تو خواهی رفت دیگر حرف چندانی نمیماند

تو خواهی رفت، دیگر حرف چندانی نمی‌ماند
چه باید گفت با آن‌کس که می‌دانی نمی‌ماند؟
بمان و فرصت قدری تماشا را مگیر از ما
تو تا آبی بنوشانی به من، جانی نمی‌ماند
برایم قابل درک است اگر چشمت به راهم نیست
برای اهل دریا شوق بارانی نمی‌ماند
همین امروز داغی بر دلم بنشان که در پیری
برای غصه خوردن نیز دندانی نمی‌ماند
اگر دستم به ناحق رفته در زلف تو معذورم
برای دست‌های تنگ، ایمانی نمی‌ماند
اگر اینگونه خلقی چنگ خواهد زد به دامانت
به ما وقتی بیافتد دور، دامانی نمی‌ماند
بخوان از چشم‌های لال من، امروز شعرم را
که فردا از منِ دیوانه، دیوانی نمی‌ماند
#حسین_زحمتکش
#شعر #عاشقانه #غمگین #نوشته #دلنوشته #عکس_پروفایل #متانویا #خاص #ویسگون #خدای_من
دیدگاه ها (۲)

گرفتار کردن‌ قلبی که هیچ تجربه‌ای در عشق ندارد مانند وارد شد...

گـر دشمن من بـه دوستی بُگزینی مِسکین چه کُند با تو به جز مِس...

زمان هر چقدر تهی‌تر باشد سریع‌تر می‌گذردزندگی‌های بی‌معنا در...

بانــــــــــــــــو…؟!بغض ها را گاهی باید قورت داد!عاشقانه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط