سالها بود که مادربزرگ رفته بود اما اتاقش انگار هنوز نفس

سال‌ها بود که مادربزرگ رفته بود، اما اتاقش انگار هنوز نفس می‌کشید. صندلیِ راکِ کنار پنجره، هنوز غصه کهنه‌اش را در خود داشت و پارچه‌ی ترمه‌ی رنگ‌باخته روی میز، قصه‌ی دست‌های لرزانش را نجوا می‌کرد. اما چیزی که بیشتر از همه عجیب بود، آن چراغِ کوچکِ رومیزی کنار تخت بود؛ با پایه‌ی برنزیِ قلم‌کاری شده و شیشه‌ی گل‌دارِ صورتی‌رنگ.هر بار که امیر، نوه‌ی مادربزرگ، به اتاق سر می‌زد، چراغ روشن بود. شب‌ها، وقتی می‌آمد تا بالشِ مادربزرگ را مرتب کند، چراغ را خاموش می‌کرد. اما صبح که می‌شد، چراغ دوباره روشن بود، انگار دستی نامرئی آن را روشن گذاشته باشد. اول فکر می‌کرد اشتباه می‌کند، بعد گمان برد مادرش از روی دلتنگی این کار را می‌کند. تا اینکه یک روز مادرش قسم خورد که او هم دست به چراغ نزده..

«حتماً خودش دوست داره روشن بمونه.» مادربزرگ همیشه می‌گفت: «آدم وقتی تنهاست، نورِ یه چراغِ کوچیک، کلی دلگرمی می‌آره. نمی‌ذاره آدم غرقِ سیاهی و فکرای بد بشه.»یک شب، تلفن زنگ خورد. بیمارستان بود. صدای دکتر، سرد و شتاب‌زده گفت: «خوب نیست حالش… اگه می‌خواین آخرین دیدار رو داشته باشین، زودتر بیاین.»امیر مثل فنر از جا پرید. دوید به سمت اتاق مادربزرگ. قلبش توی سینه‌اش می‌کوبید. وارد اتاق که شد، دید چراغ هنوز روشن است. نور صورتی‌رنگش، روی دیوارهای خالی و تختِ بی‌صاحب افتاده بود..

نشست روی زمین، درست روبروی چراغ. سرش را انداخت پایین. اشک روی گونه‌هایش سرازیر شد. با صدای گرفته‌ای پرسید: «تو… تو چرا هنوز روشنی؟ از چی می‌ترسی؟»انگار نور چراغ کمی لرزید، ضعیف شد، و دوباره جان گرفت.امیر سرش را بلند کرد. اشک‌هایش را پاک کرد و لبخندی تلخ و پدرانه زد. «اشکال نداره. روشن بمون. تا وقتی منم اینجام، روشن بمون. شاید… شاید دیگه لازم نباشه بترسیآن شب، امیر کنار چراغِ روشنِ مادربزرگ نشست تا سحر.روز بعد، وقتی برگشتند از بیمارستان، پیکرِ مادربزرگ را به خاک سپردند. امیر رفت به اتاقش. اتاق ساکت بود. هیچ صدایی نمی‌آمد. نورِ خورشید از پنجره می‌تابید، اما…چراغِ کوچکِ رومیزی، خاموش بود..

برای اولین بار در تمام این سال‌ها، خاموش بود. انگار تمامِ نور و دلگرمی‌اش را با رفتنِ مادربزرگ، به جایی دیگر برده بود. یا شاید… شاید دیگر نیازی به روشنایی نداشت، چون دیگر کسی در آن اتاق تنها نبود که از تاریکی بترسد.
پایان قصه
خب دیگه برید بخوابید✓
دیدگاه ها (۶)

خیلیم قشنگه حرف نباشه😭💔

💁🏻✨

رو آهنگه مثل سگ قفلی زدم🌚✨

╭╌┄ ...

My Vampire P38

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط