تنها با دشمن برادرم

تنها با دشمن برادرم < ۲

ساعت نگاه کردم با گوشیم 4 شب بود و من با کابوس بیدارم شدم دور برم نگاه کردم جز اتاق تاریک چیزی معلوم نبود من اتاقم پر نور های رنگی چون باعث میشه بترسم شب تو اتاقم باید نور های غیر مستقیم روشن باشن نور گوشی روشن کردم از اتاق زدم بیرون اب بخورم روی مبل یک نفر نشسته بود داشت و/یسک//ی میخورد معلوم بود مس//ته فکر کنم جونگکوک بود خواستم بدون اهمیت برم اب بخورم بیام ولی گفتم شاید زشت باشه گفتم
_سلام داداشم خوابه
_داداشت اره خوابه
_اها
_نخوابیدی
_کابوس دیدم نتونستم بخوابم چون اتاق تاریکه تو چرا نخوابیدی
_منم هر شب کابوس میبینم
_چه کابوسی راه حلی براش نیست
_صدای گریه مادرم تو خواب واضح میشنویدم که میگفت صاحب مدیر عامل شرکتش جلوی همه بهش توهین کرده اخراج و بعدش پدرم رفت دنبالش تو راه خونه فوت کردن
_متاسفم اما توهم باید بتونی اين کابوس پاک کنی
_بعضی چیز ها تا ابد داخل ذهنت میمونن حتی اگه به زندگي عادی ادامه بدی
_فکر کنم حالت خوب نیست مس//ت کردی نظرت چیه اونارو بزاری کنار بری استراحت کنی شاید خوابت برد
_باشه توهم اگه از اتاق خوشت نمیاد برو اتاق من بخواب
_داداشم کجا خوابیده پس
__تو حیاط خوابیده اصرار کرد اونجا بخوابیم
_ممنون
بعد تشکر رفتم اب خوردم بعد رفتم داخل اتاقش اتاقش خیلی ساده بود ولی بهتر بود چون داخل اتاق پنجره و تراس داشت و نور ماه داخل اتاقم روشن کرده بود منم پنجره باز گذاشتم هوای اتاق عوض بشه بعد خوابيدم

>صبح>
با صدای داداشم بیدار شدم که میگفت بیا صبحونه بخور بعد چشمام مالیدم و بعد تخت مرتب کردم رفتم پایین کنارش نشستم و سر میز فقط من داداشم بودیم که داداشم گفت
_ من میرم تو میتونی اینجا تنها بمونی تا من بیام یا میخواهی برات تاکسی بگیرم
_کجا کی میایی
_باید برم یه سر به یکی از رفیقام بزنم که دیشب حالش بد بود نتوست بیاد یه یک ساعت دیگه میام
_باشه منتظر میمونم جونگکوک هم باهات میاد
_نه اون زودتر از من رفت سرکار
بعد داداشم رفت ساعت نگاه کردم 10 صبح بود میز جمع کردم و ضرف هارو شستم خونرو مرتب کردم خیلی کثیف به هم ریخته بود بخاطر مهمونی دیشب از اونجایی که زود حوصلم سر میره خودمو با کار سرگرم کردم و منتظر داداشم بودم صدای کلید در شنیدم با ذوق رفتم سمت در گفتم حتما داداشم اما چهره خسته به هم ریخته جونگکوک دیدم و سریع رفتم سمتش گفتم
_حالتون خوبه
_اره داداشت کجاست
_گفت میره یکی ببینه زود میاد
_باشه منم میرم استراحت کنم
_ا.او..اون خون که پشت کمرته
_چی نه خون دماغ شدم لباسمو داخل شرکت در اوردم و پشتم خونی شده
_دیشب نخوابیدین
_نه
_من که گفتم باید استراحت کنید الان برید اتاقتون یه دوش بگیرید من براتون یکم غذا میزارم از اخرین باری که دیدمت خیلی لاغر شدین
_من اشپزی بلد نبودم بعد مرگ مادرم مجبور بودم از بیرون سفارش بدم یا برم بیرون بخورم و منم اصلا حوصله نداشتم بیشتر اوقات
_اینجوری که میمیرید
_نه میوه میخورم بجاش
_الان برید کاری که گفتم بکنید من نودل درست میکنم میارم
_ممنون
وضعیتش خیلی بد بود مطمئنم دعوا کرده دوروغ گفته هم پشتش خون هم لبش پاره شده بود خیلی ترسناک بود جونگکوک از اخرین باری که دیدم خیلی تغییر کرده اون موقع لپ داشت بدنش تو پر بود الان لاغر شده اما عضله اضافه کرده لپ هاش کاملا محو شده چطور جونگکوک تو یک سال انقدر تغییر کرده قبلا بانمک بود الان ترسناکه نودل پخته شده گذاشتم داخل سینی و لیوان یه پارچ اب گذاشتم داخل رفتم سمت اتاق جونگکوک نمیدونم چجوری در بزنم دستم پره با پا میزدم به در و بعد چند دقیقه در باز کرد با بالا تنه بدون لباس و موهای خیس به هم ریخته که داشت با حوله خشک میکرد سریع چشمام بستم سینی رو اوردم جلو گفتم
_ببخشید بفرمایید ناهار
_یه لحظه وایستا
.
_چشماتو باز کن
چشمامو باز کردم دیدم لباس تنشه و بعد نفس راحت کشیدم و سینی رو از دستم گرفت تشکر کرد ولی موقعی که سینی رو ازم گرفت چشماش پر اشک بغز بود یعنی با کی بحث کرده یا چی شده

...
بعد اینکه صدای در اتاق شنیدم در باز کردم صورت بانمک ماری دیدم که چشماشو بخاطرم بست منم سریع لباس پوشیدم اومدم چشماشو باز کرد وقتی سینی رو دستش دیدم یه لحظه بغزم گرفت و بعد سینی گرفتم تشکر کردم در بستم رو تخت نشستم با خودم گفتم
_اون دختر حتما شب برسه خونه شوکه میشه و بعدش نکنه مثل من بشه نکنه مثل من صبح تا شب دنبال قاتل باشه من با پدرشون حسابمو حل کردم ولی برادرش رفیق صمیمی منه امیدوارم نفهمن کار من بود

#جونگکوک
دیدگاه ها (۱۱)

تنها با دشمن برادرم< 3بعد اینکه سینی رو از دستم گرفت نشستم ر...

تنها با دشمن برادرم< 4بعد اینکه وارد اتاق شدیم اول پدرم دیدم...

تنها با دشمن برادرم< 1اوه امروز جشن داریم تولد داداشم برای ...

تنها با دشمن برادرم

جراح قلب (پارت14)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط