چند پارتی
چند پارتی
My Moon🌕💫
Part 8
تهیونگ: لایلا...اون روی سگ منو بالا نیار...خودت میدونی وقتی عصبی بشم چی میشه...
لایلا ویو
دیگه تکونی نخوردم...چون میدونستم اگه بیشتر از این پیش برم عصبی میشه...و وقتی عصبی میشه خیلی ترسناک میشه...ب ساکت شدم...رفتی توی یه اتاق و درو پست سرش بست...به طرفم اومد...
تهیونگ: اول به حرفام گوش بده...بعد خواستی برو
لایلا: میشه الان برم؟...چون اصلا دوست ندارم به حرف هات گوش کنم...
تهیونگ: گفتم وقتی حرف هام تموم شد...میتونی بری...
لایلا: خیلی خوب...زود باش...میخوام برم...
تهیونگ: ببین لایلا...اون شب...من واقعا به خواطر ساعت معذرت میخوام...به خواطر حرف هایی که زدم...
لایلا: الان حرفت رو زدی؟...باشه من میرم خداحافظ...
خواستم برم...که با حرفی که زد سر جام میخکوب شدم...
تهیونگ: مجبور بودم...
به طرفش برگشتم و نگاهش کردم...اون چشما...هیچ وقت دروغ نمیگفت...
تهیونگ: مجبور بود...که...ولت کنم...ببین لایلا..از اول دختر دیگه ای وجود نداشت...هیچ دختری جز تو...وارد زندگی من نشده...من مجبور بودم به تو دروغ بگم...چون جونت رو تحدید کرده بودن...گفتن اگه ولت نکنم میکشنت...و اون شب هم...اونا اونجا بودن...من باید به بد ترین شکل ممکن باهات بهم میزدم...ولی ملاحظه کردم و به آرومی انجام داد...ساعت رو شکوندم...و وقتی این کار رو کردم قلبم هم باهاش به هزار تیکه تبدیل شد...ولی چاره ای نداشتم...تو رو هدف گرفته بودن...
با هر حرفی که میزد قلبم بیشتر درد میگرفت...داشت راست میگفت...چشماش هیچ وقت دروغ نمیگه...
....
ادامه دارد...
My Moon🌕💫
Part 8
تهیونگ: لایلا...اون روی سگ منو بالا نیار...خودت میدونی وقتی عصبی بشم چی میشه...
لایلا ویو
دیگه تکونی نخوردم...چون میدونستم اگه بیشتر از این پیش برم عصبی میشه...و وقتی عصبی میشه خیلی ترسناک میشه...ب ساکت شدم...رفتی توی یه اتاق و درو پست سرش بست...به طرفم اومد...
تهیونگ: اول به حرفام گوش بده...بعد خواستی برو
لایلا: میشه الان برم؟...چون اصلا دوست ندارم به حرف هات گوش کنم...
تهیونگ: گفتم وقتی حرف هام تموم شد...میتونی بری...
لایلا: خیلی خوب...زود باش...میخوام برم...
تهیونگ: ببین لایلا...اون شب...من واقعا به خواطر ساعت معذرت میخوام...به خواطر حرف هایی که زدم...
لایلا: الان حرفت رو زدی؟...باشه من میرم خداحافظ...
خواستم برم...که با حرفی که زد سر جام میخکوب شدم...
تهیونگ: مجبور بودم...
به طرفش برگشتم و نگاهش کردم...اون چشما...هیچ وقت دروغ نمیگفت...
تهیونگ: مجبور بود...که...ولت کنم...ببین لایلا..از اول دختر دیگه ای وجود نداشت...هیچ دختری جز تو...وارد زندگی من نشده...من مجبور بودم به تو دروغ بگم...چون جونت رو تحدید کرده بودن...گفتن اگه ولت نکنم میکشنت...و اون شب هم...اونا اونجا بودن...من باید به بد ترین شکل ممکن باهات بهم میزدم...ولی ملاحظه کردم و به آرومی انجام داد...ساعت رو شکوندم...و وقتی این کار رو کردم قلبم هم باهاش به هزار تیکه تبدیل شد...ولی چاره ای نداشتم...تو رو هدف گرفته بودن...
با هر حرفی که میزد قلبم بیشتر درد میگرفت...داشت راست میگفت...چشماش هیچ وقت دروغ نمیگه...
....
ادامه دارد...
- ۸.۴k
- ۰۳ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط