Chapter Seven, Part ³⁴

Chapter Seven, Part ³⁴
مکالمه ای بین نگهبان های در اصلی شکل گرفته بود.

... منم تا حالا این شکلی ندیده بودمش!
.. من حتی اون روزی که زن و بچه ام رفته بودن خونه شمن پارک با اینکه گفتن اون روز انگار شمن پارک حواسش پرت بود ولی بازم بدون تورش ظاهر نشده بود!
... دقیقا! ولی اون روز که جون عالیجناب در خطر بود بدون تور بود، دیدیش؟! ووآ.. چقدر قشنگ بود.. از هر شمن دیگه ای که هیچ.. از هر پسر دیگه ای که دیده بودم خوشگل تر بود
.. شبیه نقاشیای استادای بزرگ بود! جدی چرا اون تور رو همیشه میزاره؟ وقتی انقدر زیباس نه نیازی به خجالت داره و نه میتونه دلیل دیگه ای داشته باشه
... دقیقا شبیه افسانه اس، اون از زیباییش اونم از ناگهانی بلند شدنش بعد از بلایی که سرش اومد

جونگ کوک که همون اطراف بود ناخواسته مکالمه رو شنید و لبخندی با خودش زد.
با همون سینیه حصیری خالی ای که دستش بود دویید سمت اتاق جیمین که حرفایی که شنیده رو به گوشش برسونه.
سر راه حواسش به سمت صدای بانوی سر آشپز که در حال فرمان دادن بود پرت شد و این، باعث شد قدم بعدیش رو کمی زودتر بر داره و کمی به جلو تلو بخوره. پشت بند این واکنشش، سینی از دستش رها شد و جونگ کوک هم مثل پرنده ای که در حال تقلا برای نجات دادن خودشه، دست و پا زد و سینی رو توی هوا گرفت.

ولی وقتی که سرش رو برگردوند تا به راهش ادامه بده با شخصی کله به کله شد.
جفتشون ناله ای از درد سر دادن ولی افسر کیم از نوع بی صداش و هر دو سرشون رو گرفتن.
جونگ کوک به بالا نگاه کرد و با دیدن افسر کیم لباش به شکل دایره ای کوچولو در اومدن و سریع تعظیم کرد.

؛ متاسفم افسر کیم، حواسم نبود، عذر میخوام

افسر کیم چیزی نگفته بود ولی پسرک داشت عذرخواهی میکرد.
وقتی که جونگ کوک راهش رو دوباره از سر گرفت، کیم چشماش به دنبالش رفت و لحظه ای بیش از حد طولانی بهش خیره شد و کلاهش رو درست کرد.
جونگ کوک از در داخل رفت.

؛ هیونگ!
+ هیونگ؟ از کی تا حالا من هیونگ تو شدم؟
؛ اوووه نمیدونی چند بار اسم خالیتو صدا زدم تو این چند روز، بالاخره هیونگ که بهتر از جیمینه. اینو بیخیال بیا بهت بگم چی شنیدم!

چشماشو چرخوند.

؛ شنیدم نگهبانای قصر داشتن از زیباییت میگفتن!
+ چی؟ یعنی چی
؛ اون روزی که سربازا با سرعت بردنت از خونه؟ برای اینکه عالیجنابو نجات بدی؟ اون روز یادت رفت تورتو بزاری
+ هیه! یادم رفت!؟
؛ این مهم نیست گوش کن! همه داشتن از جزء به جزء زیباییات میگفتن! از اینکه افسانه ای هستی و اینجور چیزا، این که موهای نیمه بلندت جلب توجه میکنه، اینکه چشم هات روح هر کسی جذب میکنه!

درسته که نمیخواست کسی چهره شو واضح ببینه ولی حالا که دیده بودن دیگه نمیتونست اندازه قبل اهمیت بده و به خاطر اینکه که اون روز تور نزاشته خودشو سرزنش کنه.
تو همین فکرا بود که در به صدا در اومد.

< شمن پارک، افسر کیم هستم
+ اوه بله بله بفرمایید داخل
.
< عالیجناب میخوان شمارو ببینن

بعد از اینکه دوباره خودشون دو نفر تو اتاق موندن به هم نگاه کردن و متعجب به نظر میومدن.
.
.
***
... عالیجناب، شمن پارک تشریف آوردن
_ بگو بیان داخل
.
+ سرورم، کاری با من داشتید؟

با اشاره دست مین نشست روی صندلی.

_ حالتون بهتره؟
+ بله، از لطفتون مچکرم، برای چی میخواستین من رو ببینید؟
_ راستش، استاد یو درباره جلسات درمانی شما با من صحبت کردن و اجازه من رو خواستن تا وقتی که اینجا هستن و شما هنور کامل بهبود پیدا نکردید، این مراسمات و جلسات رو داخل آلاچیق انجام بدن.

جیمین تعظیمی به عنوان تشکر کرد.

_ این چند روز با اینکه نتونستم دارویی که تجویز کردید رو مصرف کنم ولی اون حالات که به اصطلاح بیماری بودن دیگه سراغم نیومدن. قدم بعدی چیه

لحظه سکوت بین حرفشون افتاد.

+ سرورم... چیزی وجود داره که مثل یه بیماریه ساده قابل درمان نیست و نیازه که در آینده چیزی که باید بهتون بگم رو بگم... فعلا برای اینکه بتونم وظیفه ام رو انجام بدم، نیاز دارم دوباره به حالت اولم برگردم... من رو ببخشید
_ نیازی به عذرخواهی و تاسف نیست، تو برای نجات جون من به این وضع افتادی، به هر حال ازت ممنونم.
+ سرورم میخوام ازتون خواسته ای داشته باشم... لطفا کوچیکترین حالتی که براتون اتفاق میفته یا کوچیکترین چیز عجیبی رو حس کردید و یا وقتی که خواب هستید چیزی دیدید با من سریعا در جریان بزارید.
_ تلاشم رو میکنم

تعظیمی رخ داد و بعد راه جفتشون از هم جدا شد...
دیدگاه ها (۴)

Chapter Seven, Part ³³+ چه تنبیهی؟ تنبیه برای نجات دادن جون ...

Chapter Seven, Part ³²گردهمایی از از وزرای امپراطور شکل گرفت...

پسر بد (11)

پسر بد (8)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط