زاهدی برد به کلیسا که مرا توبه دهد*

زاهدی برد به کلیسا که مرا توبه دهد*
توبه کردم که ندانسته بجایی نروم*
دیدگاه ها (۹)

خزان بنشت وگل باباد رفت * چه آسان میشود ازیاد ها رفت*

بپایان آمد این دفتر حکایت هم چنان باقیست *

هیچ وقت برای تنهایی خود نگریستم دلتنگ کسانی شدم که مرا تنها ...

ویرانم....به اندازه ی فرمانده ای که تنها دخترش عاشق سرباز دش...

روزگار مرا بجایی رساندکه حتا خودم راگم کردم😔

🎙کسری زاهدی🎻توبه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط