[•] عــــمارت★عشقـــ[•]
[•] عــــمارت★عشقـــ[•]
Part number 29
_«اينده؟ چه اتفاقي داره ميوفته؟»
به خوندن ادامه داد.
_«برای اینکه از اینده ی خود باخبر شوید، این ورد را در جلوی اینه ای بخوانید!»
با جدیت به خوندن ادامه داد و روشش رو یاد گرفت.
{تایم: 2 نصف شب}
_«این ورد...خیلی عجیبه...به زبون روسی؟»
به جمله ی متن نگاهی انداخت. جلمه ای روسی، با اون حروف عجیب غریب روسی؛ با اکراه چشماشو بست. دستشو جلو برد.
_« Восстань, о Божественный Дух! Утверди свою уникальность — восстань!»
دوباره تکرار کرد.
_« Восстань, о Божественный Дух! Утверди свою уникальность — восстань!»
(اراشی: معنی متن روسی میشه "برخیز، ای روح الهی! یگانگی خویش را آشکار ساز — برخیز!" خلاق بودنمو میبینی؟)
نماد هایی دور دستش رو گرفت. نماد مار مانندی، به رنگ قرمز و ابی؛ ابی؟ چرا ابی؟
ناخوداگاه چشماش باز شد. نه عنبیه، نه مردمک نه چیز دیگه ای تو چشمش نبود، فقط سفیدی!
نماد ها روی صورتش هم گرفت.
موجود قد بلندی جلوش پیدا شد. یه سایه...نه سایه نبود. یه مرد بود. خیلی شبیه دازای بود.
موجود زانو زد.
"ارباب من شمایید درسته؟"
_«بله...»
رنگ چشماش درست شد. شمع ها خاموش شدن!
"ارباب، من 'هاتارو' هستم، اینده بین شما..."
_«میتونی بهم بگی چویا با کی ازدواج قراره بکنه؟»
"ارباب...اولین سوالتون اینه؟"
_«اره!»
"چویا؟ خب...ایشون در 5 ماه اینده به قتل میرسـ...»
حرفش تموم نشده دازای یه سیلی بهش زد.
_«خفه شو!!»
"ارباب ، من فقط حقیقتو بازگو میکنم."
_«هوف...»
هاتارو ناپدید شد.
دازای خودشو انداخت رو تخت...
_«پس نقشه هام برای وقتگذرونی با ایلا؛ همش یه خیالبافی بود...»
خندید. به بخت سیاهش خندید. به شانسش خندید.
_«هه...»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
"چویا؟"
+«من به دازای خیانت کردم...به ایلا...به لیام...به هومیکو...»
"اشکالی نداره..."
+«اشکال داره! اتوکو!! من به بچهام خیانت کردم! من به رئیس مافیا خیانت کردم!!!»
"تو الان زیر دست سایه سیاهی..."
+«همون دیگه»
"تو ناراحتی چون رئیس سایه ها... (فلانی)ـه؟!"
+«کی باورش میشد؟»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
_«من یه نامیرا هستم...من یه نامیرا هستم.»
"ارباب...؟"
_«هوم؟»
"ارباب،در مورد شغل کنونی چویا سان چیزی میدونید؟"
_«شغل...کنونی؟!»
"بله ، چویا سان برای سایه ی سیاه کار میکنن...!"
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
[فردا]
با کت شلوار سفید و طلایی بالای سالن ایستاده بود. رده بالا ها بهش تبریک میگفتن.
جالب بود، دخترش دیگه قرار نبود باشه، زنش برای دشمنش کار میکنه و همسر کنونیش...از یه مرد دیگه بارداره.
"دازای ساما؟"
صدای نازک لنا، توجهشو جلب کرد.
_«چیزی شده؟»
"تبریک میگم!"
_«ممنون...لنا...»
(اراشی: یادم رفت بگم، اس دو دازای و هاتارو هست با چت جی پی تی ساختم اصکی نکنید.)
Part number 29
_«اينده؟ چه اتفاقي داره ميوفته؟»
به خوندن ادامه داد.
_«برای اینکه از اینده ی خود باخبر شوید، این ورد را در جلوی اینه ای بخوانید!»
با جدیت به خوندن ادامه داد و روشش رو یاد گرفت.
{تایم: 2 نصف شب}
_«این ورد...خیلی عجیبه...به زبون روسی؟»
به جمله ی متن نگاهی انداخت. جلمه ای روسی، با اون حروف عجیب غریب روسی؛ با اکراه چشماشو بست. دستشو جلو برد.
_« Восстань, о Божественный Дух! Утверди свою уникальность — восстань!»
دوباره تکرار کرد.
_« Восстань, о Божественный Дух! Утверди свою уникальность — восстань!»
(اراشی: معنی متن روسی میشه "برخیز، ای روح الهی! یگانگی خویش را آشکار ساز — برخیز!" خلاق بودنمو میبینی؟)
نماد هایی دور دستش رو گرفت. نماد مار مانندی، به رنگ قرمز و ابی؛ ابی؟ چرا ابی؟
ناخوداگاه چشماش باز شد. نه عنبیه، نه مردمک نه چیز دیگه ای تو چشمش نبود، فقط سفیدی!
نماد ها روی صورتش هم گرفت.
موجود قد بلندی جلوش پیدا شد. یه سایه...نه سایه نبود. یه مرد بود. خیلی شبیه دازای بود.
موجود زانو زد.
"ارباب من شمایید درسته؟"
_«بله...»
رنگ چشماش درست شد. شمع ها خاموش شدن!
"ارباب، من 'هاتارو' هستم، اینده بین شما..."
_«میتونی بهم بگی چویا با کی ازدواج قراره بکنه؟»
"ارباب...اولین سوالتون اینه؟"
_«اره!»
"چویا؟ خب...ایشون در 5 ماه اینده به قتل میرسـ...»
حرفش تموم نشده دازای یه سیلی بهش زد.
_«خفه شو!!»
"ارباب ، من فقط حقیقتو بازگو میکنم."
_«هوف...»
هاتارو ناپدید شد.
دازای خودشو انداخت رو تخت...
_«پس نقشه هام برای وقتگذرونی با ایلا؛ همش یه خیالبافی بود...»
خندید. به بخت سیاهش خندید. به شانسش خندید.
_«هه...»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
"چویا؟"
+«من به دازای خیانت کردم...به ایلا...به لیام...به هومیکو...»
"اشکالی نداره..."
+«اشکال داره! اتوکو!! من به بچهام خیانت کردم! من به رئیس مافیا خیانت کردم!!!»
"تو الان زیر دست سایه سیاهی..."
+«همون دیگه»
"تو ناراحتی چون رئیس سایه ها... (فلانی)ـه؟!"
+«کی باورش میشد؟»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
_«من یه نامیرا هستم...من یه نامیرا هستم.»
"ارباب...؟"
_«هوم؟»
"ارباب،در مورد شغل کنونی چویا سان چیزی میدونید؟"
_«شغل...کنونی؟!»
"بله ، چویا سان برای سایه ی سیاه کار میکنن...!"
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
[فردا]
با کت شلوار سفید و طلایی بالای سالن ایستاده بود. رده بالا ها بهش تبریک میگفتن.
جالب بود، دخترش دیگه قرار نبود باشه، زنش برای دشمنش کار میکنه و همسر کنونیش...از یه مرد دیگه بارداره.
"دازای ساما؟"
صدای نازک لنا، توجهشو جلب کرد.
_«چیزی شده؟»
"تبریک میگم!"
_«ممنون...لنا...»
(اراشی: یادم رفت بگم، اس دو دازای و هاتارو هست با چت جی پی تی ساختم اصکی نکنید.)
- ۳۵۲
- ۲۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط