رومان روز برفی (پارت9)
رومان روز برفی (پارت9)
از زبان ات
تھیونگ مارو صدا کرد کہ بریم بہ میز شام من و کوک ھم رفتیم پایین یہ میز خیلی بزرگ با کلی غذا چیدہ بودن من جونگ کوک و تھیونگ نشستیم سرہ میزہ شام بعضی از دخترا منو یہ جورہ خیلی عجیبی نگاہ میکردن بعضی ھاھم تازہ وارد بودن
مایا کنار من یہ سینی غذا گذاشت و با یہ عصبانیت خیلی زیاد نگاھم میکرد تاحالا این طور نگاھم نکردہ بود غذا رو خوردیم
و من رفتم تو اوتاق کوک و کوک ھم با من اومد اون نشست رویہ کاناپہ(خوش بہ حالش تو اوتاقش کاناپہ دارہ )
و با کالافش بازی میکرد منم رفتم کنارش نشستم و بہ بازی کردنش نگاہ کردم بھم گفت:میخوای توھم باھام بازی کنی
گفتم:م م من ارہ میخوام بازی کنم
یہ دستہ بازی ھم بہ من داد بعدش بھم یاد داد کہ چطوری باھاش بازی کنم و کلی بازی کردیم خندیدیم و خوش گزروندیم
اون از قصد کاری میکرد کہ من ببرم و خوشحال بشم
بعد بازی تموم شد اونم منو بغل کرد و منو گذاشت رویہ پاھاش و موھامو نوازش کرد سرمو بوس کرد منم لپام گل انداختہ بود و یہ نیش خندہ میزدم اون لپمو گرفت مثل بچہ با لپم بازی میکرد بھم گفت:تو چقدر کیوتی
گفتم:ممنونم
گفت:تو کیوتہ منی درستہ
گفتم:خوب ارہ
گفت:پس فقط من میتونم با لپات بازی کنم گرفتی؟
گفتم:باشہ
بعدش رفتیم خوابیدیم
.
.
.
.
صبح شد
از خواب بیدار شدم دیدم کوک پیشم نیست از اوتاق رفتم بیرون و از سرباز ھایہ کوک پرسیدم کہ اون کجاس و بھم گفتن کہ دیشب ساعت ھایہ 4 بھش خبر دادن کہ تھیونگ تو خطرہ منم نگران شدم و دلم شور میزد
خیلی نگران تھیونگ و کوک بودم
بعد از ظهر شد
کوک برگشت تھیونگ ھم زخمی بغل کوک بود
سریع رفتم پیشش و ازش پرسیدم کہ چی شدہ
کوک گفت:بزار بعدا برات توضیح میدم تھیونگ رو بردن و اونو معالجہ کردن منم تو اوتاق بودم کوک اوم داخل لباساشو اوز کرد یہ تیشرت با یہ شلوار کارگو پوشید
رو تخت ولو شد
ازش پرسیدم الان میتونی توضیح بدی
گفت:دیشب تھیونگ میرہ بیرون کہ با دوستاش بگردہ چند نفر میان میدزدنش و اونو کتک میزنن ھنوز دارم دنبال اون کسی کہ این کارو کرد میگردم
منم یخ کردم واقعا برام عجیب بود و ترسیدہ بودم
گفتم:امید وارم زود تر پیدا بشہ
خیلی ترسیدہ بودم گاھی وقتا دلم برایہ اون زندگیہ سادم تنگ میشہ
شب شد و ما خوابیدیدم ۔۔۔۔
#روز_برفی
از زبان ات
تھیونگ مارو صدا کرد کہ بریم بہ میز شام من و کوک ھم رفتیم پایین یہ میز خیلی بزرگ با کلی غذا چیدہ بودن من جونگ کوک و تھیونگ نشستیم سرہ میزہ شام بعضی از دخترا منو یہ جورہ خیلی عجیبی نگاہ میکردن بعضی ھاھم تازہ وارد بودن
مایا کنار من یہ سینی غذا گذاشت و با یہ عصبانیت خیلی زیاد نگاھم میکرد تاحالا این طور نگاھم نکردہ بود غذا رو خوردیم
و من رفتم تو اوتاق کوک و کوک ھم با من اومد اون نشست رویہ کاناپہ(خوش بہ حالش تو اوتاقش کاناپہ دارہ )
و با کالافش بازی میکرد منم رفتم کنارش نشستم و بہ بازی کردنش نگاہ کردم بھم گفت:میخوای توھم باھام بازی کنی
گفتم:م م من ارہ میخوام بازی کنم
یہ دستہ بازی ھم بہ من داد بعدش بھم یاد داد کہ چطوری باھاش بازی کنم و کلی بازی کردیم خندیدیم و خوش گزروندیم
اون از قصد کاری میکرد کہ من ببرم و خوشحال بشم
بعد بازی تموم شد اونم منو بغل کرد و منو گذاشت رویہ پاھاش و موھامو نوازش کرد سرمو بوس کرد منم لپام گل انداختہ بود و یہ نیش خندہ میزدم اون لپمو گرفت مثل بچہ با لپم بازی میکرد بھم گفت:تو چقدر کیوتی
گفتم:ممنونم
گفت:تو کیوتہ منی درستہ
گفتم:خوب ارہ
گفت:پس فقط من میتونم با لپات بازی کنم گرفتی؟
گفتم:باشہ
بعدش رفتیم خوابیدیم
.
.
.
.
صبح شد
از خواب بیدار شدم دیدم کوک پیشم نیست از اوتاق رفتم بیرون و از سرباز ھایہ کوک پرسیدم کہ اون کجاس و بھم گفتن کہ دیشب ساعت ھایہ 4 بھش خبر دادن کہ تھیونگ تو خطرہ منم نگران شدم و دلم شور میزد
خیلی نگران تھیونگ و کوک بودم
بعد از ظهر شد
کوک برگشت تھیونگ ھم زخمی بغل کوک بود
سریع رفتم پیشش و ازش پرسیدم کہ چی شدہ
کوک گفت:بزار بعدا برات توضیح میدم تھیونگ رو بردن و اونو معالجہ کردن منم تو اوتاق بودم کوک اوم داخل لباساشو اوز کرد یہ تیشرت با یہ شلوار کارگو پوشید
رو تخت ولو شد
ازش پرسیدم الان میتونی توضیح بدی
گفت:دیشب تھیونگ میرہ بیرون کہ با دوستاش بگردہ چند نفر میان میدزدنش و اونو کتک میزنن ھنوز دارم دنبال اون کسی کہ این کارو کرد میگردم
منم یخ کردم واقعا برام عجیب بود و ترسیدہ بودم
گفتم:امید وارم زود تر پیدا بشہ
خیلی ترسیدہ بودم گاھی وقتا دلم برایہ اون زندگیہ سادم تنگ میشہ
شب شد و ما خوابیدیدم ۔۔۔۔
#روز_برفی
- ۶۲۵
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط