قشنگ ترین اشتباه پارت
قشنگ ترین اشتباه پارت ³⁶
آروم به سمت تخت اومد و نشست کنارم....
توی آغوشش گرفتم و موهامو نوازش میکرد....درسته کلا آدم خشنی بود ولی روی مهربونش واقعا قابل تحسینه !!
همونطور که تو بغلش بودم از چونم گرفت و سرمو آورد بالا....
دستاشو رو صورتم قاب کرد و با انگشت شصتش اشکام رو پاک کرد....در این حد مهربون !!
از اتاق خارج شد و کمی بعد با لیوان آبی اومد داخل....
لیوان رو سمتم گرفت و ازم خواستم بخورم....رد نکردم و لیوانو ازش گرفتم !!
کمی نوشیدم و لیوان رو روی عسلی گذاشتم و گفتم....
+ ممنون !!
_ بهتری ؟!
+ اوهوم....
_ خب تعریف کن !!
+ چیو ؟!
_ از اولشو برام تعریف کن !!
چون این گریه ای که کردی برای یه مشکل نبود !!
+ خیلی خب....
کل ماجرا ها رو براش تعریف کردم و حینش دوباره گریم گرفت....
حرفام که تمام شد لبخند گرمی زد و دوباره بغلم کرد....بغلش حس خوبی میداد !!
درسته هوا سرد بود....
ولی بغل گرمش مثل بخاری عمل میکرد و باعث شد به کل سرما رو فراموش کنم....اون یه فرشته س !!
گفت....
_ زندگی سختی داشتی !!
ولی به نیمه پر لیوان نگاه کن....
تو این همه چیز رو تحمل کردی و این مشکلات ازت یه آدم کامل ساخته !!
و به این افتخار کن که به تنهایی از پس خودت بر اومدی....
این واقعا تحسین بر انگیزه !!
خودتو بخاطر اتفاقاتی که میوفته مقصر ندون....
تو فقط یه مهره ای توی بازی !!
طبیعیه که مار جلوت سبز بشه....
ولی تو به دنبال پله باش تا از شرش خلاص بشی !!
محض اطلاع هم همیشه آدمایی مثل من وجود ندارن که پله رو برات بیارن....
پس مثل همیشه خودت دنبالش بگرد !!
حرفاش واقعا آرومم کرد....
کسی که میتونه به همین سادگی زندگی یه انسان رو به بازی مار و پله تشبیه کنه ذهن واقعا خلاق و شاعرانه ای داره....و حرفای اون تحسین بر انگیز تره !!
درسته که پدرش منو بدبخت کرد....
ولی خودش مثل یه ستاره افتاد وسط زندگیم و نجاتم داد....ازت ممنونم که نجاتم دادی جیمین !!
ادامه دارد....
¹² لایک
آروم به سمت تخت اومد و نشست کنارم....
توی آغوشش گرفتم و موهامو نوازش میکرد....درسته کلا آدم خشنی بود ولی روی مهربونش واقعا قابل تحسینه !!
همونطور که تو بغلش بودم از چونم گرفت و سرمو آورد بالا....
دستاشو رو صورتم قاب کرد و با انگشت شصتش اشکام رو پاک کرد....در این حد مهربون !!
از اتاق خارج شد و کمی بعد با لیوان آبی اومد داخل....
لیوان رو سمتم گرفت و ازم خواستم بخورم....رد نکردم و لیوانو ازش گرفتم !!
کمی نوشیدم و لیوان رو روی عسلی گذاشتم و گفتم....
+ ممنون !!
_ بهتری ؟!
+ اوهوم....
_ خب تعریف کن !!
+ چیو ؟!
_ از اولشو برام تعریف کن !!
چون این گریه ای که کردی برای یه مشکل نبود !!
+ خیلی خب....
کل ماجرا ها رو براش تعریف کردم و حینش دوباره گریم گرفت....
حرفام که تمام شد لبخند گرمی زد و دوباره بغلم کرد....بغلش حس خوبی میداد !!
درسته هوا سرد بود....
ولی بغل گرمش مثل بخاری عمل میکرد و باعث شد به کل سرما رو فراموش کنم....اون یه فرشته س !!
گفت....
_ زندگی سختی داشتی !!
ولی به نیمه پر لیوان نگاه کن....
تو این همه چیز رو تحمل کردی و این مشکلات ازت یه آدم کامل ساخته !!
و به این افتخار کن که به تنهایی از پس خودت بر اومدی....
این واقعا تحسین بر انگیزه !!
خودتو بخاطر اتفاقاتی که میوفته مقصر ندون....
تو فقط یه مهره ای توی بازی !!
طبیعیه که مار جلوت سبز بشه....
ولی تو به دنبال پله باش تا از شرش خلاص بشی !!
محض اطلاع هم همیشه آدمایی مثل من وجود ندارن که پله رو برات بیارن....
پس مثل همیشه خودت دنبالش بگرد !!
حرفاش واقعا آرومم کرد....
کسی که میتونه به همین سادگی زندگی یه انسان رو به بازی مار و پله تشبیه کنه ذهن واقعا خلاق و شاعرانه ای داره....و حرفای اون تحسین بر انگیز تره !!
درسته که پدرش منو بدبخت کرد....
ولی خودش مثل یه ستاره افتاد وسط زندگیم و نجاتم داد....ازت ممنونم که نجاتم دادی جیمین !!
ادامه دارد....
¹² لایک
- ۱۲.۴k
- ۱۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط