Part

Part²:
پرنیا: بعد از اینکه کارام رو انجام دادم ساعت شده بود ۶:۲۰ و من تا اون موقع صبحونم رو خوردم و ساعت ۶:۵۰ دقیقه بود که من رفتم رو ایستگاه که سرویس بیاد دنبالم من و دوستم یسنا با هم دیگه توی یه سرویس هستیم و فقط موقع صبح با هم دیگه هستیم اما موقع ظهر چند تا دیگه از دوست هام هم هستن تا وقتی که سرویس بیاد طول میکشه به خاطر همین من و یسنا تا اون موقع با هم دیگه حرف میزنیم وقتی سرویس اومد سوار شدیم و حرکت کردیم سمت مدرسه مدرسه دانش آموز هایی که رفتن اعتکاف رو بردن شلمچه من خیلی دوست داشتم که برم اما خوب عموم فوت شده بود و نمیتونستم برم دیروز اونها برگشتن و امروز باید بیان مدرسه تو راه بودیم و من داشتم به ارسلان فکر میکردم که ........
دیدگاه ها (۰)

Part³:پرنیا: که دیدم ارسلان اومده تعجب کردم اون معمولا دیر م...

chand Party: وقتی کم خونیه شدید داری و....part:1نامجون: با ص...

Part¹:پرنیا: از وقتی که روی ارسلان کراش زدم دیگه دلم میخواد ...

بچه ها میخوام یه فیک جدید بزارمجریان از این قراره که دوتا دخ...

عشق صورتی پارت17^

تنهایی پارت اول زندگی حرفی براش ندارم فقط می‌خوام خوش بگذرون...

اون مال منه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط