تو پادشاه منی
تو پادشاه منی
پارت: چند بود ؟
راوی :
سهون: مامانی چرا از قلبت داره خون میره چرا بلند نمیشی ها ؟😭
تو مگه به من قول نداده بودی مامان قول دادای بزرگم میکنی کمکم میکنی . یادت میاد بهم گفتی یه نینی توی شکمت داری و من نباید به بابا بگم تا سوپرایز کنی . مگه نباید نینی رو به دنیا بیاری ( تمام جملات رو با هق هق تصور کنید )
جیمین: سهون واقعا مامانی نینی داشت .
سهون: برای چی میگی داشت مامانم هنوز داره مامانی فقط خوابیده الان بیدار میشه . مامانی بیدار شو .
سهون رو به دستور جیمین بردن به اقامت گاه خودش جیمین هم بعد از این که جسم بی جان لیا رو بردن خودش رو توی اتاقش حبس کرد هواجین از ناراحتی بیهوشه .
قصر رنگ غم گرفته و باران شدید میباره .
امروز روز به خاک سپردن لیا بود ملکه ی فقید سرزمین نامیرا . جیمین حتی روی پاش نمیتونه وایسه آنقدر گریه کرده که جایی رو نمیبینه ( یعقوب نبی بعد از گم شدن یوسف😂😞)
درهال تدفین بودن که سهون آنقدر ناراحت بود که هی میگفت : منم باهاش خاک کنید منم میخوام بمیرم با مامانم .
بعد از تدفین ملکه ی فقید وزرا به جیمین گفته بودن بیاد ولی جیمین درخواست اون ها رو رد کرده بود و خودش رو در اتاقش حبس کرده بود و چهره ای به زیبای ماه داشت حتیمیتوانست که بگوید که او دختر الهه ی ماه است . زیباترین دختر در سرزمین نامیرا به خاک سپرده شد . جیمین روی تخت بود و در اعماق ذهن خود با الههی زندگیش که حالا در زیر خاک بود سخن میگفت . کودکی که آن را از دست داده بود .
او فکر میکرد دگر زندگی یا دنیایی برای زندگی کردن وجود ندارد . دنیایی بی معنی زیرا دنیای او حالا در خواب عمیقی فرو رفته بود سه روز از تدفین ملکه اش میگذرد . یعنی ۵ روز از مرگ ملکه اش میگذره.
چقدر خودم با سهون گریه کردم
برم براتون پارت بعد رو بنویسم
پارت: چند بود ؟
راوی :
سهون: مامانی چرا از قلبت داره خون میره چرا بلند نمیشی ها ؟😭
تو مگه به من قول نداده بودی مامان قول دادای بزرگم میکنی کمکم میکنی . یادت میاد بهم گفتی یه نینی توی شکمت داری و من نباید به بابا بگم تا سوپرایز کنی . مگه نباید نینی رو به دنیا بیاری ( تمام جملات رو با هق هق تصور کنید )
جیمین: سهون واقعا مامانی نینی داشت .
سهون: برای چی میگی داشت مامانم هنوز داره مامانی فقط خوابیده الان بیدار میشه . مامانی بیدار شو .
سهون رو به دستور جیمین بردن به اقامت گاه خودش جیمین هم بعد از این که جسم بی جان لیا رو بردن خودش رو توی اتاقش حبس کرد هواجین از ناراحتی بیهوشه .
قصر رنگ غم گرفته و باران شدید میباره .
امروز روز به خاک سپردن لیا بود ملکه ی فقید سرزمین نامیرا . جیمین حتی روی پاش نمیتونه وایسه آنقدر گریه کرده که جایی رو نمیبینه ( یعقوب نبی بعد از گم شدن یوسف😂😞)
درهال تدفین بودن که سهون آنقدر ناراحت بود که هی میگفت : منم باهاش خاک کنید منم میخوام بمیرم با مامانم .
بعد از تدفین ملکه ی فقید وزرا به جیمین گفته بودن بیاد ولی جیمین درخواست اون ها رو رد کرده بود و خودش رو در اتاقش حبس کرده بود و چهره ای به زیبای ماه داشت حتیمیتوانست که بگوید که او دختر الهه ی ماه است . زیباترین دختر در سرزمین نامیرا به خاک سپرده شد . جیمین روی تخت بود و در اعماق ذهن خود با الههی زندگیش که حالا در زیر خاک بود سخن میگفت . کودکی که آن را از دست داده بود .
او فکر میکرد دگر زندگی یا دنیایی برای زندگی کردن وجود ندارد . دنیایی بی معنی زیرا دنیای او حالا در خواب عمیقی فرو رفته بود سه روز از تدفین ملکه اش میگذرد . یعنی ۵ روز از مرگ ملکه اش میگذره.
چقدر خودم با سهون گریه کردم
برم براتون پارت بعد رو بنویسم
- ۷.۱k
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط