نگاه ممنوعه

«نگاه ممنوعه »
ℙ𝕒𝕣𝕥 :𝟜
𝕁𝕖𝕠𝕟 𝕣𝕠𝕤𝕙𝕒
𝕋𝕙𝕖 𝕃𝕚𝕟𝕖 𝕎𝕖 𝕊𝕙𝕠𝕦𝕝𝕕𝕟'𝕥 ℂ𝕣𝕠𝕤𝕤**

درِ ماشین را که باز کردم، هوای خنک شب صورتم را لمس کرد. خیابان تقریباً خالی بود و چراغ‌های زرد خیابان سایه‌های بلند روی آسفالت انداخته بودند. چند قدم جلوتر، ماشین مشکی تهیونگ کنار جدول پارک شده بود.

او داخل ماشین نشسته بود. دست‌هایش روی فرمان، سرش کمی پایین. انگار منتظر همین لحظه بود.

وقتی در را باز کردم و کنارش نشستم، بدون اینکه به من نگاه کند گفت:
«فکر کردم نمیای.»

صدایش آرام بود، اما پشتش چیزی سنگین پنهان شده بود.

گفتم:
«نباید می‌اومدم.»

حالا سرش را بالا آورد. نگاهش مستقیم به صورتم افتاد؛ همان نگاه عمیق و تاریکی که از اولین روز آرامشم را گرفته بود.

«ولی اومدی.»

نتوانستم چیزی بگویم.

چند ثانیه سکوت بین ما نشست. صدای موتور ماشین‌های دوردست و تیک‌تیک آرام چراغ راهنمایی تنها صداهایی بود که شنیده می‌شد.

بالاخره گفتم:
«تهیونگ… این کار درست نیست.»

لبخند کوتاه و خسته‌ای زد.
«می‌دونم.»

اما لحنش طوری بود که انگار هیچ قصدی برای متوقف شدن نداشت.

نگاهش دوباره روی صورتم لغزید. آهسته گفت:
«تمام روز بهت فکر می‌کردم.»

قلبم ناخودآگاه تندتر زد. نگاهم را از او گرفتم و به پنجره خیره شدم.

«تو نباید این حرف‌ها رو بزنی.»

او کمی به سمت من خم شد. فاصله‌مان ناگهان خیلی کم شد. می‌توانستم گرمای نفسش را حس کنم.

«پس چی باید بگم؟»
زمزمه‌اش آرام اما خطرناک بود.
«اینکه دیشب اشتباه بود؟»

هیچ جوابی نداشتم.

چون هر چقدر هم که سعی می‌کردم خودم را قانع کنم… دیشب برای من فقط یک اشتباه ساده نبود.

تهیونگ آهی کشید و سرش را به پشتی صندلی تکیه داد.

«میرا امروز بهم زنگ زد.»

اسم میرا مثل یک سوزن در قلبم فرو رفت.

«چی گفت؟»

«گفت که دلش برام تنگ شده.»

دستم ناخودآگاه مشت شد.

او چند لحظه ساکت ماند، بعد آرام ادامه داد:
«و من حتی نتونستم بهش بگم که چرا.»

سکوت سنگینی داخل ماشین افتاد.

گفتم:
«پس باید بری پیشش.»

او سرش را به سمت من برگرداند.

نگاهش این بار جدی‌تر بود.

«تو واقعاً می‌خوای برم؟»

سؤالش ساده بود… اما جوابش نه.

لب‌هایم باز شد، اما کلمه‌ای بیرون نیامد.

چند ثانیه طول کشید.

بعد آهسته گفتم:
«…آره.»

اما حتی خودم هم باور نکردم.

تهیونگ خیره نگاهم کرد. بعد خیلی آرام دستش را بالا آورد و زیر چانه‌ام گذاشت و صورتم را به سمت خودش برگرداند.

«دروغ میگی.»

ضربان قلبم حالا آنقدر بلند بود که فکر می‌کردم خودش هم می‌شنود.

او آرام گفت:
«اگه واقعاً می‌خواستی برم… الان اینجا نمی‌نشستی.»

کلماتش مثل حقیقتی بودند که نمی‌توانستم از آن فرار کنم.

دستم را روی دستش گذاشتم تا کنار بزنمش… اما به جای آن، چند لحظه همانجا ماند.

چشم‌هایش روی لب‌هایم افتاد.

و قبل از اینکه بتوانم چیزی بگویم…

لب‌هایش دوباره روی لب‌هایم نشست.

این بار بوسه‌اش آرام‌تر بود. عمیق‌تر.

مثل کسی که مدت‌ها منتظر همین لحظه بوده.

می‌دانستم باید عقب بکشم.
می‌دانستم باید متوقفش کنم.

اما دستم ناخودآگاه به یقه‌ی کت او چنگ زد.

وقتی بالاخره از هم جدا شدیم، نفس‌هایمان در هم گره خورده بود.

او پیشانی‌اش را به پیشانی من تکیه داد و آرام زمزمه کرد:

«این داره خطرناک میشه…»

چشم‌هایم را بستم.

«…از همون اول هم خطرناک بود.»

و هر دوی ما خوب می‌دانستیم—

این فقط شروعش بود.
دیدگاه ها (۴)

«نگاه ممنوعه»ℙ𝕒𝕣𝕥 : 𝟝 𝕁𝕖𝕠𝕟 ℝ𝕠𝕤𝕙𝕒 Too Close to Stop**صبح روز ...

«نگاه ممنوعه »ℙ𝕒𝕣𝕥 : 𝟞𝕁𝕖𝕠𝕟 ℝ𝕠𝕤𝕙𝕒 ℂ𝕣𝕒𝕔𝕜𝕤 𝕚𝕟 𝕊𝕚𝕝𝕖𝕟𝕔𝕖**چند ثانی...

«نگاه ممنوعه »ℙ𝕒𝕣𝕥 : 𝟛𝕁𝕖𝕠𝕟 𝕣𝕠𝕤𝕙𝕒 » «رابطه‌ای که اسم نداشت»صب...

«نگاه ممنوعه »ℙ𝕒𝕣𝕥 : 𝟚𝕁𝕖𝕠𝕟 𝕣𝕠𝕤𝕙𝕒 «شبی که نباید اتفاق می‌افتا...

دو پارتی دریکو مالفوی ~درخواستی~

✨ Part ⁵ : تقاصِ ابریشمی ✨ تهیونگ از دور با دوربینی در دست ،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط