「#NEWTON'S LAW 」

#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 52
✦.................................

هیچ حرکتی نکرد، جونگکوک بی‌اختیار او را در آغوش کشید

بدنش داغ بود اما نفس‌ هایش هر لحظه ضعیف‌تر می‌شد. جونگکوک با صدایی که تمام عمارت را لرزاند، فریاد کشید:

_ جکسووووون!!

صدای دویدن چند نفر از راهرو بلند شد. جکسون تقریباً با شانه به چارچوب در کوبید و نفس‌نفس‌زنان داخل آمد، اما با دیدن نیکی، قدمش همان‌جا خشک شد.

رنگ صورت دختر تقریباً سفید شده بود لب‌هایش کبود پلک‌ هایش بی‌حرکت نفس‌ های کوتاه و بریده‌ای که به زحمت بالا می‌آمدند

جکسون زیر لب زمزمه کرد:

جکسون: لعنت...

جونگکوک حتی نگاهش هم نکرد، یک دستش را پشت شانه‌های نیکی برد، دست دیگرش زیر زانوهایش لغزید و او را با احتیاط در آغوش گرفت؛ انگار کوچک‌ترین فشار ممکن بود او را بشکند.

بدن نیکی بی‌جان روی سینه‌اش افتاد، سرش آرام روی شانه‌ی جونگکوک سر خورد، جونگکوک فقط یک جمله گفت:

_ ماشین.

همین یک کلمه کافی بود، تمام عمارت به هم ریخت؛ نگهبان‌ها دویدند، خدمتکارها با وحشت کنار رفتند، جکسون بی‌سیم را از جیبش بیرون کشی؛

جکسون: مسیر جلو رو خالی کنین! سریع!

جونگکوک بدون مکث از پله‌ها پایین رفت، قدم‌هایش بلند و سریع بود اما هر بار که بدن نیکی در آغوشش کمی تکان می‌خورد ناخودآگاه او را محکم‌تر نگه می‌داشت

موهای نیکی روی بازویش ریخته بود، صورت رنگ‌پریده‌اش درست کنار قلب جونگکوک قرار داشت

برای اولین بار؛ جونگکوک از صدای تپش قلب خودش متنفر بود، چون قلب نیکی آن‌قدر آرام می‌زد که انگار هر لحظه ممکن بود متوقف شود

ـ [ ۶:۰۹ | محوطه عمارت ]

مرسدس هنوز کامل روشن نشده بود که جونگکوک در عقب را باز کرد، با دقت نیکی را روی صندلی خواباند اما همان لحظه سر دختر به یک طرف افتاد

جونگکوک سریع دستش را پشت گردنش گذاشت..

هیچ واکنشی

انگشتانش لرزید، در را محکم بست خودش پشت فرمان نشست، جکسون خواست سوار شود.

جکسون: منم می-

_ نه.

جکسون مکث کرد

_ رئیس، حالتون..

جونگکوک حتی نگاهش هم نکرد، مرسدس با صدای گوش‌خراش لاستیک‌ها از عمارت خارج شد.

ـ [ داخل خودرو ]

عقربه‌ی سرعت از دویست هم رد شده بود چراغ‌های شهر مثل خط‌های کشیده از کنارشان می‌گذشتند، جونگکوک با یک دست فرمان را گرفته بود دست دیگرش هر چند ثانیه یک بار روی مچ نیکی می‌ رفت

نبض... ضعیف‌تر از قبل.

صدایش برای اولین بار شکست:

_ نه... الان نه...

گوشی‌اش زنگ خورد: جکسون.

بلندگو را روشن کرد

جکسون: بیمارستان آماده‌ست. تیم احیا دم در-

_ پنج دقیقه.

تماس قطع شد، جونگکوک دوباره به نیکی نگاه کرد؛ چند تار مو روی صورتش افتاده بود، آرام آن‌ها را کنار زد

_ چشمای خوشگلتو باز کن...

سکوت.

_ باهام دعوا کن...

هیچ جوابی نیامد

_ فحشم بده...

فقط صدای نفس‌های بریده‌ی خودش داخل ماشین پیچید...

ـ [ ۶:۱۸ | بیمارستان خصوصی سئول ]

هنوز ماشین کامل نایستاده بود که چند پزشک و پرستار با برانکارد بیرون دویدند

جونگکوک خودش در را باز کرد منتظر هیچ‌کس نماند، نیکی را دوباره در آغوش گرفت و تقریباً دوید

یکی از پزشک‌ها جلو آمد

پزشک: لطفاً بذارین روی برانکارد

جونگکوک تکان نخورد نگاهش از صورت نیکی جدا نمی‌شد

پزشک: جناب... وقت نداریم!

همان جمله انگار او را به خودش آورد، با اکراه... نیکی را روی برانکارد خواباند دست دختر هنوز دور آستین کت جونگکوک گیر کرده بود

جونگکوک خم شد به‌آرامی انگشت‌های سردش را باز کرد لحظه‌ای به کف دست یخ‌زده‌اش خیره ماند...

پرستارها برانکارد را با سرعت به داخل بردند، درهای اتوماتیک بسته شدند

جونگکوک همان‌جا ایستاد، خون از بند انگشت‌ های زخمی‌اش آرام روی کف سفید بیمارستان چکه می‌کرد

جکسون چند ثانیه بعد نفس‌زنان رسید خواست چیزی بگوید اما با دیدن صورت جونگکوک، ساکت شد؛ مردی که همه از بردن اسمش می‌ترسیدند پشت آن درهای بسته ایستاده بود، بی‌حرکت و برای اولین بار در زندگی‌اش هیچ کاری از دستش برنمی‌آمد.
دیدگاه ها (۳۰)

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 51✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 50✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 43✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 27✦....................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط