Part ³⁸
Part ³⁸
The name of the story: Madness hall(تالار جنون)
تازه به قیافش دقت کردم:
بینی خوش فرم، چال گونه، چشمانی به رنگ خاکستری و قرمز، زاویه فک تیز و برنده، موهای آبنوسی و زیبا........
و چشمانی تیز و گیرا که هر کسی رو میتونه تبدیل به یخه ساکن کنه.........
البته نه من!
گفتم:
دلیل؟!
هیچی نگفت........
گفتم:
من سوالم رو تکرار نمیکنم، داری وقتم رو میگیری عوضی!
گردنم رو گرفت و منو به خودش نزدیک کرد..........
گفت:
تو مسابقه چهارم رو میبری و توی مسابقه پنجم باید منو انتخاب کنی... تو باید... باید با من ازدواج کنی.........
اعصابم از این حرفش نابود شد... با داد گفتم:
تو هیچ کی نیستی تو هیچی کی نیستی که بخوای به من دستور بدی که چیکار کنم..........
حاضرم تو مسابقه چهارم ببازم و بمیرم ولی با توی آشغال ازدواج نکنم.........
برای تاکید بیشتر با انگشت اشاره ام محکم روی سینه اش زدم.........
خودمو از چنگش بیرون آوردم...........
درسته اینجا رو درست نگشتم ولی وقت هست فعلا باید از اینجا دور شم..........
از پله ها تند تند رفتم پایین.........
در همین حین اون داد زد:
به همین خیال باش.........
منم تو دلم با کینه جواب دادم:
تو هم منتظره مرگت!
درو باز کردم و زدم بیرون.........
اولین کاری که بعد از خروج کردم این بود که برم تو اتاق هیونجین..........
The name of the story: Madness hall(تالار جنون)
تازه به قیافش دقت کردم:
بینی خوش فرم، چال گونه، چشمانی به رنگ خاکستری و قرمز، زاویه فک تیز و برنده، موهای آبنوسی و زیبا........
و چشمانی تیز و گیرا که هر کسی رو میتونه تبدیل به یخه ساکن کنه.........
البته نه من!
گفتم:
دلیل؟!
هیچی نگفت........
گفتم:
من سوالم رو تکرار نمیکنم، داری وقتم رو میگیری عوضی!
گردنم رو گرفت و منو به خودش نزدیک کرد..........
گفت:
تو مسابقه چهارم رو میبری و توی مسابقه پنجم باید منو انتخاب کنی... تو باید... باید با من ازدواج کنی.........
اعصابم از این حرفش نابود شد... با داد گفتم:
تو هیچ کی نیستی تو هیچی کی نیستی که بخوای به من دستور بدی که چیکار کنم..........
حاضرم تو مسابقه چهارم ببازم و بمیرم ولی با توی آشغال ازدواج نکنم.........
برای تاکید بیشتر با انگشت اشاره ام محکم روی سینه اش زدم.........
خودمو از چنگش بیرون آوردم...........
درسته اینجا رو درست نگشتم ولی وقت هست فعلا باید از اینجا دور شم..........
از پله ها تند تند رفتم پایین.........
در همین حین اون داد زد:
به همین خیال باش.........
منم تو دلم با کینه جواب دادم:
تو هم منتظره مرگت!
درو باز کردم و زدم بیرون.........
اولین کاری که بعد از خروج کردم این بود که برم تو اتاق هیونجین..........
- ۱۱۲
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط