« مردی بین ما »
« مردی بین ما »
پارت ۱۷: «آتش زیر خاکستر»
نیمهشب بود. خانهی سئول در سکوتی وهمآلود فرو رفته بود، اما ذهن من مثل میدان جنگ، پر از هیاهو بود. لیسان بعد از شام خیلی زود خوابش برده بود، اما من هنوز طعم آن نگاههای دوپهلوی تهیونگ را روی پوستم حس میکردم.
روی تخت دراز کشیده بودم و به سایههایی که نور ماه روی سقف میانداخت خیره شده بودم که ناگهان دستگیرهی در به آرامی چرخید. قلبم توی سینهام فرو ریخت. فقط یک نفر میتوانست در این ساعت از شب، بدون در زدن وارد اتاق من شود.
سایهی بلند و چهارشانهی تهیونگ در چهارچوب در ظاهر شد. او بدون اینکه چراغ را روشن کند، در را پشت سرش بست و قفل کرد. صدای کلیکِ قفل، مثل حکم قطعیِ یک دادگاه بود.
«تهیونگ... اینجا چیکار میکنی؟ اگر لیسان بیدار بشه...» زمزمهام از ترس و هیجان میلرزید.
او بدون حرف به سمت تخت آمد و لبهی آن نشست. بوی عطر تلخ و خنکش با بوی بارانی که انگار تازه شروع شده بود، ترکیب شده بود. در تاریکی، فقط درخشش چشمانش را میدیدم که مثل دو گویِ آتشین به من زل زده بودند.
«اون بیدار نمیشه، سنا. قرصهای خوابش قویتر از اونی هستن که با این صداها بیدار بشه.» صدایش بم و خشدار بود، انگار از ته چاه بیرون میآمد.
او خم شد و دستانش را دو طرف سر من روی بالش قرار داد. حالا صورتش فقط چند سانتیمتر با من فاصله داشت. «بهم بگو... تا کی میخوای این موش و گربه بازی رو ادامه بدی؟ تویِ شام، داشتی از ترس میلرزیدی، اما همزمان چشمات یه چیز دیگه میگفت.»
دستم را روی سینهاش گذاشتم تا او را به عقب برانم، اما انگار به یک صخرهی سنگی برخورد کرده بودم. «تو داری زیادهروی میکنی. این... این چیزی نبود که من براش آماده باشم.»
تهیونگ پوزخندی زد و یکی از دستانش را به سمت صورتم آورد و با انگشت شستش، لب پایینم را نوازش کرد. «آماده بودن یا نبودن دیگه فرقی نداره. ما از مرز گذشتیم. یا با من همراه میشی، یا همین الان میرم و به مادرت میگم که نامزدِ عزیزش و دخترِ یکییکدونهاش، تمام این مدت پشت سرش چیکار میکردن.»
نفسم در سینه حبس شد. «تو این کار رو نمیکنی...»
«امتحانم کن،» او با لحنی قاطع گفت. «من چیزی برای از دست دادن ندارم، سنا. من اون رو نمیخوام، من "تو" رو میخوام. و اگه تو من رو پس بزنی، ترجیح میدم همه چیز رو نابود کنم تا اینکه ببینم داری نقشِ دخترِ بیگناه رو بازی میکنی.»
او منتظر جواب نماند. لبهایش را با خشونت و اشتیاقی مهارنشدنی روی لبهایم کوبید. این بوسه بوی تهدید و نیاز میداد. دستانم که ابتدا برای دفاع بالا آمده بودند، سست شدند و در موهایش گره خوردند. اعترافِ تلخی بود، اما من در برابر این مرد، هیچ قدرتی نداشتم. من هم به همان اندازه که او میخواست، تشنهی این شعلههای ویرانگر بودم.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت ۱۷: «آتش زیر خاکستر»
نیمهشب بود. خانهی سئول در سکوتی وهمآلود فرو رفته بود، اما ذهن من مثل میدان جنگ، پر از هیاهو بود. لیسان بعد از شام خیلی زود خوابش برده بود، اما من هنوز طعم آن نگاههای دوپهلوی تهیونگ را روی پوستم حس میکردم.
روی تخت دراز کشیده بودم و به سایههایی که نور ماه روی سقف میانداخت خیره شده بودم که ناگهان دستگیرهی در به آرامی چرخید. قلبم توی سینهام فرو ریخت. فقط یک نفر میتوانست در این ساعت از شب، بدون در زدن وارد اتاق من شود.
سایهی بلند و چهارشانهی تهیونگ در چهارچوب در ظاهر شد. او بدون اینکه چراغ را روشن کند، در را پشت سرش بست و قفل کرد. صدای کلیکِ قفل، مثل حکم قطعیِ یک دادگاه بود.
«تهیونگ... اینجا چیکار میکنی؟ اگر لیسان بیدار بشه...» زمزمهام از ترس و هیجان میلرزید.
او بدون حرف به سمت تخت آمد و لبهی آن نشست. بوی عطر تلخ و خنکش با بوی بارانی که انگار تازه شروع شده بود، ترکیب شده بود. در تاریکی، فقط درخشش چشمانش را میدیدم که مثل دو گویِ آتشین به من زل زده بودند.
«اون بیدار نمیشه، سنا. قرصهای خوابش قویتر از اونی هستن که با این صداها بیدار بشه.» صدایش بم و خشدار بود، انگار از ته چاه بیرون میآمد.
او خم شد و دستانش را دو طرف سر من روی بالش قرار داد. حالا صورتش فقط چند سانتیمتر با من فاصله داشت. «بهم بگو... تا کی میخوای این موش و گربه بازی رو ادامه بدی؟ تویِ شام، داشتی از ترس میلرزیدی، اما همزمان چشمات یه چیز دیگه میگفت.»
دستم را روی سینهاش گذاشتم تا او را به عقب برانم، اما انگار به یک صخرهی سنگی برخورد کرده بودم. «تو داری زیادهروی میکنی. این... این چیزی نبود که من براش آماده باشم.»
تهیونگ پوزخندی زد و یکی از دستانش را به سمت صورتم آورد و با انگشت شستش، لب پایینم را نوازش کرد. «آماده بودن یا نبودن دیگه فرقی نداره. ما از مرز گذشتیم. یا با من همراه میشی، یا همین الان میرم و به مادرت میگم که نامزدِ عزیزش و دخترِ یکییکدونهاش، تمام این مدت پشت سرش چیکار میکردن.»
نفسم در سینه حبس شد. «تو این کار رو نمیکنی...»
«امتحانم کن،» او با لحنی قاطع گفت. «من چیزی برای از دست دادن ندارم، سنا. من اون رو نمیخوام، من "تو" رو میخوام. و اگه تو من رو پس بزنی، ترجیح میدم همه چیز رو نابود کنم تا اینکه ببینم داری نقشِ دخترِ بیگناه رو بازی میکنی.»
او منتظر جواب نماند. لبهایش را با خشونت و اشتیاقی مهارنشدنی روی لبهایم کوبید. این بوسه بوی تهدید و نیاز میداد. دستانم که ابتدا برای دفاع بالا آمده بودند، سست شدند و در موهایش گره خوردند. اعترافِ تلخی بود، اما من در برابر این مرد، هیچ قدرتی نداشتم. من هم به همان اندازه که او میخواست، تشنهی این شعلههای ویرانگر بودم.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۶۶۹
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط