فنفیکشن | «بعد از آخرین شب»
فنفیکشن | «بعد از آخرین شب»
قسمت اول: فرصتی که نباید وجود میداشت
همهچیز تمام شده بود.
حداقل همه همین را باور داشتند.
یونسو با وحشت از خواب پرید. نفسهایش بریده بود و قلبش آنقدر محکم میتپید که انگار هنوز صدای شمارش معکوس بازی را میشنید. چند ثانیه طول کشید تا متوجه شود روی تخت اتاقش در خانه خوابیده، نه در آن ساختمان متروکه.
«فقط... یه کابوس بود؟»
او با دستهای لرزان گوشیاش را برداشت.
تاریخ.
همان روزی بود که قرار بود کلاسشان برای اردوی آموزشی راهی سفر شود.
یونسو خشکش زد.
«نه... این غیرممکنه.»
وقتی به مدرسه رسید، همان چهرههایی را دید که فکر میکرد برای همیشه از دست داده است. صدای خندهها در راهرو پیچیده بود؛ انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.
و آنوقت...
گو کیونگجون از انتهای راهرو وارد شد.
همان نگاه مغرور، همان قدمهای آرام، همان لبخند نصفهنیمه.
یونسو بیاختیار اسمش را صدا زد.
«کیونگجون!»
همه برگشتند و به او نگاه کردند.
کیونگجون اخمی کرد و نزدیک آمد.
«چیه؟ اولین باره اسممو درست صدا میزنی.»
یونسو بدون فکر مچ دستش را گرفت.
گرم بود.
واقعی بود.
کیونگجون با تعجب به دستش نگاه کرد.
«...حالت خوبه؟»
اشک در چشمهای یونسو جمع شد.
«تو... زندهای.»
کیونگجون چند لحظه ساکت ماند، بعد آرام خندید.
«خب... تا جایی که میدونم آره.»
یونسو سریع دستش را رها کرد و صورتش را برگرداند.
«هیچی... اشتباه کردم.»
اما تمام طول روز فقط یک فکر در ذهنش میچرخید.
اگر واقعاً زمان به عقب برگشته باشد...
شاید این بار بتواند همه را نجات بدهد.
---
زنگ آخر که خورد، کیونگجون جلوی در کلاس ایستاد.
«هی، یونسو.»
یونسو سرش را بلند کرد.
«امروز عجیب رفتار میکردی.»
«...ببخشید.»
«نه.»
کیونگجون مکث کرد و برای اولین بار لبخندش رنگ شوخی نداشت.
«فقط... هر اتفاقی افتاده، لازم نیست تنهایی تحملش کنی.»
یونسو ماتش برد.
در خاطراتش، کیونگجون هیچوقت چنین حرفی نزده بود.
شاید...
شاید این بار سرنوشت هم کمی تغییر کرده بود.
قسمت اول: فرصتی که نباید وجود میداشت
همهچیز تمام شده بود.
حداقل همه همین را باور داشتند.
یونسو با وحشت از خواب پرید. نفسهایش بریده بود و قلبش آنقدر محکم میتپید که انگار هنوز صدای شمارش معکوس بازی را میشنید. چند ثانیه طول کشید تا متوجه شود روی تخت اتاقش در خانه خوابیده، نه در آن ساختمان متروکه.
«فقط... یه کابوس بود؟»
او با دستهای لرزان گوشیاش را برداشت.
تاریخ.
همان روزی بود که قرار بود کلاسشان برای اردوی آموزشی راهی سفر شود.
یونسو خشکش زد.
«نه... این غیرممکنه.»
وقتی به مدرسه رسید، همان چهرههایی را دید که فکر میکرد برای همیشه از دست داده است. صدای خندهها در راهرو پیچیده بود؛ انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.
و آنوقت...
گو کیونگجون از انتهای راهرو وارد شد.
همان نگاه مغرور، همان قدمهای آرام، همان لبخند نصفهنیمه.
یونسو بیاختیار اسمش را صدا زد.
«کیونگجون!»
همه برگشتند و به او نگاه کردند.
کیونگجون اخمی کرد و نزدیک آمد.
«چیه؟ اولین باره اسممو درست صدا میزنی.»
یونسو بدون فکر مچ دستش را گرفت.
گرم بود.
واقعی بود.
کیونگجون با تعجب به دستش نگاه کرد.
«...حالت خوبه؟»
اشک در چشمهای یونسو جمع شد.
«تو... زندهای.»
کیونگجون چند لحظه ساکت ماند، بعد آرام خندید.
«خب... تا جایی که میدونم آره.»
یونسو سریع دستش را رها کرد و صورتش را برگرداند.
«هیچی... اشتباه کردم.»
اما تمام طول روز فقط یک فکر در ذهنش میچرخید.
اگر واقعاً زمان به عقب برگشته باشد...
شاید این بار بتواند همه را نجات بدهد.
---
زنگ آخر که خورد، کیونگجون جلوی در کلاس ایستاد.
«هی، یونسو.»
یونسو سرش را بلند کرد.
«امروز عجیب رفتار میکردی.»
«...ببخشید.»
«نه.»
کیونگجون مکث کرد و برای اولین بار لبخندش رنگ شوخی نداشت.
«فقط... هر اتفاقی افتاده، لازم نیست تنهایی تحملش کنی.»
یونسو ماتش برد.
در خاطراتش، کیونگجون هیچوقت چنین حرفی نزده بود.
شاید...
شاید این بار سرنوشت هم کمی تغییر کرده بود.
- ۱.۱k
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط