میدونم این داستان وحشتناک و بهم ریخته ست اما خواهش میک
میدونم این داستان وحشتناک و بهم ریخته ست ، اما خواهش میکنم در قبال هر کم کاری ، یک فحش نثار کسانی کنید که توی زندگی من هستند .
و من دوستشان دارم ولی هر روز اگر جلوی خودم رو نگیرم به قتل میرسونمشون ...
۱
پسر به پنکه سقفی نگاه کرد .
هوای خنک رو توی صورتش میکوبید و اما زبان ، یک تپه خون سرسام آور ، پشت دندان ها خاموش بود .
دکتر گفت : پسرم مشکلت چیه ؟
اما گوش کنید .
شما نمیتونید بگید مشکلتون چیه .
اگر رو به روی یک دکتر نشستید هرگز نمیتوانید بگید مشکلتون چیه .
مخصوصا اگر صد تا پنجره پشت سر دکتر جیغ میکشند و یکهو میبینید زیر گوشتان خیس شده است.
-: دکتر ، از گوش من خون میاد ؟
دکتر اما با کنجکاوی مثل سگ به پسر خیره شد .
-: چرا اینو پرسیدی؟
اوه.......
چرا توی محیط های بسته صدای نفس ها روی مغز آدم راه میره ؟
دکتر اما توی دفترش نوشت : کم حرف .
آیا همین جمله میتونه پسر رو به تیمارستان بکشونه ؟
کاش بره تیمارستان .
آرزو عجیبی نیست وقتی یک مشت آدم کسشعر دارن اون بیرون انتظار میکشن تا شما به آنها بپیوندید .
بخدا دکتر اگر امروز به تیمارستان نروم فردا اعدام میشم بخاطر جنایتی که میکنم .
من ...
من ...
من حالم از این جهان بهم میخوره .
نگاه کن .
الان سرش توی برفه ولی وقتی برم بیرون از اینجا دوباره حرومزاده سرش رو میاره دم گوش من و جیغ میکشه .
من نمیتونم زندگی کنم .
نمیتونم مدارا کنم .
ببین ترسناک نیست ، بیشتر عصبانی ام میکنه.
بالاخره دکتر گفت : چرا حرف نمیزنی پسرم ؟
میتونی چیزی بگی ؟
با من راحت باش .
راحت باش ؟
پوف
آخه تو که درک نمیکنی .
نمیدونی چیه .
این درد چیزی نیست که حتی خود بیمار بتونه بفهمه چیه .
یک دردیه که فقط حس میشه توی ناخداگاه .
دکتر لبخند زد : نمیخوای حرف بزنی پسرم ؟
وجود پسر روی میز خم شد و با درد فریاد زد : نه
بعد اما رگ های زیر پوستش باد کرد ، خونریزی از منافذی که حتی سوراخ نشده بودند شروع شد .
پسرک اما زیر لب با صدایی که میلرزید خواهش کرد : من من ، من حالم بده .
دکتر اما مثل یک کفتار بود ، امروز باید چیزی از این لاشه میکَند .
اشک در چشمان پسر حلقه زد چون خونریزی از درون ادامه داشت .
-: چرا گریه میکنی پسرم ؟
مگه توی زندگیت چی کم داریم ؟
به من بگو .
دکتر سرش رو تکون داد : میتونی به من اعتماد کنی عزیزم .
میتونی ؟
پسر زیر لب با صدایی که بیش از پیش میلرزید تمنا کرد : آر... آره ..میتونم .
میشه یکم آب بخورم ؟
-: آره حتما ، آبسرد کن توی راهرو است .
بعدش خلاصه میگم که به راهروی بیمارستان رفت و حدود یک لشکر نگاهِ متنفر از او دنبالش کردند .
اما گوش کنید .
این خونریزی ، از آن خونریزی هایی نبود که بشه با آب خوردن درمانش کرد .
تقدیم به یک عمر تنهایی خالصصصصصص
که اگر به عاشقانه ای منتهی نشود
پوچ است 🩸
و من دوستشان دارم ولی هر روز اگر جلوی خودم رو نگیرم به قتل میرسونمشون ...
۱
پسر به پنکه سقفی نگاه کرد .
هوای خنک رو توی صورتش میکوبید و اما زبان ، یک تپه خون سرسام آور ، پشت دندان ها خاموش بود .
دکتر گفت : پسرم مشکلت چیه ؟
اما گوش کنید .
شما نمیتونید بگید مشکلتون چیه .
اگر رو به روی یک دکتر نشستید هرگز نمیتوانید بگید مشکلتون چیه .
مخصوصا اگر صد تا پنجره پشت سر دکتر جیغ میکشند و یکهو میبینید زیر گوشتان خیس شده است.
-: دکتر ، از گوش من خون میاد ؟
دکتر اما با کنجکاوی مثل سگ به پسر خیره شد .
-: چرا اینو پرسیدی؟
اوه.......
چرا توی محیط های بسته صدای نفس ها روی مغز آدم راه میره ؟
دکتر اما توی دفترش نوشت : کم حرف .
آیا همین جمله میتونه پسر رو به تیمارستان بکشونه ؟
کاش بره تیمارستان .
آرزو عجیبی نیست وقتی یک مشت آدم کسشعر دارن اون بیرون انتظار میکشن تا شما به آنها بپیوندید .
بخدا دکتر اگر امروز به تیمارستان نروم فردا اعدام میشم بخاطر جنایتی که میکنم .
من ...
من ...
من حالم از این جهان بهم میخوره .
نگاه کن .
الان سرش توی برفه ولی وقتی برم بیرون از اینجا دوباره حرومزاده سرش رو میاره دم گوش من و جیغ میکشه .
من نمیتونم زندگی کنم .
نمیتونم مدارا کنم .
ببین ترسناک نیست ، بیشتر عصبانی ام میکنه.
بالاخره دکتر گفت : چرا حرف نمیزنی پسرم ؟
میتونی چیزی بگی ؟
با من راحت باش .
راحت باش ؟
پوف
آخه تو که درک نمیکنی .
نمیدونی چیه .
این درد چیزی نیست که حتی خود بیمار بتونه بفهمه چیه .
یک دردیه که فقط حس میشه توی ناخداگاه .
دکتر لبخند زد : نمیخوای حرف بزنی پسرم ؟
وجود پسر روی میز خم شد و با درد فریاد زد : نه
بعد اما رگ های زیر پوستش باد کرد ، خونریزی از منافذی که حتی سوراخ نشده بودند شروع شد .
پسرک اما زیر لب با صدایی که میلرزید خواهش کرد : من من ، من حالم بده .
دکتر اما مثل یک کفتار بود ، امروز باید چیزی از این لاشه میکَند .
اشک در چشمان پسر حلقه زد چون خونریزی از درون ادامه داشت .
-: چرا گریه میکنی پسرم ؟
مگه توی زندگیت چی کم داریم ؟
به من بگو .
دکتر سرش رو تکون داد : میتونی به من اعتماد کنی عزیزم .
میتونی ؟
پسر زیر لب با صدایی که بیش از پیش میلرزید تمنا کرد : آر... آره ..میتونم .
میشه یکم آب بخورم ؟
-: آره حتما ، آبسرد کن توی راهرو است .
بعدش خلاصه میگم که به راهروی بیمارستان رفت و حدود یک لشکر نگاهِ متنفر از او دنبالش کردند .
اما گوش کنید .
این خونریزی ، از آن خونریزی هایی نبود که بشه با آب خوردن درمانش کرد .
تقدیم به یک عمر تنهایی خالصصصصصص
که اگر به عاشقانه ای منتهی نشود
پوچ است 🩸
- ۳.۰k
- ۱۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط