نگاهش

نگاهش...
چشمِ آفتاب را میزد
وقتی بلند بلند شعر میخواند
از عشق آمده بود و
صورتش تابِ سنگینی نگاهش را
نداشت از خواب آمده بود
از پنجره ،
از بوی چوبِ نیم سوخته
از جنگل ، شالی ،
مِه ، ماهی
باران باران باران
از جایی آمده بود
که شعر اول بار آنجا باریده بود
از راز گل سرخ

فــــــsheybanـــــــؤاد
دیدگاه ها (۰)

لبخندهایت، مانند تمشڪ های رسیده، سرخ وزیباست...مانند انگوره...

دلبرمعطرِ بینظیرِ آغوشت ، هوش از سرم پراندهگمانم ! چکیده ی ع...

پاییز در راه است محبوب من!وعده ی آمدن شما نیز...تنهاییِ غریب...

وقتی به تو می‌نگرمسینه‌ام از عطر اردیبهشتو نفس‌هایم پر از رط...

"رقابت مرگبار در بهشت"هواسنگین بود،جنگل اسرارآمیز باهرقدم ما...

8:Amityville Horror Houseخانه ترسناک امیتویل بعد تمام شدن فی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط