تناسخ زمان ] ۱۸ part

تناسخ زمان ] ۱۸ part


نور ملایم عصرگاه که نشان از غروب آفتاب میداد روی دیوارهای مرمری و عمارت باشکوه سفید سایه می‌انداخت. ات وسط باغچه، میان انبوهی از گل‌های رز سفید و یاسمن نشسته بود. پیراهن حریر لیمویی‌اش روی چمن‌ها پخش شده بود و آستین‌هایش را تا آرنج بالا زده بود با دقتی مثال‌زدنی، ریشه‌های نازک یک نهال جوان را در دل خاک نرم جای می‌داد. تارهای ظریف موهایش که از پشت بسته شده بود، روی گردن بلورینش رها شده بودند و دانه‌های ریز عرق روی پیشانی‌اش مثل الماس زیر نور آفتاب می‌درخشیدند.
جونگ‌کوک، در حالی که هنوز گیجِ سفر در زمان و انتقال به این دنیای موازی بود، کنار ستون بزرگ تراس ایستاده بود. او به دخترخاله‌ی کوچکی فکر می‌کرد که سال‌ها پیش با هم میان درخت‌های توت می‌دویدند و حالا، همان دختر با همان لبخندهای محو، همسر او در این عمارت مجلل بود. زیبایی خیره‌کننده‌ی «ات» در آن لحظه، قلب جونگ‌کوک را به لرزه انداخت او محو تماشای ظرافت دست‌های زنانه و آرامش عمیق چشمان «ات» شده بود.
ناگهان «ات» سنگینی نگاهی را حس کرد. سرش را چرخاند و مستقیم به چشمان جونگ‌کوک زل زد. اما برخلاف انتظار جونگ‌کوک، خبری از آن لبخند مهربان نبود. «ات» ابروهای پیوندی‌اش را در هم کشید، خاک دستش را با حرص تکاند و با چهره‌ای عصبی و لحنی تند گفت: «باز هم که اونجا ایستادی و داری خیالبافی می‌کنی! مگه نگفتی برای جابه‌جا کردن گلدون‌های سنگین کمکم می‌کنی
جونگ‌کوک که تا لحظه‌ای پیش غرق در رویا بود، با دیدن اخم‌های غلیظ او، ناگهان دست‌پاچه شد. زبانش بند آمد و شروع کرد به خاراندن پشت گردنش او که در زمان خودش یک مرد مقتدر بود، حالا مقابل همسر زیبایِ بداخلاقش، مثل همان پسربچه‌ی بازیگوش دوران کودکی هول شده بود
ات با همان چهره‌ی برافروخته، وقتی خواست دوباره گلایه‌ای بکند، ناگهان نگاهش روی پوست سرخ و تاول‌زده‌ی دست جونگ‌کوک قفل شد. اخمش در لحظه فرو ریخت و جایش را به وحشتی نرم داد. بدون معطلی، دست‌های خاکی‌اش را با پیش‌بندش پاک کرد و به سمت او دوید. دست مرد را با ظرافت، انگار که قطعه‌ای از بلور ترک‌خورده باشد، گرفت و لب زد :چیکار کردی باز با خودت مرد
او را به سمت لبه‌ی سنگی تراس کشاند و روی مبل نشاند. ات با شتاب جعبه‌ی کمک‌های اولیه را آورد. و کنارش نشست با پنبه‌ای آغشته به مواد ضدعفونی‌کننده، خیلی آرام روی سوختگی می‌کشید و همزمان لب‌هایش را از شدت نگرانی می‌گزید. سوزشِ خنک دارو، جونگ‌کوک را به خودش آورد او غرق در تماشای زنی بود که تا چند لحظه پیش از او دلخور بود و حالا با هر فوت ملایمی که به دستش می‌کرد تا سوزش را کم کند، تمام دنیای جونگ‌کوک را از عشق پر می‌کرد. ات با دقتی مینیاتوری، باند سفید را دور دست او می‌پیچید و با انگشتان کوچکش گره زد. : ببینش تو رو خدا انگار بچه ای که دستتو سوزندی حالا چطوری این اتفاق افتاد
دیدگاه ها (۱)

تناسخ زمان ] ۱۹ part جونگ کوک با کشیدن نفس عمیقی لب زد : با...

تناسخ زمان ] ۲۰ part جونگ‌کوک که از تخیلات پسرش لذت می‌برد،...

تناسخ زمان ]⁠ pat ۱۷اتاق کار با دیوارهای چوبی تیره و کتابخان...

تناسخ زمان ] ۱۶ part فضای اتاق با سقف‌های بلند و گچ‌بری‌های...

[ تناسخ زمان ] 3 part با صدای مرد غریبه ای چشم باز کرد لحظه...

✨ part ⁷ : تقاصِ ابریشمی ✨ تیغ جراحی هنوز روی پوست جانگ می ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط