𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞

:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐

شب، تمام قصر را در سکوتی عمیق فرو برده بود.
شمع‌های راهروها یکی‌یکی خاموش شده بودند و تنها نور ماه روی سنگ‌های سرد می‌افتاد.
کیم سئول کنار پنجره‌ی اتاقش نشسته بود و به باغ تاریک روبه‌رو نگاه می‌کرد.
جشن تولد تمام شده بود، اما ذهن او هنوز در همان تالار مانده بود.
درست همان‌جا، کنار دلقکی که نمی‌توانست از فکرش بیرون بیاید.

سئول آرام دستش را روی لب‌هایش گذاشت و به لبخندی که زده بود فکر کرد.
مدت‌ها بود کسی نتوانسته بود او را این‌طور، حتی برای چند ثانیه، از ته دل بخنداند.
اما چرا آن دلقک توانسته بود کاری کند که هیچ‌کس دیگر از پسش برنیامده بود؟
چیزی در نگاهش عجیب آشنا بود؛ چیزی که سئول نمی‌توانست توضیحش دهد.
انگار سال‌ها قبل، جایی دور، آن چشم‌ها را دیده بود.

صدای در، رشته‌ی افکارش را پاره کرد.
یکی از ندیمه‌ها وارد اتاق شد و گفت: «پرنسس، شاهزاده چوی جونگ هو برای خداحافظی منتظر هستند.»
سئول برای لحظه‌ای اخم کرد؛ امشب اصلاً حوصله‌ی دیدن او را نداشت.
«بهشون بگو خسته‌ام و می‌خوام استراحت کنم.»
ندیمه تعظیم کرد و بدون حرف دیگری از اتاق خارج شد.

اما چند دقیقه بعد، صدای آرام قدم‌هایی از پشت در شنیده شد.
سئول حدس زد که جونگ هو برخلاف خواسته‌ی او هنوز منتظر مانده است.
او به سمت پنجره برگشت و پرده را کنار زد.
در حیاط، شاهزاده با همراهانش آماده‌ی ترک قصر بود.
سئول بی‌اختیار به یاد جمله‌ی دلقک افتاد: «مأموریت من با موفقیت انجام شد.»

در آن سوی قصر، جونگ‌کوک هنوز در اتاق کوچک خودش بیدار بود.
لباس دلقکی‌اش روی صندلی افتاده بود و نقاشی سئول مقابلش قرار داشت.
او قلم‌مو را کنار گذاشت و با دقت به چهره‌ی نقاشی‌شده نگاه کرد.
سال‌ها بود که تصویر او را در ذهنش نگه داشته بود.
اما امشب، برای اولین بار، دوباره لبخند کودکی‌اش را دیده بود.

جونگ‌کوک آرام از جای خود بلند شد و به قفسه‌ی قدیمی اتاقش نزدیک شد.
از میان وسایلش، جعبه‌ای چوبی و کوچک بیرون آورد.
داخل جعبه، یک روبان قدیمی و رنگ‌پریده قرار داشت.
روبان متعلق به دختربچه‌ای بود که سال‌ها قبل آن را به او داده بود.
دختربچه‌ای که نامش کیم سئول بود.

سال‌ها قبل، باغ سلطنتی برای دو کودک کوچک، بزرگ‌ترین سرزمین دنیا بود.
سئول از قوانین قصر فرار می‌کرد و پشت درخت‌های بلند پنهان می‌شد.
جونگ‌کوک همیشه دنبالش می‌گشت و وقتی پیدایش می‌کرد، وانمود می‌کرد عصبانی است.
«باز هم فرار کردی؟»
سئول می‌خندید و می‌گفت: «اگه می‌تونی منو بگیر!»

یک روز، سئول کنار حوض باغ نشسته بود و دیگر خبری از آن خنده‌های همیشگی نبود.
چند نفر از بزرگ‌ترهای قصر درباره‌ی وظایف سلطنتی او صحبت کرده بودند.
برای اولین بار فهمیده بود که زندگی‌اش قرار نیست شبیه زندگی بچه‌های دیگر باشد.
چشم‌هایش پر از اشک شده بود و سعی می‌کرد کسی متوجه نشود.
اما جونگ‌کوک همیشه متوجه می‌شد.

پسرک کنارش نشست و یک گل کوچک از کنار حوض برداشت.
«این رو ببین.»
سئول با چشم‌های خیس به گل نگاه کرد و پرسید: «خب؟»
جونگ‌کوک گل را پشت گوش خودش گذاشت و قیافه‌ای خنده‌دار به خودش گرفت.
سئول نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد.

جونگ‌کوک با خوشحالی گفت: «دیدی؟ بالاخره خندیدی!»
سئول با دست اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: «تو خیلی مسخره‌ای.»
پسرک شانه‌هایش را بالا انداخت و جواب داد: «مهم اینه که تو دیگه گریه نمی‌کنی.»
بعد چند لحظه سکوت کرد و با جدیت کودکانه‌ای گفت:
«هر وقت ناراحت شدی، من میام و دوباره می‌خندونمت.»

آن روز، سئول روبان قرمز کوچکی را از موهایش باز کرد.
روبان را به دست جونگ‌کوک داد و گفت: «پس این مال تو.»
پسرک با تعجب پرسید: «چرا؟»
سئول لبخند زد و جواب داد: «برای اینکه قولت رو یادت نره.»
جونگ‌کوک روبان را محکم در دست گرفت و قول داد هیچ‌وقت آن را گم نکند.

اما سال‌ها گذشتند و قصر، آن دو کودک را از هم دور کرد.
جونگ‌کوک دیگر اجازه نداشت مثل گذشته آزادانه به بخش سلطنتی نزدیک شود.
سئول هم کم‌کم زیر بار آموزش‌ها، قوانین و مسئولیت‌های سلطنتی بزرگ شد.
تا جایی که خنده‌های کودکانه‌اش تقریباً برای همیشه ناپدید شدند.
اما جونگ‌کوک هیچ‌وقت قولش را فراموش نکرد.

حالا، سال‌ها بعد، او دوباره روبه‌روی همان دختر ایستاده بود.
فقط این بار سئول دیگر او را نمی‌شناخت.
جونگ‌کوک دستش را روی جعبه‌ی چوبی گذاشت و زیر لب گفت: «بالاخره برگشتم...»
اما نمی‌دانست پنهان کردن حقیقت تا چه زمانی ممکن است.
چون چیزی در نگاه سئول نشان می‌داد که خاطرات گذشته کم‌کم در حال برگشتن هستند.

ادامش کامنت ها جا نشد
دیدگاه ها (۶)

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟑جونگ‌کوک برای چند ثانیه هیچ ج...

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟒صبح روز بعد، سئول هنوز درگیر ...

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏قصر سلطنتی، از همیشه باشکوه‌ت...

#The_Princess's_Last_Smile#لبخند_آخر_پرنسس#پارت_معرفیاسم : ل...

Queen of my heart | part 24پنج سال از آن روزها گذشته بود...ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط