پشت لبخند جیمین

پشت لبخند جیمین

پارت دهم | پایان

بالاخره اون روز رسید.

بعد از چند روز شلوغ و پر از برنامه، جیمین یه روز نسبتاً آزاد داشت.

از صبح چند بار بهم پیام داده بود که یادم نره قولم رو فراموش نکنم.

وقتی به محل قرار رسیدم، جیمین با کلاه و لباس ساده منتظرم بود.

همین که منو دید، لبخند زد.

جیمین : بالاخره اومدی.

ا.ت : من که دیر نکردم.

جیمین : ولی من زود رسیدم.

ا.ت : خب این دیگه معجزه‌ست.

جیمین : خیلی بامزه‌ای.

ا.ت : از تو یاد گرفتم.

هر دومون خندیدیم و شروع کردیم به راه رفتن.

برای اولین بار، نه برنامه‌ای دستم بود و نه لازم بود هر چند دقیقه ساعت رو نگاه کنم.

فقط من بودم و جیمین.

بعد از چند دقیقه، جیمین آروم گفت:

جیمین : می‌دونی... فکر کنم اولین باره که این‌قدر راحت بیرونم.

ا.ت : چون امروز کسی نیست که ازت انتظار داشته باشه پارک جیمینِ معروف باشی.

جیمین نگاهم کرد.

جیمین : و تو؟

ا.ت : من چی؟

جیمین : تو هم امروز مدیر برنامه‌م نیستی؟

لبخند زدم.

ا.ت : نه.

جیمین : پس چی هستی؟

چند لحظه بهش نگاه کردم.

ا.ت : فقط ا.ت.

لبخندش آروم‌تر شد.

جیمین : خوبه.

چند قدم دیگه راه رفتیم.

بعد ناگهان ایستاد.

ا.ت : چی شد؟

جیمین چند ثانیه ساکت موند.

جیمین : یادته اولین روزی که همدیگه رو دیدیم؟

ا.ت : منظورت همون روزیه که توی راهرو بهت برخورد کردم؟

جیمین : هنوزم قبول نکردی که تقصیر تو بود.

ا.ت : چون تقصیر من نبود!

جیمین خندید.

اما بعد جدی‌تر شد.

جیمین : اون روز اصلاً فکر نمی‌کردم قراره یه روز این‌قدر برام مهم بشی.

برای چند لحظه چیزی نگفتم.

جیمین یه نفس عمیق کشید.

جیمین : ا.ت... من می‌دونم همه‌چیز بین ما ساده نیست. می‌دونم باید مراقب باشیم و شاید آینده‌مون سخت باشه.

آروم سرمو تکون دادم.

جیمین : ولی دیگه نمی‌خوام فقط به خاطر ترس، احساسم رو پنهان کنم.

به چشم‌هاش نگاه کردم.

این بار پشت لبخندش چیزی پنهان نشده بود.

جیمین : من واقعاً دوستت دارم.

لبخند آرومی زدم.

ا.ت : می‌دونم.

جیمین : همین؟

ا.ت : نه.

یه قدم بهش نزدیک‌تر شدم.

ا.ت : منم دوستت دارم، جیمین.

برای چند ثانیه فقط نگاهم کرد.

بعد لبخند بزرگی زد.

جیمین : یعنی از الان رسماً—

ا.ت : جیمین، زیادی ذوق نکن.

جیمین : دیر گفتی.

هر دومون زدیم زیر خنده.

بعد آروم کنار هم به راه افتادیم.

و من با خودم فکر کردم چقدر عجیبه...

همه‌چیز از یه برخورد ساده توی راهروی شرکت شروع شد.

از یه لبخند.

از یه پسر که همه فکر می‌کردن می‌شناسنش.

اما من کم‌کم فهمیدم پشت اون لبخند، دنیای دیگه‌ای وجود داره.

دنیایی که جیمین همیشه سعی کرده بود از بقیه پنهانش کنه.

و حالا...

اون دیگه لازم نبود جلوی من نقش بازی کنه.

چون من عاشق پارک جیمینِ روی صحنه نشده بودم.

من عاشق **خودِ جیمین** شده بودم.

همون جیمینی که می‌خندید، خسته می‌شد، اذیت می‌کرد و گاهی هم فقط دلش می‌خواست یه آدم معمولی باشه.

و شاید زیباترین بخش داستانمون این بود که...

همه‌چیز از پشت یه لبخند شروع شد. 🤍

**پایان.** 🥹✨


حمایتتتت
کلی پارت نوشتم
گوناه دالمممم 😢😭💔🫂
دیدگاه ها (۰)

پشت لبخند جیمین پارت نهمبعد از اون شب، انگار همه‌چیز بین من ...

پشت لبخند جیمین پارت هشتماجرای جیمین تموم شده بود و مثل همیش...

آتیشی که از بارون شروع شدpart27ویوی ا. تچند ثانیه به جونگکوک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط