کاش مي دانستی

کاش مي دانستی
بعد از آن همهمه در ته آن کوچه
من چه حالی بودم
و به دستان رهایم گفتم
آآآی بر هم بزنید
هر چه غم بود،گذشت
کنون در راه است
و به چشمان حزینم گفتم
که به فریاد فلک را بستایید
که او در راه است
کاش مي دانستی
که دلم در طپش پنجره ها
چه صبورانه تماشا می کرد
قدم ناب تو را بر کوچه
کاش مي دانستی
بعد از آن پرسه ی تنهایی خود
در ته آن کوچه
من به چه حالی بودم
کاش می دانستی...
دیدگاه ها (۱)

هی پسر !!! که کار امروزت بازی با دل دختراست ... و دیدن اشکاش...

گاهي بايد نبخشيد تا کسي که بارها اورا بخشيدي و نفهميد...تا ...

دارم از تــو حــرف می زنــم... امــــا روحــت هم از نوشــــت...

ﯾــــــﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷــ♥ــــﻪ ... ﻣﻮﻧﺪﻧــــــﻲ ﺑـــﺎ " ﻟﮕــــــﺪﻡ "...

Part.1#مرد_مندورِ آتش نشسته بودیم؛ صدای خنده‌ها و پچ‌پچ‌های ...

( last minute )

پارت ۴۹آسمانِ شهر خاکستری بود و بارانِ ریزی می‌بارید که انگا...

به رغم عشقی یا به زبان سویون حماقتی، که در زمان گذشته بین ای...

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

مرد بی رحم

رمان نگاه اول در تاریکی پارت ۳۳

مرد بی رحم

مرد بی رحم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط