💞 عشق...

💞 عشق...

💕 گاهی میشود عشق را لمس کرد ....

💕 مادر بزرگم رسما عاشق پدر بزرگم بود.
یک روز به او گفتم حیف اینهمه احساست پدر بزرگ من، مگر چه دارد که تو از او امام زاده نزد فرزندان و نوه و نبیره‌هایت درست کرده‌ای.
💕 مادر بزرگ اخم دلپذیری به من کرد و گفت دلسوز نیست که هست، حواسش به قرص و دواهای من نیست که هست، از جوانی‌ام تا الان در مطبخ ماچم کرد و هرگز کنار مردم خوارم نکرد.
💕 پدر بزرگ تو داناست، نمیفهمی دختر داناست.
او مرا می‌فهمد رگ خواب مرا می‌داند، خلق و خوی مرا می‌داند.
من ماتم برده بود،
💕 سه روز بود که کتاب هنر عشق ورزیدن اریک فروم را می‌خواندم و یک بخشش را نمی‌فهمیدم چهار عنصر عشق ,دلسوزی، احساس مسئولیت، احترام و دانایی است.
💕 مادر بزرگ بی‌سواد من حرفهای اریک فروم را برایم چه شیرین تحلیل و بررسی کرده بود...
دیدگاه ها (۱)

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۲

#در_آغوش_شیطان🩸 خلاصهدر جهانی که مرز میان انسان‌ها و موجودات...

سناریو تهیونگ

✦ اولین گناه ✦فصل بیست‌وهفتم: کسی که ماند---از مهمان‌خانه رف...

سلام بچه ها خوبین امیدوارم که هیچ وقت طعم مریضی رو نچشید بچه...

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۳

خب داستان زندگی خودمو براتون میگم پس خوب گوش کنین داستان از ...

#درخواستی_تهیونگ#انعکاس_خشممعرفی شخصیت هاکیم تهیونگ * سن: ۳۲...

رمان لونا و ویلیام : قسمت ۱۴

برادر ناتنی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط