تو چهره کامیل دقت کرد. این که چقد آروم و دوست داشتنی به ن

تو چهره کامیل دقت کرد. این که چقد آروم و دوست داشتنی به نظر می‌رسید. چهره ای خیلی آشنا بود اما ریندو اطمینان داشت که تاحالا اونو ندیده. خال گوشه ابروش دوباره توجه ریندو رو گرفت. لکه سیاه کوچولوی زیرپوستی که نه تنها بد نبود بلکه زیبا ترش هم میکرد.خودشو جلو کشید. امیدوار بود کامیل خواب سبکی نداشته باشه.
حال رو بوسید و بعد بدون هیچ حرکت اضافی دیگری اون جارو ترک کرد. باید دوباره خود کنترلی اش رو بدست می‌آورد.

^o^ ^o^
نور آفتاب حالا به تندی به صورتش می‌تابید. آنقدر تند که پلکای لرزون کامیل رو وادار به باز شدن کرد. اول فکر کرد تو خونه ست.
مثل همیشه که یوشیرو پرده هارو باز میذاشت و نور آفتاب آزارش میداد. اونموقع ها که هرچقد غر میزد و تذکر میداد یوشیرو توجه نمیکرد. واقعا که عجب مرد بی ملاحظه ای بود!
بدنش خیلی کرخت بود و وقتی خواست بلند شه بدنش قفل کرد. خاطرات به تنش هجوم آوردن و یهو از جاش پرید. ریه اس سفت شد و نفس هاش تندتر شد. خدایا... تیکه پارچه های سیاه روی زمین و اون پیراهن سفید روی تنش گواهی به هرچیزی که دیشب اتفاق افتاده بود.
+ من.... من...
دستشو میان موهاش فرو می‌برد و اشک هاش دونه دونه چکید. انگار که وجودش تو اون اشک ها خلاصه میشد.
همه چیز تقصیر اون مرد دیشبی بود. ریندو هایتانی! نه! اون بهش رحم کرد همه چیز تقصیر یوشیرو بود. اونی که اینجا حاضر اما غایب بود. جطوری روش شد همسرش زیر دست اون هیولا ول کنه؟!
یوشیرو که خوب میدونست ریندو کیه و چه کارهایی از دستش بر میاد چرا زنشو زیر دست اون فرستاد؟!
اگه فیتیش های وحشتناک و خشن سانزو گل می‌کرد و تا همین دقیقه هم تنشو ول نمیکرد چی؟!
شانس آورد که دیشب مردونگی اون گل کرد وگرنه که...
حتی از فکر بهش هم تنش میلرزید. بعد از چنددقیقه غرق شدن تو فکراش بلاخره از جاش بلند شد. تازه فهمید که لباس تنش نیست. خجالت زده اطرافو نگاه کرد کهچشمش به تخت افتاد. دامن و کمربند و کفش. چند ثانیه به اونجا نگاه کرد. یوشیرو براش آورده بود؟!
نه کامیل که همچین لباس هایی نداشت. شاید یکی از خدمتکار های اونجا دلش براش سوخته و این کار کرده... نه امکان نداشت. اونجارو چند نفر از گردن کلفت ها تمیز میکردن. دستی روی لباس ها کشید و بوی پارچه بلند شد. خیلی تمیز بود.
شاید واقعا یکی از افراد آشپزخونه وقتی داشته تمیز میکرده اینو براش آورده باشه. امکان نداشت بزارن کار می یاز همون زنها باشه. اونا حتی اجازه خروج از آشپزخونه هم نداشتن.
کامیل این چیزها رو میدونست اون ها قطعا به باند بودن. بدون شک نمیتونستن همچین کار پرریسکی رو به یه خدمتکار بسپارن. مخصوصا که اینجا قمار غیر قانونی و مواد مخدر و اسلحه جابه جا میشد.
فکر کرد و فکر کرد و هرچی بیشتر میخواست به به نتیجه ی دیگع برسه در آخر به همون مرد می‌رسید همون مرد دیشب. کار خودش، بود.
لباس هارو برداشت با اینکه اصلا دلش نمی‌خواست که اونهارو بپوشه در همون حال دلش، هم نمی‌خواست لخت بیرون بره. دیشب چطور کنار اون مرد خوابید و با اون حرف زد؟!
حالا حتی یادآوری خاطرات دیشب همتنشرو می‌لرزوند.مچ دستاش از رد کمربند کبود و لبهاش، از جای کراوات میسوخت.
لباس هارو پوشید. حس خیلی بهتری داشت. کفش هارو برداشت. احساس، کرد مثل سیندرلا کفش تو پاهاش میشینه. حالا شاهزاده کی بود؟! هایتانی ریندو؟! خندش گرفت.
از جاش بلند شد و چرخید و باد زیر دامنش پیچید و لبخندی روی لباس جاخوش کرد. همیشه لش همچین دامنی میخواست. با در نگاه کرد. باید میرفت. با دستهای لرزون در رو باز کرد و آروم به طرف بیرون خیز برداشت. هیچکس دیگه تو ویلا نبود. شاید واقع تنهابودن توی همچین جاهایی ت سنام بوده باشه اما حقیقتا کامیل حس خاصی نداشت.
برگه ها هنوز روی میز قمار پخش بودن. دلش برای خودش سوخت چون فقط یه بسته کاغذ باعث اتفاق افتادن این بدبختی براش شد. نفسی از سر بیچارگی کشید. خبری از رد پودر مواد روی میز نبود یا همه اش مصرف شده یا همون کسی که مصرف کرده با دقت ردشم پاک کرده.
یهگ ترس تو وجودش نشست. نکنه یهوقت ویلا خالی و تمام درها قفل باشه؟! اگه محبور شد بازم هرشب با اون مرد بخوابه چی؟!
در این صورت پنجره رو میشکست و خودشو مینداخت پایین. آنقدر تو جنگل میچرخید تا بمیره. چقدر دیوونگی که داشتن اون مرد کنارش رو به داشتن یوشیرو کنارش ترجیح میداد.
پله هارو پایین رفت و دقیقا توی همون جایی که اون مهمونی اشرافی برگزار شد به گوشه روی مبل یوشیرو رو دید که خوش و خرم روی مبل خوابیده. بی خبر از اطرافش.
کامیل به سمتش رفت. حالا ازش نفرت داشت. مردی که دوسال در طول این زندگی هرشب بهش تجاوز کرد حالا اینطوری انداختش تو دهن شیر.
دیدگاه ها (۲)

+ ( یوشیرو تو نمیتونی.... ما... ما ازدواج کردیم من زنتم!) و ...

پارت اولکامیل مثل همیشه روبروی اینه شکسته اش نشسته بود و و م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط