تکپارتی
تکپارتی
من:+
هوپی:_
شروع:خورشید داشت غروب میکرد هوپی جلوی در سوپر مارکت بزرگ شهر ایستاد ما فقط میخواستیم خانوادگی یه میوه و سبزیجات ساده بخریم و برگردیم ولی هوپی و بچه هاش انگار آمادهی یه سفر هیجان انگیز بودن
من با یه لیست طولانی توی دست و نگاهی که معلوم بود از همین الان خسته شده ام گفتم
+هوسوک لطفا امروز فقط رو لیست تمرکز کن بدونِ هیچ اتفاق تازه ای بدونِ هیچ بحثی ، فقط لیست
جیهوپ با اعتماد به نفس کامل انگشت شستش رو به نشانه اوکی بالا اورد
_خیالت تخت عزیزم من مثل یه حرفه ای پیش میرم فقط خرید همین
اما ما فقط تا اون موقع نمیدونستیم که داشتن دوتا بچه کلمه(فقط خرید)در لغت نامه خانوادهمان وجود نداره
به محض ورود اون سوک(پسر ۵ سالهمون) شروع کرد به بررسی دقیق قفسهی غلات اون مثل بچه نه مثل یه کارشناس تغذیه با دقت جعبه ها رو میخوند(هوپی کمی باهاش زبان کار کرده)و میگفت:مامان،این کورن فلکسها خیلی شیرینن نباید بخریم
هوپی که اون موقع میخواست نقش پدر مقتدر رو بازی کنه سعی کرد با آرامش اون رو مدیریت بکنه اما هر بار که اون سوک یه سوال علمی یا منطقی می پرسید جیهوپ توی زهنِ خودش گم میشد
اما باید بگم که فاجعه اصلی توی راهروی شماره ۵ رخ داد
جایی که دنیای رنگارنگ اسباب بازی ها قرار داشت
یون سوک(دختر ۳ سالهمون) درست جلوی قفسه ای که یه عروسک یونیکورن با چشمای براق و بدن اکلیلی داشت خشکش زد
یون سوک با انگشت کوچیکش به عروسک اشاره کرد و با صدایی که سعی میکرد خیلی جدی و محکم باشه گفت:بابا...این رو میخوام
هوپی که سعی میکرد طبق استراتژی(فقط لیست)پیش بره با لبخندی که لرزش داشت گفت:دخترم ما امروز فقط برای خرید میوه و شیر اومدیم اون عروسک هم خیلی بزرگه فعلا نه.
در اینجا بود که یون سوک وارد فاز [قهر استراتژیک]شد.
اون نه جیغ زد و نه داد بلکه با اعتماد بنفسی که از باباش یعنی هوپی به ارث برده بود خیلی آرام نشست روی زمین دست به سینه شد لب هاش رو آویزون کرد و با نگاهی که انگار کل دنیارو از هوپی گرفته به یه سمت دیگه خیره شد
یون سوک حتی به صدای محیط هم واکنش نشون نمیداد
جیهوپ با دستپاچگی شروع کرد به امتحان کردن تمام تکنیک های آرام کردن بچه:یون سوک؟ عزیزم؟ببین یه سیب قرمز و خوشمزه برات بردارم؟یون سوک؟
یون سوک حتی پلک هم نمیزد اون توی یه دنیای موازی بود که توش فقط یونیکورن ها وجود داشتن
اوضاع زمانی بدتر شد که اون سوک با دیدن قهر خواهرش حس کرد باید یه موقعیت جدی ایجاد کنه اون هم وسط راهرو ایستاد و با لحنی کاملا جدی به جیهوپ گفت:بابا،از نظر منطقی اگر یون سوک عروسک رو نداشته باشه سطح شادی خانواده ما ۲۰ درصد کاهش پیدا میکنه این یعنی ما دیگه نباید خرید کنیم و باید برگردیم خونه!
هوپی که بین فشار من(الهی😂)برای رعایت لیست و فشار منطقی پسرش و قهر سنگین دخترش گیر کرده بود حس کرد فشار خونش داره بالا میره
به من نگاه کرد که با ناامیدی سرم رو بین دستام گرفته بودم
هوپی زیر لب گفت:باشه ، باشه! تسلیم شدم من میبازم
با سرعت رفت سمت قفسه، عروسک رو برداشت و جلوی یون سوک گرفت به محض اینکه چشمای کوچیک یون سوک به درخشش عروسک افتاد قهرش توی یه ثانیه ذوب شد یونی(یون سوک) با یه لبخند پیروزمندانه عروسک رو بغل کرد و با همون صدای مهربونی که چند ثانیه پیش غایب بود گفت:مرسی بابا، خیلی دوست دارم!
در حالی که داشتیم به سمت صندوق میرفتیم هوپی در حالی که سبد خریدی که حالا پر از چیزهایی بود که اصلا در لیست نبود(از جمله یه پکیج بزرگ اسباب بازی برای اون سوک تا اون رو هم راضی نگه داره)با آهی عمیق گفت:_عزیزم لیست ما تقریبا صفر شد ولی خب.. حداقل خانوادهی ما الان با یونیکورن با آرامش زندگی میکنه
و
من درحالی که داشتم رسید های خرید رو جمع میکردم با خنده ای از سر نا امیدی گفتم:+دفعه بعد، جیهوپ، من لیست رو مینویسم و خودت رو به یه خلبان میسپارم شاید اون موقع بهتر بتونی مدیریت کنی.
ایزی ایزی تامام تاماااااام
من:+
هوپی:_
شروع:خورشید داشت غروب میکرد هوپی جلوی در سوپر مارکت بزرگ شهر ایستاد ما فقط میخواستیم خانوادگی یه میوه و سبزیجات ساده بخریم و برگردیم ولی هوپی و بچه هاش انگار آمادهی یه سفر هیجان انگیز بودن
من با یه لیست طولانی توی دست و نگاهی که معلوم بود از همین الان خسته شده ام گفتم
+هوسوک لطفا امروز فقط رو لیست تمرکز کن بدونِ هیچ اتفاق تازه ای بدونِ هیچ بحثی ، فقط لیست
جیهوپ با اعتماد به نفس کامل انگشت شستش رو به نشانه اوکی بالا اورد
_خیالت تخت عزیزم من مثل یه حرفه ای پیش میرم فقط خرید همین
اما ما فقط تا اون موقع نمیدونستیم که داشتن دوتا بچه کلمه(فقط خرید)در لغت نامه خانوادهمان وجود نداره
به محض ورود اون سوک(پسر ۵ سالهمون) شروع کرد به بررسی دقیق قفسهی غلات اون مثل بچه نه مثل یه کارشناس تغذیه با دقت جعبه ها رو میخوند(هوپی کمی باهاش زبان کار کرده)و میگفت:مامان،این کورن فلکسها خیلی شیرینن نباید بخریم
هوپی که اون موقع میخواست نقش پدر مقتدر رو بازی کنه سعی کرد با آرامش اون رو مدیریت بکنه اما هر بار که اون سوک یه سوال علمی یا منطقی می پرسید جیهوپ توی زهنِ خودش گم میشد
اما باید بگم که فاجعه اصلی توی راهروی شماره ۵ رخ داد
جایی که دنیای رنگارنگ اسباب بازی ها قرار داشت
یون سوک(دختر ۳ سالهمون) درست جلوی قفسه ای که یه عروسک یونیکورن با چشمای براق و بدن اکلیلی داشت خشکش زد
یون سوک با انگشت کوچیکش به عروسک اشاره کرد و با صدایی که سعی میکرد خیلی جدی و محکم باشه گفت:بابا...این رو میخوام
هوپی که سعی میکرد طبق استراتژی(فقط لیست)پیش بره با لبخندی که لرزش داشت گفت:دخترم ما امروز فقط برای خرید میوه و شیر اومدیم اون عروسک هم خیلی بزرگه فعلا نه.
در اینجا بود که یون سوک وارد فاز [قهر استراتژیک]شد.
اون نه جیغ زد و نه داد بلکه با اعتماد بنفسی که از باباش یعنی هوپی به ارث برده بود خیلی آرام نشست روی زمین دست به سینه شد لب هاش رو آویزون کرد و با نگاهی که انگار کل دنیارو از هوپی گرفته به یه سمت دیگه خیره شد
یون سوک حتی به صدای محیط هم واکنش نشون نمیداد
جیهوپ با دستپاچگی شروع کرد به امتحان کردن تمام تکنیک های آرام کردن بچه:یون سوک؟ عزیزم؟ببین یه سیب قرمز و خوشمزه برات بردارم؟یون سوک؟
یون سوک حتی پلک هم نمیزد اون توی یه دنیای موازی بود که توش فقط یونیکورن ها وجود داشتن
اوضاع زمانی بدتر شد که اون سوک با دیدن قهر خواهرش حس کرد باید یه موقعیت جدی ایجاد کنه اون هم وسط راهرو ایستاد و با لحنی کاملا جدی به جیهوپ گفت:بابا،از نظر منطقی اگر یون سوک عروسک رو نداشته باشه سطح شادی خانواده ما ۲۰ درصد کاهش پیدا میکنه این یعنی ما دیگه نباید خرید کنیم و باید برگردیم خونه!
هوپی که بین فشار من(الهی😂)برای رعایت لیست و فشار منطقی پسرش و قهر سنگین دخترش گیر کرده بود حس کرد فشار خونش داره بالا میره
به من نگاه کرد که با ناامیدی سرم رو بین دستام گرفته بودم
هوپی زیر لب گفت:باشه ، باشه! تسلیم شدم من میبازم
با سرعت رفت سمت قفسه، عروسک رو برداشت و جلوی یون سوک گرفت به محض اینکه چشمای کوچیک یون سوک به درخشش عروسک افتاد قهرش توی یه ثانیه ذوب شد یونی(یون سوک) با یه لبخند پیروزمندانه عروسک رو بغل کرد و با همون صدای مهربونی که چند ثانیه پیش غایب بود گفت:مرسی بابا، خیلی دوست دارم!
در حالی که داشتیم به سمت صندوق میرفتیم هوپی در حالی که سبد خریدی که حالا پر از چیزهایی بود که اصلا در لیست نبود(از جمله یه پکیج بزرگ اسباب بازی برای اون سوک تا اون رو هم راضی نگه داره)با آهی عمیق گفت:_عزیزم لیست ما تقریبا صفر شد ولی خب.. حداقل خانوادهی ما الان با یونیکورن با آرامش زندگی میکنه
و
من درحالی که داشتم رسید های خرید رو جمع میکردم با خنده ای از سر نا امیدی گفتم:+دفعه بعد، جیهوپ، من لیست رو مینویسم و خودت رو به یه خلبان میسپارم شاید اون موقع بهتر بتونی مدیریت کنی.
ایزی ایزی تامام تاماااااام
- ۸۲
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط