📖 وارثان سکوت
📖 وارثان سکوت
🕯️ فصل اول: آنکه برایم مینوشت
قسمت اول
باران آرام و پیوسته بر شیشههای بلند کتابخانه مینواخت؛ چنان نرم که گویی انگشتان نامرئی نوازندهای ماهر بر کلیدهای پیانویی دوردست میلغزند.
هوای صبحگاهی شهر، رنگ خاکستر به خود گرفته بود. ابرهای سنگین بر فراز بامهای سنگی و دودکشهای قدیمی گرد آمده بودند و خیابانهای خیس، زیر نور کمجان آسمان میدرخشیدند.
در انتهای خیابان «اِلدر»، جایی میان ساختمانهای کهنه و عمارتهای اشرافی، کتابخانه عمومی هارتول قرار داشت؛ ساختمانی باشکوه با ستونهای مرمرین، پنجرههای قوسی بلند و درهای چوب گردوی تیره که گذر سالها نتوانسته بود از ابهتشان بکاهد.
اِولین هارتول از کالسکه پیاده شد.
چتر مشکیرنگش را گشود و لحظهای سر بلند کرد.
قطرات باران بر لبه کلاه کرمرنگش مینشستند و سپس آرام به زمین فرو میافتادند.
پیراهن بلند او به رنگ عاجی بود و کمربندی باریک از مخمل قهوهای بر کمر داشت. دستکشهای روشنش بهدقت در دستانش قرار گرفته بودند و دفترچه چرمی کوچکش، مانند همیشه، زیر بازویش جای داشت.
او به ساختمان کتابخانه نگاه کرد.
نگاهی که بیشتر به سلامی خاموش میمانست.
از کودکی این مکان را دوست داشت.
در روزهایی که عمارت بزرگ خانوادگی بیش از اندازه ساکت میشد، میان همین قفسهها پناه میگرفت.
کتابها برای او تنها مجموعهای از کلمات نبودند.
دوستانی بودند که هرگز ترکش نمیکردند.
اِولین از پلههای سنگی بالا رفت و وارد تالار اصلی شد.
گرمای دلنشین فضا به استقبالش آمد.
بوی کاغذ کهنه، جوهر و چوب قدیمی در هوا پیچیده بود.
چند نفر پشت میزهای مطالعه نشسته بودند و سکوت باشکوه کتابخانه تنها با صدای ورق خوردن کتابها شکسته میشد.
لبخندی کمرنگ بر لبان اِولین نشست.
این سکوت را دوست داشت.
سکوتی که زنده بود.
سکوتی که حرف میزد.
او به سمت بخش ادبیات کلاسیک رفت؛ بخشی که تقریباً همه کتابداران او را در آنجا مییافتند.
قدمهایش آرام بود.
نه از روی تکبر، بلکه از آن رو که عجله را رفتاری نازیبا میدانست.
انگشتانش روی عطف کتابها میلغزیدند.
چرمی.
پارچهای.
طلایی.
کهنه.
هر کدام داستانی در دل داشتند.
او گاهی با خود میاندیشید که اگر کتابها قادر به سخن گفتن بودند، شاید رازهای بیشتری از آدمها میدانستند.
به پیچ راهرو رسید.
جایی خلوتتر از دیگر بخشها.
نور خاکستری روز از پنجرهای بلند به درون میتابید و بر قفسههای چوبی سایههایی کشیده میساخت.
اِولین مکث کرد.
چیزی توجهش را جلب کرده بود.
کتابی.
جلدی سبز تیره با نقشهای طلایی کمرنگ.
عجیب بود.
او تقریباً تمام کتابهای این قفسه را میشناخت.
اما این یکی را هرگز ندیده بود.
ابروانش اندکی در هم رفت.
دستکش را از دست راستش بیرون آورد و کتاب را لمس کرد.
گرد و غبار نازکی بر جلد آن نشسته بود.
بهآرامی آن را بیرون کشید.
و در همان لحظه...
برگهای تاخورده از میان صفحات کتاب بیرون لغزید.
کاغذ روی زمین افتاد.
اِولین بیحرکت ماند.
نگاهش روی برگه ثابت شد.
چند ثانیه گذشت.
سپس خم شد و آن را برداشت.
کاغذ نو نبود.
اما بسیار کهنه هم به نظر نمیرسید.
او به اطراف نگریست.
کسی آنجا نبود.
فقط قفسهها.
سکوت.
و صدای باران.
قلبش اندکی تندتر زد.
بیدلیل.
شاید از سر کنجکاوی.
برگه را گشود.
خطی خوش و منظم روی آن نقش بسته بود.
«به بانویی که همیشه کنار پنجره جنوبی مینشیند.
شما امروز پیراهنی به رنگ عاجی بر تن دارید و دفترچه چرمی کوچکتان را مانند همیشه همراه آوردهاید.
گمان میکنم باران را دوست دارید.
درست به اندازه من.»
اِولین خشکش زد.
نفسش برای لحظهای کوتاه متوقف شد.
دوباره خطوط را خواند.
و بار دیگر.
انگار ذهنش از پذیرش آنچه میدید سر باز میزد.
این نامه...
برای او نوشته شده بود.
بیتردید.
او واقعاً کنار پنجره جنوبی مینشست.
و واقعاً همان دفترچه را همراه داشت.
اما چه کسی؟
چه کسی او را میشناخت؟
چه کسی این اندازه با دقت مراقبش بوده بود؟
نگاهش بیاختیار در میان قفسهها دوید.
هیچکس.
فقط راهروهای ساکت کتابخانه.
اِولین نامه را تا کرد و در میان صفحات دفترچهاش گذاشت.
با آنکه سعی داشت آرام به نظر برسد، چیزی در اعماق وجودش به جنبش درآمده بود.
نه ترس.
نه دقیقاً.
بلکه احساسی میان حیرت و کنجکاوی.
او تا ظهر در کتابخانه ماند.
اما نتوانست حتی یک صفحه از کتابی را با تمرکز بخواند.
✦ ادامه در قسمت دوم...
~شرط:۵۰ کامنت
╔═══ஓ๑☕๑ஓ═══╗
𓂃 𝐂𝐥𝐚𝐬𝐬𝐢𝐜 𝐕𝐢𝐛𝐞𝐬 𓂃
╚═══ஓ๑🤎๑ஓ═══╝
🕯️ فصل اول: آنکه برایم مینوشت
قسمت اول
باران آرام و پیوسته بر شیشههای بلند کتابخانه مینواخت؛ چنان نرم که گویی انگشتان نامرئی نوازندهای ماهر بر کلیدهای پیانویی دوردست میلغزند.
هوای صبحگاهی شهر، رنگ خاکستر به خود گرفته بود. ابرهای سنگین بر فراز بامهای سنگی و دودکشهای قدیمی گرد آمده بودند و خیابانهای خیس، زیر نور کمجان آسمان میدرخشیدند.
در انتهای خیابان «اِلدر»، جایی میان ساختمانهای کهنه و عمارتهای اشرافی، کتابخانه عمومی هارتول قرار داشت؛ ساختمانی باشکوه با ستونهای مرمرین، پنجرههای قوسی بلند و درهای چوب گردوی تیره که گذر سالها نتوانسته بود از ابهتشان بکاهد.
اِولین هارتول از کالسکه پیاده شد.
چتر مشکیرنگش را گشود و لحظهای سر بلند کرد.
قطرات باران بر لبه کلاه کرمرنگش مینشستند و سپس آرام به زمین فرو میافتادند.
پیراهن بلند او به رنگ عاجی بود و کمربندی باریک از مخمل قهوهای بر کمر داشت. دستکشهای روشنش بهدقت در دستانش قرار گرفته بودند و دفترچه چرمی کوچکش، مانند همیشه، زیر بازویش جای داشت.
او به ساختمان کتابخانه نگاه کرد.
نگاهی که بیشتر به سلامی خاموش میمانست.
از کودکی این مکان را دوست داشت.
در روزهایی که عمارت بزرگ خانوادگی بیش از اندازه ساکت میشد، میان همین قفسهها پناه میگرفت.
کتابها برای او تنها مجموعهای از کلمات نبودند.
دوستانی بودند که هرگز ترکش نمیکردند.
اِولین از پلههای سنگی بالا رفت و وارد تالار اصلی شد.
گرمای دلنشین فضا به استقبالش آمد.
بوی کاغذ کهنه، جوهر و چوب قدیمی در هوا پیچیده بود.
چند نفر پشت میزهای مطالعه نشسته بودند و سکوت باشکوه کتابخانه تنها با صدای ورق خوردن کتابها شکسته میشد.
لبخندی کمرنگ بر لبان اِولین نشست.
این سکوت را دوست داشت.
سکوتی که زنده بود.
سکوتی که حرف میزد.
او به سمت بخش ادبیات کلاسیک رفت؛ بخشی که تقریباً همه کتابداران او را در آنجا مییافتند.
قدمهایش آرام بود.
نه از روی تکبر، بلکه از آن رو که عجله را رفتاری نازیبا میدانست.
انگشتانش روی عطف کتابها میلغزیدند.
چرمی.
پارچهای.
طلایی.
کهنه.
هر کدام داستانی در دل داشتند.
او گاهی با خود میاندیشید که اگر کتابها قادر به سخن گفتن بودند، شاید رازهای بیشتری از آدمها میدانستند.
به پیچ راهرو رسید.
جایی خلوتتر از دیگر بخشها.
نور خاکستری روز از پنجرهای بلند به درون میتابید و بر قفسههای چوبی سایههایی کشیده میساخت.
اِولین مکث کرد.
چیزی توجهش را جلب کرده بود.
کتابی.
جلدی سبز تیره با نقشهای طلایی کمرنگ.
عجیب بود.
او تقریباً تمام کتابهای این قفسه را میشناخت.
اما این یکی را هرگز ندیده بود.
ابروانش اندکی در هم رفت.
دستکش را از دست راستش بیرون آورد و کتاب را لمس کرد.
گرد و غبار نازکی بر جلد آن نشسته بود.
بهآرامی آن را بیرون کشید.
و در همان لحظه...
برگهای تاخورده از میان صفحات کتاب بیرون لغزید.
کاغذ روی زمین افتاد.
اِولین بیحرکت ماند.
نگاهش روی برگه ثابت شد.
چند ثانیه گذشت.
سپس خم شد و آن را برداشت.
کاغذ نو نبود.
اما بسیار کهنه هم به نظر نمیرسید.
او به اطراف نگریست.
کسی آنجا نبود.
فقط قفسهها.
سکوت.
و صدای باران.
قلبش اندکی تندتر زد.
بیدلیل.
شاید از سر کنجکاوی.
برگه را گشود.
خطی خوش و منظم روی آن نقش بسته بود.
«به بانویی که همیشه کنار پنجره جنوبی مینشیند.
شما امروز پیراهنی به رنگ عاجی بر تن دارید و دفترچه چرمی کوچکتان را مانند همیشه همراه آوردهاید.
گمان میکنم باران را دوست دارید.
درست به اندازه من.»
اِولین خشکش زد.
نفسش برای لحظهای کوتاه متوقف شد.
دوباره خطوط را خواند.
و بار دیگر.
انگار ذهنش از پذیرش آنچه میدید سر باز میزد.
این نامه...
برای او نوشته شده بود.
بیتردید.
او واقعاً کنار پنجره جنوبی مینشست.
و واقعاً همان دفترچه را همراه داشت.
اما چه کسی؟
چه کسی او را میشناخت؟
چه کسی این اندازه با دقت مراقبش بوده بود؟
نگاهش بیاختیار در میان قفسهها دوید.
هیچکس.
فقط راهروهای ساکت کتابخانه.
اِولین نامه را تا کرد و در میان صفحات دفترچهاش گذاشت.
با آنکه سعی داشت آرام به نظر برسد، چیزی در اعماق وجودش به جنبش درآمده بود.
نه ترس.
نه دقیقاً.
بلکه احساسی میان حیرت و کنجکاوی.
او تا ظهر در کتابخانه ماند.
اما نتوانست حتی یک صفحه از کتابی را با تمرکز بخواند.
✦ ادامه در قسمت دوم...
~شرط:۵۰ کامنت
╔═══ஓ๑☕๑ஓ═══╗
𓂃 𝐂𝐥𝐚𝐬𝐬𝐢𝐜 𝐕𝐢𝐛𝐞𝐬 𓂃
╚═══ஓ๑🤎๑ஓ═══╝
- ۱۶۰
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط