرم گز گز میکرد هوووووف چشام بزور باز مونده بود همینطور که راه میرفتیم چشممون به یه خونه قدیمیو دربوداغون افتاد نوری از داخل خونه دیده میشد انگار کسی اون تو باشه
ابتین_این خونه اینجا چیکار میکنه؟
طاها_من چه میدونم اوووووف....
خودم_شاید کسی اون تو باشه
ارمین_خو بریم اون تو شاید تونستیم چند روزی اونجا بمونیم
خودم_و....ولی امکان داره بازم بلاملا سرمون بیاد....
ارمان_ به اندازه کافی بلا سرمون اومده دیگه کافیه این جسدو روحایه مردشور برده هم انقدر وحشی نیستن دیگه..
خودم_ خووووووو چرا فحش میدی؟؟
ارمان_ عه معذرت میخوار روحو جسد هایه عزیز!!!
خودم_ خو بابا بی اعصاب
طاها_ بسه دیگه وقت برا دعوا کردن گیر اوردین بریم تو دیگه
به جلویه در که رسیدیم مکث کوتاهی کردیم سکوت همه جارو گرفته بود دستمو دراز کردم یواش یواش به در کوبیدم در باز شد اروم اروم... از ترس به خودم لرزیدم یه پیرمرد بود جسمم خالی شد احساس سبکی کردم اخیییش این دیگه مرده نبود
پیرمرد_بله کاری داشتید؟؟
خودم_امممم...ببخشید اقا ما گم شدیم میتونیم چند روزیو اینجا باشیم؟؟
پیرمرد (با تعجب)_ گم شدین؟؟؟
طاها_بله خیلی هم خسته و گرسنه‌ایم
پیرمرد_بله...بله بفرمایید قدمتون رو تخم چشام..
ابتین_واقعا ممنونیم معذرت میخوایم به زحمت افتادین
پیرمرد_نه این چه حرفیه خیلی وقته مهمون نداشتیم بفرماید بفرماید
اونجا یه پیرمرد و پیرزن باهم زندگی میکردن خیلی هم مهربون بودن خونه دربوداغونو سرد بود ولی مهر اونا به دلمون نشت با حرفاشون مارو گرم میکردن دوستام خواب بودن منو پیرزن بیدار بودیم نصف شب بود
پیرزن_خب شما چطوری به این جنگل اومدین؟!
خودم_ قرار بود ما یه سفر تفریحی به این مکان جهنمی داشته باشیم
پیرزن_اوه...پسرم حتما خیلی ترسیدی
خودم_اوهوم....همه ترسیدیم چرا اینجا اینطوریه؟؟
پیرزن_ داستانی هست که باید بهت بگم
خودم_چه داستانی؟؟
پیرزن_راجب این جنگله
خودم_ بگین بگین خواهش میکنم
پیرزن_حدود ۲۰۰سال پیش یه زوج واقعا عاشق تصمیم گرفتن تو این جنگل جشن عروسی بگیرن عروسیه باشکوهی بود اون زوج خیلی خوش بخت بودن همیشه برایه جشن سال روز ازدواجشون به این جنگل میومدن اون موقع جنگل اینطوری نبود زیبا و اروم بود بعد از سال ها صاحب یه دختر شدن اسم دخترو (زمزمه) گذاشتن دختره زیبا و دوست داشتنی بود یه روز تصمیم گرفتن دخترشون زمزمه رو با خودشون به جنگل ببرن....
چشماش پر از اشک شد و ادامه داد
پیرزن_دیگه برنگشتن تو همون جنگل گم شدن هیچ کس از اونا خبر دار نشد
خودم_ این چه ربطی به جنگل داره؟؟
پیرزن_ داستان هنوز تموم نشده......


ادامه دارد


#جنگل_بی_زمزمه
دیدگاه ها (۳)

ادامه داستان قسمت شیشم:پیرزن_۱۱ سال بعد از گم شدن اون خانواد...

ادامه داستان قسمت هفتم:به هق هق افتادم نگاهو لبخند ترسناکش ر...

ادامه داستانقسمت چهارم:سامان تیکه تیکه شده بود دستش یه طرف س...

ادامه داستانقسمت سوم: طاها کنارش زد...(صدایه جیغ بلند).... س...

پشت این لبخند هزاران درد و غم وجود داره خلاصه گذشته ی سوگیمو...

جنگل نفرین شده پارت ۲۲

ادامه پارت قبل : شینیچیرو شبا زودتر میومد خونه و وقتش رو بیش...

بلولاک

گمشده در اعماق جنگلهیونجین/ا.تپارت:۲با قدم های شمرده و آروم ...

پارت ۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط