جین سریع تهیونگ رو گرفت تا زمین نخوره با باز شدن در های آسانسور ...

𝑀𝑒 𝑝𝑎𝑧 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 10
جین سریع تهیونگ رو گرفت تا زمین نخوره با باز شدن در های آسانسور ویلای لوکس و بزرگی میان درخت ها جلوشون نمایان شد. با کمک بادیگارد ها تهیونگ رو داخل ویلا بردن...

{فلش به 7 ماه بعد}

یک دستش به کمر و دست دیگرش روی شکم بزرگش بود و با عجله داشت به سختی از پله ها پایین میومد جیمین تا دیدش به سمتش دوید
-تو هفته دیگه وقت زایمانته مگه دکتر بهت استراحت مطلق نداد الان وسط پله ها داری چه غلطی می کنی؟! اگه بلایی سرتون بیاد ما جواب جونگ کوک رو چی بدیم؟!!!
-یونگی و نامجون کجان جیمین؟
-تهیونگ حالت خوبه؟! چی میگی؟ معلومه دیگه ژاپنن
-الان دو روزه که صداشون از طبقه پایین میاد خودم شنیدم مطمئنم! انقدر سر منو شیره نمالید بگو کجان و چرا جونگ کوک نیومده
-من نمی‌دونم داری راجب چی صحبت می کنی اون دوتا بر نگشتن حتما اشتباه شنیدی!
-جیمین محض رضای الهه ماه بهم بگو چی شده الان 210 روزه که هیچ خبری از جونگ کوک ندارم
بغضش شکست...جین و جیمین تا حالا از طریق باندی که بین شون بود از وضعیت روحی یونگی و نامجون با خبر بودن حداقل می دونستن که زندن ولی اون هیچ خبری از کوکیش نداشت به علاوه اون حالا پسر جونگ کوک رو درونش داشت و به شدت توی طول بارداریش به رایحه قهوه تلخ جفتش نیاز داشت...اون اول ها از بوی مونده روی چندتا دونه از لباس هایی که کوک توی اون ویلا از قبل گذاشته بود خودش رو آروم می کرد اما بعد کم کم رایحه مونده روی لباس ها از بین رفت و هیچ چیز نمی تونست تهیونگ رو آروم کنه. البته گاهی که کار به جای باریک می کشید هیونگش کمی قهوه درست می کرد تا بوش توی فضای ویلا پخش بشه بلکه تهیونگ کمتر بی قراری کنه هر چند که بوی هیچ قهوه ای مثل رایحه دلنشین نمی شد...
دستش رو از دست جیمین محکم بیرون کشید
-شما دوتا..هق..ع-عوضی منو درک..هق..ن-نمی ک-کنید چون از حال..هق..آلفا ه-هاتون خبر دارین..هق..نمی تونید ب-بفهمید..هق..من چ-چه دردی م-می کشم با این..هق..ب-بچه توی ش-شکمم (شما دوتا عوضی منو درک نمی کنید چون از حال آلفا هاتون خبر دارید نمی تونید بفهمید من دارم چه دردی می کشم با این بچه توی شکمم)
شخصی از اتاق جیمین بیرون اومد و همزمان جین با نامجون قدم روی پله ها گذاشتن
-شما قرار بود نیاید!
جیمین عصبی و گفت و یونگی دستش رو روی شونش گذاشت
-بالاخره که قرار بود بفهمه جونگ کوک احتمال زیاد مرده!
-یونگی احمق تهیونگ بارداره ممکنه بلایی سر اون بچه بی گناه بیاد و اگر نه من و جین کرم نداشتیم که نداریم ببینتتون
با شنیدن کلماتی که یونگی گفت احساس کرد وارد یک سیاهی بی انتها شده..یک خلاء..تاریکی مطلق..اصلا چجوری باید ادامه می داد اونم بدون قلبش،بدون زندگیش،بدون وجودش...انگار که معلوم نبود چه به سر آلفای عزیز تر از جونش اومده! همزمان با قلبش شکمش هم تیر کشید،آهی از دهنش خارج شد و دستش رو روی شکمش گذاشت تعادلی برای ایستادن داشت نه انگیزه ای برای نفس کشیدن مطمئن بود که دختر نیومده قشنگش هم دلش نمی خواست بدون پدر زندگی کنه پس سخت نگرفت و خودش رو رها کرد اما بلافاصله توی آغوش گرمی شبیه به بغل های آلفاش که حس امنیت و مالکیت داشت فرو رفت...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
امیدوارم لذت ببرید قشنگا✨✨
دیدگاه ها (۷۶)

تمالابلیطبالاتتاناتللیاببلهتکنمتنتاطلبالتمهت( ذوققققق )✨✨✨✨🛐...

ᴵ ᶠᵃˡˡ ᶦⁿ ˡᵒᵛᵉ ʷᶦᵗʰ ᵃ ᵈᵉᵐᵒⁿ | ᵖᵃʳᵗ ³⁴چند سال بعد... حالا جون...

ᴵ ᶠᵃˡˡ ᶦⁿ ˡᵒᵛᵉ ʷᶦᵗʰ ᵃ ᵈᵉᵐᵒⁿ | ᵖᵃʳᵗ ³³از اتاق بیرون دویدن و ب...

𝑀𝑒 𝑝𝑎𝑧 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 9-جین نکنه تو هم مافیایی ما نمی دونیم اصلا معل...

ᴵ ᶠᵃˡˡ ᶦⁿ ˡᵒᵛᵉ ʷᶦᵗʰ ᵃ ᵈᵉᵐᵒⁿ | ᵖᵃʳᵗ ²⁴چندماه بعد...یونگی، جیم...

پیشت اومدم...۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط