ای فاصلهی دو مرز روح و تن

ای فاصله‌ی دو مرز روح و تن
ای لحظه‌ی جاودانگی ، اسمت!
ای قبله‌ی شبنشستگان ، چشمت!
شب می‌شکند
سجّاده‌ی زلف را چو افشاندی
تردید تعمدیست بر هر پای
من می‌شکفم چو می‌وزی بر من
دیدگاه ها (۱۳)

امروزتان پرازمهربانےبراتون عشقےآرزومیکنم که همدمهمراه وهمدلت...

گفته بودم بـےتو مےگیرد دلم،یادت کہ هست؟بـےنگاهت برگ مےریزد د...

تو می‌گذری؛زمان می‌گذرد..چه کنم با دلی که،از تو توان گذشتنش ...

.چه عاشقـانه ای خـواهد شدوقتـی " نگـاه در نگـاه تــو "نفس در...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط