چند پارتی درخواستی
چند پارتی درخواستی
پارت ۹
ا/ت. پیاده شدیم و یکم که قدم زدیم کم کم داشت یادم میومد خونه ما دقیقا تو همین محله بود...
ناخودآگاه تند تر از تهیونگ رفتم و دقیقا جلوی در خونه قدیمیون ایستادم ...
تهیونگ. این جا رو میشناسی؟
ا/ت. این جا خونه ی ما بود.....اما فروختیمش و رفتیم ایران ...
ا/ت. اونجا قبلا یه سوپر مارکت بود ... یکم عقب تر هم یه سبزی فروشی بود...که الان آرایشگاه شده...
ا/ت. یکم جلو تر رفت .... اره خودشه من اینجا رو می شناسم....این محله قدیمی جاییه که تو بچگی توش بزرگ شدمم...!
تهیونگ. مطمنی؟
ا/ت. معلومه....اونجا رو نگاه کن اون قهوه خونه تقریبا ۱ سال قبل از اینکه از اینجا بریم باز شد وایی باورم نمیشه هنوزم هستش...صاحبش هم اگه اشتباه نکنم یه آقایی به اسم آقای لی باید باشه.....قبل از اینکه این قهوه خونه باز بشه یادمه یه زمین خالی بود و همیشه بت بچه اونجا بازی میکردیم
تهیونگ. تو حتی آقای لی رو هم میشناسی ...!
تهیونگ. یعنی کسی که دنبالش می گشتم تویی؟ .... چشماش برق زد
ا/ت . از شدت ذوق دیدن محله کاملا فراموش کرده بود برای چی با تهیونگ به اینجا اومده بود فقط نگاش میکرد
تهیونگ. ناخودآگاه رفت سمتش و محکم بغلش کرد ضربان قلب هر دو اوج گرفته بود و هر دو حسی بین عشق و ذوق و تعجب و دلتنگی داشتن ....
تهیونگ. به خودش اومد و از ا/ت جدا شد...( ببخشید نمیخاستم معذرت کنم عزیزم
ا/ت . نه نه .... عذر خواهی نکن عیبی نداره...( لبخند
تهیونگ. باورم نمیشه که بلخره پیدات کردم ..... تو خیلی بی معرفتی اخه چرا بدون خداحافظی رفتی ؟ میدونی چقدر دنبالت گشتم؟ چقدر بهت زنگ زدم و خاموش بودی؟
ا/ت. من....عذر میخوام.....وقتی رفتم ایران شماره مو عوض کردم....
تهیونگ. دیگه هیچی مهم نیست......دیگه نمی زارم جایی بری.....پیش من بمون ..... لطفا
ا/ت. من .... خیلی دوست دارم پیشت بمونم ولی من الان تویه اردوی علمی دانشگاهم و خانواده من ایرانن....نمیتونم بمونم ... چند روز دیگه باید برگردم...
تهیونگ. پاسپورتت...چند سال اعتبار داره؟
ا/ت . ۱۰ سال چطور مگه؟
تهیونگ. خانواده ات رو رازی میکنم....مطمن باش...استاد و دانشگاهت هم با من ...!
ا/ت. توی میخای چیکار کنی؟
تهیونگ. میبینی.....حالا بیا بریم.....میخام کل سئول رو نشونت بدم...
ادامه دارد......
#تابع_قوانین_ویسگون
پارت ۹
ا/ت. پیاده شدیم و یکم که قدم زدیم کم کم داشت یادم میومد خونه ما دقیقا تو همین محله بود...
ناخودآگاه تند تر از تهیونگ رفتم و دقیقا جلوی در خونه قدیمیون ایستادم ...
تهیونگ. این جا رو میشناسی؟
ا/ت. این جا خونه ی ما بود.....اما فروختیمش و رفتیم ایران ...
ا/ت. اونجا قبلا یه سوپر مارکت بود ... یکم عقب تر هم یه سبزی فروشی بود...که الان آرایشگاه شده...
ا/ت. یکم جلو تر رفت .... اره خودشه من اینجا رو می شناسم....این محله قدیمی جاییه که تو بچگی توش بزرگ شدمم...!
تهیونگ. مطمنی؟
ا/ت. معلومه....اونجا رو نگاه کن اون قهوه خونه تقریبا ۱ سال قبل از اینکه از اینجا بریم باز شد وایی باورم نمیشه هنوزم هستش...صاحبش هم اگه اشتباه نکنم یه آقایی به اسم آقای لی باید باشه.....قبل از اینکه این قهوه خونه باز بشه یادمه یه زمین خالی بود و همیشه بت بچه اونجا بازی میکردیم
تهیونگ. تو حتی آقای لی رو هم میشناسی ...!
تهیونگ. یعنی کسی که دنبالش می گشتم تویی؟ .... چشماش برق زد
ا/ت . از شدت ذوق دیدن محله کاملا فراموش کرده بود برای چی با تهیونگ به اینجا اومده بود فقط نگاش میکرد
تهیونگ. ناخودآگاه رفت سمتش و محکم بغلش کرد ضربان قلب هر دو اوج گرفته بود و هر دو حسی بین عشق و ذوق و تعجب و دلتنگی داشتن ....
تهیونگ. به خودش اومد و از ا/ت جدا شد...( ببخشید نمیخاستم معذرت کنم عزیزم
ا/ت . نه نه .... عذر خواهی نکن عیبی نداره...( لبخند
تهیونگ. باورم نمیشه که بلخره پیدات کردم ..... تو خیلی بی معرفتی اخه چرا بدون خداحافظی رفتی ؟ میدونی چقدر دنبالت گشتم؟ چقدر بهت زنگ زدم و خاموش بودی؟
ا/ت. من....عذر میخوام.....وقتی رفتم ایران شماره مو عوض کردم....
تهیونگ. دیگه هیچی مهم نیست......دیگه نمی زارم جایی بری.....پیش من بمون ..... لطفا
ا/ت. من .... خیلی دوست دارم پیشت بمونم ولی من الان تویه اردوی علمی دانشگاهم و خانواده من ایرانن....نمیتونم بمونم ... چند روز دیگه باید برگردم...
تهیونگ. پاسپورتت...چند سال اعتبار داره؟
ا/ت . ۱۰ سال چطور مگه؟
تهیونگ. خانواده ات رو رازی میکنم....مطمن باش...استاد و دانشگاهت هم با من ...!
ا/ت. توی میخای چیکار کنی؟
تهیونگ. میبینی.....حالا بیا بریم.....میخام کل سئول رو نشونت بدم...
ادامه دارد......
#تابع_قوانین_ویسگون
- ۵.۴k
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط