پارت ۲۷
پارت ۲۷
صدایِ چفت شدنِ قفلِ درِ ورودی، آخرین امیدِ رزا رو با خودش دفن کرد. رزا همونطور پشتِ درِ اتاقش نشسته بود و زانوهاش رو بغل کرده بود. صدایِ قدمهای سنگینِ تهسوک رو میشنید که آروم و شمرده از پلهها بالا میاومد. هر ضربهی کفشش روی پلههای چوبی، مثل یک حکمِ اعدام توی گوشش میپیچید.
درِ اتاق بدونِ در زدن باز شد. تهسوک با همون کتِ رسمی، اما با چهرهای که حالا خشمِ خالص ازش میبارید، وارد شد. جسیکا چند قدم عقبتر ایستاده بود و با دستبهسینه، صحنه رو مثل یه فیلمِ سرگرمکننده تماشا میکرد.
تهسوک به سمتِ رزا رفت، خم شد و یقه لباسش رو گرفت و با یک حرکتِ تند، اون رو بلند کرد و به دیوار کوبید. رزا از دردِ کمرش جیغِ کوتاهی کشید.
تهسوک با صدایی بم و لرزان از خشم گفت:
— «از اون نگاههاش لذت بردی؟ از اینکه زیرِ چشمای من داشتی براش دلبری میکردی؟»
رزا با هقهق گفت:
— «به خدا… به خدا هیچی نگفتم… تهسوک قسم میخورم، فقط مدارک بود…»
تهسوک پوزخندی زد و به جسیکا نگاه کرد. جسیکا با خونسردی گفت:
— «دروغ میگه تهسوک. ندیدی چطور داشت با التماس نگاهش میکرد؟ داشت براش نقشِ قربانی رو بازی میکرد.»
تهسوک شلاقِ چرمیِ باریکی رو که همیشه همراهش بود، از توی جیبش درآورد. صورتش رو چسبوند به صورتِ رزا، طوری که گرمایِ نفسهاش روی پوستِ رزا میسوخت:
— «میدونی من از خیانت متنفرم، رزا. مخصوصاً خیانتِ چشمی. حالا… باید تنبیه بشی. قانونی که داریم یادت هست؟»
رزا لرزید. میدونست چی در انتظارشه. تهسوک شلاق رو بالا برد.
— «بشمار. صد تا ضربه. اگه صدات در بیاد یا توی شمردن اشتباه کنی، از اول شروع میکنی. شروع کن!»
اولین ضربه با صدایِ بدی توی فضای اتاق پیچید. رزا از شدتِ درد، لبش رو گاز گرفت تا فریاد نزنه. اشک از چشمهاش سرازیر شد.
— «یک…» صدایش مثل شیشه شکست.
ضربه دوم سنگینتر بود. رزا حس کرد دنیا داره دور سرش میچرخه.
— «دو…»
تهسوک با لبخندِ کجی گفت:
— «بلندتر رزا. بذار تهیونگ هم اگه هنوز توی محوطهی خونهست، بشنوه که چطور داری برای حماقتت تاوان میدی.»
صدایِ چفت شدنِ قفلِ درِ ورودی، آخرین امیدِ رزا رو با خودش دفن کرد. رزا همونطور پشتِ درِ اتاقش نشسته بود و زانوهاش رو بغل کرده بود. صدایِ قدمهای سنگینِ تهسوک رو میشنید که آروم و شمرده از پلهها بالا میاومد. هر ضربهی کفشش روی پلههای چوبی، مثل یک حکمِ اعدام توی گوشش میپیچید.
درِ اتاق بدونِ در زدن باز شد. تهسوک با همون کتِ رسمی، اما با چهرهای که حالا خشمِ خالص ازش میبارید، وارد شد. جسیکا چند قدم عقبتر ایستاده بود و با دستبهسینه، صحنه رو مثل یه فیلمِ سرگرمکننده تماشا میکرد.
تهسوک به سمتِ رزا رفت، خم شد و یقه لباسش رو گرفت و با یک حرکتِ تند، اون رو بلند کرد و به دیوار کوبید. رزا از دردِ کمرش جیغِ کوتاهی کشید.
تهسوک با صدایی بم و لرزان از خشم گفت:
— «از اون نگاههاش لذت بردی؟ از اینکه زیرِ چشمای من داشتی براش دلبری میکردی؟»
رزا با هقهق گفت:
— «به خدا… به خدا هیچی نگفتم… تهسوک قسم میخورم، فقط مدارک بود…»
تهسوک پوزخندی زد و به جسیکا نگاه کرد. جسیکا با خونسردی گفت:
— «دروغ میگه تهسوک. ندیدی چطور داشت با التماس نگاهش میکرد؟ داشت براش نقشِ قربانی رو بازی میکرد.»
تهسوک شلاقِ چرمیِ باریکی رو که همیشه همراهش بود، از توی جیبش درآورد. صورتش رو چسبوند به صورتِ رزا، طوری که گرمایِ نفسهاش روی پوستِ رزا میسوخت:
— «میدونی من از خیانت متنفرم، رزا. مخصوصاً خیانتِ چشمی. حالا… باید تنبیه بشی. قانونی که داریم یادت هست؟»
رزا لرزید. میدونست چی در انتظارشه. تهسوک شلاق رو بالا برد.
— «بشمار. صد تا ضربه. اگه صدات در بیاد یا توی شمردن اشتباه کنی، از اول شروع میکنی. شروع کن!»
اولین ضربه با صدایِ بدی توی فضای اتاق پیچید. رزا از شدتِ درد، لبش رو گاز گرفت تا فریاد نزنه. اشک از چشمهاش سرازیر شد.
— «یک…» صدایش مثل شیشه شکست.
ضربه دوم سنگینتر بود. رزا حس کرد دنیا داره دور سرش میچرخه.
— «دو…»
تهسوک با لبخندِ کجی گفت:
— «بلندتر رزا. بذار تهیونگ هم اگه هنوز توی محوطهی خونهست، بشنوه که چطور داری برای حماقتت تاوان میدی.»
- ۱۷۴
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط