تکپارتی تام
تکپارتی تام
وقتی تو گوشیت میبینه اکست بهت پیام داده ( ازدواج کردین ).
یه روز عادی مثل بقیه ی روز های زندگیت بود ،مثل همیشه شوهرت رفته بود سر کار و تو تو خونه تنها بودی .تصمیم میگیری با دوستات بری بیرون و یکم خوش بگذرونین جون از وقتی که ازدواج کرده بودی با دوستای صمیمیت بیرون نرفته بودی .
به دوستات پیام دادی و محل قرار و اوکی کردین ،یه دوش کوتاه گرفتی وموهاتو خیس خیس بالای سرت بستی ،ضد آفتاب زدی وبا تینت کم رنگ کارو جمع کردی و یه لباس خنک تابستونی پوشیدی و از خونه خارج شدی .
قبل از اینکه از خونه خارج شی به تام زنگ زده بودی و همه چی رو گفته بودی .
بعد از گذشت یه ربع به محل قرارتون که یه کافه بود رسیدین و منتطر موندی تا بقیه بچه ها هم بیان .از اونجایی که تو تنها فرد بین اون جمع بودی که ازدواج کرده و شوهرش سرکاره ،تنها بودی و بقیه با دوست پسراشون میومدن .
وقتی صمیمی ترین دوستت الینا با دوست پسرش اومد شوک شدی .چون دوست پسر اون اکس تو بود .
بعد از گذشت نیم ساعت به سمت بچه ها گفتی : من باید برم سرم شلوغه .
اما الینا اصرار کرد که بمونی .
تا ساعت هفت شب با دوستات بیرون بودی ، وقتی برمیگردی خونه شروع میکنی به تمیز کاری و پختن شام.
تام از سر کار با یه دست گل بزرگ میاد . در و براش باز میکنی و میپری بغلش و میگی خوش اومدی شوهری ....
بغلت میکنه و سرتو میبوسه و میگه : دلم برات تنگ شده بود دختر خوشگلم.
ا/ت: منم همینطور .
داخل خونه میاد و روی مبل ولو میشه ، تو به اشپزخونه میری تا برای شوهرت یه لیوان اب ببری. گوشیت که روی میز وسط پذیرایی بود صفحه اش روشن میشه و تام ناخود آگاه برش میداره و پیامک رو میخونه .
اکست بود نوشته بود : امروز خیلی خوش گذشت دوباره بیا از این کارا بکنیم .
تام با عصبانیت از جاش بلند میشه و با گوشیت به سمت اشپزخونه میاد .
تام : این چیه ا/ت ؟
ا/ت : چی چیه عزیزم ؟
تام : به من عزیزم نگو .این کیه به تو پیام داده ؟
گوشی رو از دستش میگیری و میام رو میخونی و میگی : عزیزم لطفا اروم باش ،خواهش میکنم بذار توضیح میدم .
تام: زودباش ....
ا/ت : امروز که ازت اجازه گرفتم برم بیرون با دوستام همشون همراه دوست پسراشون بودن و الینا رو یادت میاد ؟
اون هم با دوست پسرش اومده بود که از قضا دوست پسر اون اکس من محسوب میشه .بخدا نمیدونم چرا به من میام داده اما لطفا حرف منو باور کن .
به حق حق میوفتی و میگی : اگر میخوای زنگ بزن بپرس .
بغلت میکنه و میگه : من به تو اعتماد دارم حرفتو باور میکنم ...
پس.... لطفا دیگه گریه نکن .
اون شب رو هم به راحتی میگذرونید اما بعدا به حساب اون آدم میرسه ....
ببخشید اگر بد شد ، اینو از قبل آماده داشتم 🎀 💚
وقتی تو گوشیت میبینه اکست بهت پیام داده ( ازدواج کردین ).
یه روز عادی مثل بقیه ی روز های زندگیت بود ،مثل همیشه شوهرت رفته بود سر کار و تو تو خونه تنها بودی .تصمیم میگیری با دوستات بری بیرون و یکم خوش بگذرونین جون از وقتی که ازدواج کرده بودی با دوستای صمیمیت بیرون نرفته بودی .
به دوستات پیام دادی و محل قرار و اوکی کردین ،یه دوش کوتاه گرفتی وموهاتو خیس خیس بالای سرت بستی ،ضد آفتاب زدی وبا تینت کم رنگ کارو جمع کردی و یه لباس خنک تابستونی پوشیدی و از خونه خارج شدی .
قبل از اینکه از خونه خارج شی به تام زنگ زده بودی و همه چی رو گفته بودی .
بعد از گذشت یه ربع به محل قرارتون که یه کافه بود رسیدین و منتطر موندی تا بقیه بچه ها هم بیان .از اونجایی که تو تنها فرد بین اون جمع بودی که ازدواج کرده و شوهرش سرکاره ،تنها بودی و بقیه با دوست پسراشون میومدن .
وقتی صمیمی ترین دوستت الینا با دوست پسرش اومد شوک شدی .چون دوست پسر اون اکس تو بود .
بعد از گذشت نیم ساعت به سمت بچه ها گفتی : من باید برم سرم شلوغه .
اما الینا اصرار کرد که بمونی .
تا ساعت هفت شب با دوستات بیرون بودی ، وقتی برمیگردی خونه شروع میکنی به تمیز کاری و پختن شام.
تام از سر کار با یه دست گل بزرگ میاد . در و براش باز میکنی و میپری بغلش و میگی خوش اومدی شوهری ....
بغلت میکنه و سرتو میبوسه و میگه : دلم برات تنگ شده بود دختر خوشگلم.
ا/ت: منم همینطور .
داخل خونه میاد و روی مبل ولو میشه ، تو به اشپزخونه میری تا برای شوهرت یه لیوان اب ببری. گوشیت که روی میز وسط پذیرایی بود صفحه اش روشن میشه و تام ناخود آگاه برش میداره و پیامک رو میخونه .
اکست بود نوشته بود : امروز خیلی خوش گذشت دوباره بیا از این کارا بکنیم .
تام با عصبانیت از جاش بلند میشه و با گوشیت به سمت اشپزخونه میاد .
تام : این چیه ا/ت ؟
ا/ت : چی چیه عزیزم ؟
تام : به من عزیزم نگو .این کیه به تو پیام داده ؟
گوشی رو از دستش میگیری و میام رو میخونی و میگی : عزیزم لطفا اروم باش ،خواهش میکنم بذار توضیح میدم .
تام: زودباش ....
ا/ت : امروز که ازت اجازه گرفتم برم بیرون با دوستام همشون همراه دوست پسراشون بودن و الینا رو یادت میاد ؟
اون هم با دوست پسرش اومده بود که از قضا دوست پسر اون اکس من محسوب میشه .بخدا نمیدونم چرا به من میام داده اما لطفا حرف منو باور کن .
به حق حق میوفتی و میگی : اگر میخوای زنگ بزن بپرس .
بغلت میکنه و میگه : من به تو اعتماد دارم حرفتو باور میکنم ...
پس.... لطفا دیگه گریه نکن .
اون شب رو هم به راحتی میگذرونید اما بعدا به حساب اون آدم میرسه ....
ببخشید اگر بد شد ، اینو از قبل آماده داشتم 🎀 💚
- ۶.۰k
- ۳۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط