حس عجیبی داشت..

حس عجیبی داشت..

حس ملاقات...

خواست وارد شود که خادم با سیمایی خندان چادری تقدیمش کرد...

همین که به سر گرفت،حس کرد نگاه ها کمتر شدند...

انگار جلوه اش را از دست داده بود...

ولی ارزشش را داشت...

حالا حس می کرد امام زمانش به او نگاه می کند

نگاهی پر از سرور و رضایت...
دیدگاه ها (۲)

حالا فاصله‌تون خیلی کمتر بود.و تو تونستی صورتش رو ببینی.چشم‌...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟏هوا بارونی بود و صدای بارون ...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ بعد از مدتی، ماشین وارد شهر ش...

پارت۶ایزوکو با قدم‌های سنگین اما آروم به سمت اتاقش رفت. انگا...

موضوع وقتی اسمشون رو تتو میزنی در حالی که داشتی لباس عوض می‌...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁹⁵ادامهپرتاب هشتم. بطری افتاد. صاحب غرفه ...

پارت 36صدایِ چرخشِ کلید توی قفلِ درِ ورودی، مثل آژیرِ خطر تو...

سناریو از دشمنان تا عاشقان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط