آتیشی که از بارون شروع شد

آتیشی که از بارون شروع شد

prt23

ویوی ا. ت

وقتی به آپارتمان رسیدیم، جونگکوک قبل از اینکه در رو باز کنه، چند لحظه همون‌جا ایستاد.

ا. ت: چرا وایسادی؟

جونگکوک: چون باید اول مطمئن بشم کسی داخل نیست.

ا. ت: آها.

جونگکوک: تو همین‌جا بمون.

ا. ت: باشه.

جونگکوک: و دنبالم نیا.

ا. ت: باشه.

جونگکوک وارد خونه شد.

سه ثانیه گذشت.

چهار ثانیه

پنج ثانیه

آروم در رو باز کردم و سرم رو داخل بردم.

ا. ت: جونگکوک؟

از داخل خونه صدایش اومد:

جونگکوک: نگفتم دنبالم نیا؟

ا. ت: من دنبالت نیومدم.

جونگکوک: پس اینجا چیکار می‌کنی؟

ا. ت: داشتم مطمئن می‌شدم زنده‌ای.

جونگکوک: پنج ثانیه گذشته.

ا. ت: خب تو خیلی مرموزی.

جونگکوک دستش رو روی صورتش کشید.

جونگکوک: برو داخل.

ا. ت: یعنی اجازه دارم؟

جونگکوک: ا. ت

ا. ت: باشه، اومدم.

ویوی جونگکوک

آپارتمان به‌هم‌ریخته نبود.

هیچ قفلی شکسته نشده بود.

هیچ پنجره‌ای هم باز نبود.

اما

اتاق ا. ت باز بود.

همین باعث شد سریع به سمتش برم.

ا. ت پشت سرم حرکت می‌کرد.

جونگکوک: گفتم پشت سرم بمون.

ا. ت: هستم.

جونگکوک: خیلی نزدیک.

ا. ت: چون گفتی پشت سرت بمون.

جونگکوک: منظورم این نبود که نفست به گردنم بخوره.

ا. ت: خب ببخشید، دفعه بعد با فاصله سه متری پشت سرت راه میام.

جونگکوک: لطفاً.

ا. ت: خیلی هم خوب.

در اتاق رو باز کردم.

همه‌چیز سر جاش بود.

اما روی آینه

با رنگ قرمز نوشته شده بود:

«حالا نوبت توئه، ا. ت مین.»

پشت سرم سکوت شد.

ا. ت نزدیک‌تر اومد.

وقتی نوشته رو دید

لبخندش محو شد.

ویوی ا. ت

چند لحظه فقط به نوشته خیره موندم.

بعد آروم گفتم:

ا. ت: این دیگه شوخی نیست

جونگکوک: می‌دونم.

ا. ت: اون‌ها اسم منو می‌دونن.

جونگکوک: آره.

ا. ت: می‌دونن کجا زندگی می‌کنم.

جونگکوک: آره.

ا. ت: و وارد اتاق من شدن.

جونگکوک: ا. ت

ا. ت: چرا من؟

جونگکوک جواب نداد.

فقط به نوشته نگاه کرد.

بعد به من.

جونگکوک: تقصیر منه.

ا. ت: نه.

جونگکوک: اگه تو رو وارد زندگی خودم نمی‌کردم

ا. ت: تو منو وارد نکردی.

جونگکوک به من نگاه کرد.

ا. ت: خودم وارد شدم.

جونگکوک: تو نمی‌دونستی وارد چی می‌شی.

ا. ت: الان می‌دونم که خطرناکه.

جونگکوک: پس چرا هنوز اینجایی؟

سؤالش خیلی آرام بود.

اما نمی‌دونستم چرا جوابش این‌قدر سخت شده.

به چشم‌هاش نگاه کردم.

ا. ت: نمی‌دونم

چند ثانیه سکوت شد.

بعد خیلی آهسته گفتم:

ا. ت: شاید چون نمی‌خوام تو رو تنها بذارم.

جونگکوک هیچ حرفی نزد.

ویوی جونگکوک

نمی‌دونستم چرا حرفش این‌قدر روی من اثر گذاشت.

«نمی‌خوام تو رو تنها بذارم.»

من سال‌ها عادت کرده بودم تنها باشم.

تنها تصمیم بگیرم.

تنها از مشکلاتم فرار کنم.

اما حالا

یک نفر داشت می‌گفت نمی‌خواد من تنها بمونم.

آروم جلو رفتم.

جونگکوک: ا. ت

ا. ت سرش رو بلند کرد.

جونگکوک: اگه یه روزی بهت گفتم ازم فاصله بگیر

ا. ت: گوش نمی‌دم.

جونگکوک: هنوز حرفم تموم نشده.

ا. ت: ولی جوابم آماده‌ست.

با وجود شرایط، لبخند کوچیکی روی لبم نشست.

جونگکوک: تو همیشه این‌قدر حرف می‌زنی؟

ا. ت: وقتی استرس دارم، بیشتر.

جونگکوک: پس خیلی استرس داری.

ا. ت: تو باعثشی.

جونگکوک: من؟

ا. ت: بله. تو، خانواده‌ت، عموت، آدم‌های ناشناس، فلش دزدیده‌شده

جونگکوک: قبول.

ا. ت: تازه هنوز نمی‌دونم چرا این‌قدر راز داری.

جونگکوک: یه روز همه‌چیز رو می‌فهمی.

ا. ت: قول؟

چند لحظه نگاش کردم.

جونگکوک: قول.
ادامه
لایک کامنت یادتون نره ❤🎀
دیدگاه ها (۴)

آتیشی که از بارون شروع شدpart24ویوی ا. تاون شببعد از اینکه پ...

🛐❤️‍🔥💋🎀#تهیونگ #جونگکوک #جیمین

پرنسسمون حمایت نشه؟ 💋🎀https://wisgoon.com/989343_8379

🎵🎶🛐#شوگا

آتیشی که از بارون شروع شدprt18ویوی ا. تبه فلش روی میز نگاه ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط