تو مرا آزردی،
تو مرا آزردی،
که خودم کوچ کنم از شَهرَت!
تو خیالت راحت؛
میروم از قلبت!
میشوم دورترین خاطره در...
شبهایت!
تو به من میخندی،
و به خود میگویی:
«باز میآید و میسوزد از این عشق»...
ولی...
برنمیگردم!
نه!
میروم آنجا که دلی
بهر دلی تب دارد...
عشق زیباست، وَ حرمت دارد...
که خودم کوچ کنم از شَهرَت!
تو خیالت راحت؛
میروم از قلبت!
میشوم دورترین خاطره در...
شبهایت!
تو به من میخندی،
و به خود میگویی:
«باز میآید و میسوزد از این عشق»...
ولی...
برنمیگردم!
نه!
میروم آنجا که دلی
بهر دلی تب دارد...
عشق زیباست، وَ حرمت دارد...
- ۳۳۵
- ۱۴ اسفند ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط