Part

Part¹⁴
«چند دقیقه بعد»

نویسنده: آسیه از اتاق اومد بیرون

دوروک: چی شده؟؟ چیزی می‌خواستی؟؟

آسیه: نه نه چیزی نمی‌خواستم فقط خواستم ازت تشکر کنم

دوروک خواهش میکنم کاری نکردم وظی..

نویسنده: آسیه حرف دوروکو قطع کرد

آسیه: دوروک
ما فردا از اینجا میریم می‌دونی دیگه

دوروک: اهوم😔
راستی آنیسا کو؟؟

آسیه: انقدر خوابش میومد خوابید بچم

_تو همین چند دقیقه😯

_اهوم مِثلههه....

_مثله من آره🙃

_آ..آره آره مثل تو

(نویسنده: چون دوروک وقتی خسته میشه بشمور سه خوابه)

آسیه: باشه شب بخیر

دوروک: آسیه! لباس داری چون هنوز لباساتو عوض نکردی

آسیه: نه همینا خوبه با همینا می‌خوابم

دوروک: اینطوری که نمیشه بیا بهت لباس بدم

آسیه: نخیر دوروک نمی‌خوام
چرا انقدر داری بهم توجه می‌کنی نمی‌خوام انقدر بهم توجه نکن (داد میزنه)

دوروک:چونکه برام مُ.....
آسیه داد نزن بچه خوابه
بعدشم من یه لباس راحتی میزارم روی تخت خواستی میتونی بپوشی نخواستی میتونی نپوشی اجبارت نمی‌کنم
الانم شبتون بخیر آسیه خانم

آسیه: نمی‌دونم چرا با حرفای دوروک‌ یه جوری شدم حالم مص ناراحتی شده بود
اما چرا منکه دیگه دوروکو دوست ندارم
اما اون کلمه رو چرا تموم نکرد نکنه می‌خواست بگه برام مهمی یعنی اون هنوزم منو دوست داره
رفتم تو اتاق درو بستم دیدم لباس دوروک اونجاست با خودم گفتم می پوشمش و بعد بدون اینکه دوروک ببینه صبح قبل اینکه دوروک بیدار شه درش میارم
لباس خودمو در آوردم و اونو پوشیدم بوی دوروکو میداد لباسو بو کردم همینطور خوابم برد

نویسنده: دوروک‌ نصفه شبی رفت یه سری به آسیه و آنیسا بزنم

دوروک: حتماً خوابن
رفتم داخل..این چه زیباییه مادر دختری همدیگرو بغل کرده بودن خواب بودن کاش اونارو ول نمی‌کردم الان منم دوتاشونو بغل کرده بودم باهم خوابیده بودیم
تازه خیلی وقت بود که آسیه رو تو خواب نگاه نکرده بودم
لباس آسیه توجهمو جلب کرد دیدم لباس منو پوشیده
با خودم گفتم اون هی اصرار می‌کرد نه نه نمی‌خوام الان چجوری پوشیده
بعد فهمیدم نکنه اون یه حسایی هنوز به من داره نکنه اونم منو فراموش نکرده
با دیدن اون کارش یکم امید وار شدم که اون هنوزم منو فراموش نکرده.
رفتم کنار تخت نشستم فقط به اونا نگاه می‌کردم کم کم از نشستن خسته شدم دراز کشیدم گفتم یکم دراز بکشم بعد بلند میشم میرم

«صبح شد»

آنیسا: عه چرا عمو دوروک ایندا تابیده
دِشنم شده بِیَم یِتَم آب بوتورم

نویسنده: آنیسا رفت و فقط دوروک‌ و آسیه تو تخت موندن

دوروک‌: بیدار شدم از این صحنه ای که دیدم تعجب کردم....
دیدگاه ها (۰)

Part¹⁵دوروک‌: دیدم آسیه تو بغلم خوابه انقدر قشنگ خوابیده بود...

Part¹⁶آنیسا: مامان شِتل رو لباست تِیلی بامزشتدوروک: منم مواف...

Part¹³آسیه: باشه دوروک‌ اما فقط امشب_ب..باشه..باشه فق امشب😃آ...

Part¹²آسیه: یه پنگوئن جای آیینه بالا آویزون بوداون همون پنگو...

P. 8

دوست دختر اجاره ای

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط