رویاست یا واقعیت
رویـاسـتـ یـا واقـعـیـتـ ؟
𝐩𝐚𝐫𝐭 ¹²
میرم سر کلاس
پچ پچ ها شروع میشن
پشت سر حرف زدن ها
و آنیایی که تمام حرف هاشون رو بت قدرت تلپات متوجه میشه...
آنیا گوشاش رو گرفته
بکی: حالت خوبه؟
آنیا: اره اره...
بکی: جدی؟
آنیا: مطمئن باش.
کلاس تموم میشه و میرن خونه
آنیا خیلی خسته به خونه میرسه.
و مکالمه ی همیشگیشون صورت میگیره
آنیا: بابا مامان کو؟
لوید: یور پیش دوستاشه
آنیا: اوکی....
« فلش بک به یور و دوستش »
یور: مرسی ملیندا سان بخاطر تو واقعا خوشحالم
ملیندا: یور عزیزم خوشحالم که اینطور فکر میکنی.
ملیندا: خب خانما بهتره جمع کنیم و برگردیم خونه اینطوری نیست؟
و همه موافقت میکنند
یور داره میره که ملیندا میگه: او یور عزیزم وایستا میخواستم درمورد موضوعی باهات حرف بزنم من میرسونمت.
یور هم تایید میکنه
توی ماشین نشستند
یور : پسرم.... دامیان....دوباره از دخترت آنیا مشت خورده بود ....
یور : چی؟ آنیا جان؟ امکان نداره.ملنیدا چان حتما اشتباه شده
ملیندا: یور عزیزم اینطور فکر نمیکنم
یور: ولی اگر این اتفاق افتاده واقعا عذر میخوام نمیدونم که چج....
ملیندا: نه نه مهم نیست واقعا مهم نیست.....به هرحال توی سنی قرار دارن که اینمدلی میشن پسر اولم هم اینطوری بود هرچند که هرگز به من یا پدرش چیزی نمیگفت....
فکر کنم براشون کم گذاشتم....
یور: نه ملیندا (چان یا سان) اینطور نیست تو یک آدم عادی هستی
ملیندا: عا.فکر کنم هستم.....
یور: تو بچه هات رو خوب تربیت کردی
ملیندا: امیدوارم..... راستی.از دخترت یعنی آنیا چه خبر؟ دامیان زیاد ازش میگه
یور: من از احساسات اون سر در نمیارم یه روز ازش متنفره چون براش قلدری میکنه و یه روز تمام فکر و ذکرش اینه با دامیان دوست بشه من نمیتونم درک کنم.....اصلا.
یور: واقعا بخاطر قلدری هاش عذر میخوام فکر کنم بخاطر موقیعت اجتماعی که داریم.....کمی مغرور شده.... ولی پسرم پسر مهربونیه میدونم.....
یور: صد درصد ملیندا (سان یا چان)
ملیندا: به هرحال اگر یه روز با آنیا جان برای صرف چای به خونه ما بیای خوشحال میشم.
یور: عا عا عا..جدی ؟ ولی شم...شما یه فرد معروفین..
ملیندا: یور عزیزم تو منو خیلی ساله میشناسی ولی هنوز نمیدونی نباید منو بخاطر موقعیت قضاوت کنی؟
یور: باشه ملیندا (چان یا سان) هر چی تو بگی
ملیندا یه لبخند ملیحی میزنه ...
و یور و ملیندا به سمت خونه روانه میشوند.....
𝐩𝐚𝐫𝐭 ¹²
میرم سر کلاس
پچ پچ ها شروع میشن
پشت سر حرف زدن ها
و آنیایی که تمام حرف هاشون رو بت قدرت تلپات متوجه میشه...
آنیا گوشاش رو گرفته
بکی: حالت خوبه؟
آنیا: اره اره...
بکی: جدی؟
آنیا: مطمئن باش.
کلاس تموم میشه و میرن خونه
آنیا خیلی خسته به خونه میرسه.
و مکالمه ی همیشگیشون صورت میگیره
آنیا: بابا مامان کو؟
لوید: یور پیش دوستاشه
آنیا: اوکی....
« فلش بک به یور و دوستش »
یور: مرسی ملیندا سان بخاطر تو واقعا خوشحالم
ملیندا: یور عزیزم خوشحالم که اینطور فکر میکنی.
ملیندا: خب خانما بهتره جمع کنیم و برگردیم خونه اینطوری نیست؟
و همه موافقت میکنند
یور داره میره که ملیندا میگه: او یور عزیزم وایستا میخواستم درمورد موضوعی باهات حرف بزنم من میرسونمت.
یور هم تایید میکنه
توی ماشین نشستند
یور : پسرم.... دامیان....دوباره از دخترت آنیا مشت خورده بود ....
یور : چی؟ آنیا جان؟ امکان نداره.ملنیدا چان حتما اشتباه شده
ملیندا: یور عزیزم اینطور فکر نمیکنم
یور: ولی اگر این اتفاق افتاده واقعا عذر میخوام نمیدونم که چج....
ملیندا: نه نه مهم نیست واقعا مهم نیست.....به هرحال توی سنی قرار دارن که اینمدلی میشن پسر اولم هم اینطوری بود هرچند که هرگز به من یا پدرش چیزی نمیگفت....
فکر کنم براشون کم گذاشتم....
یور: نه ملیندا (چان یا سان) اینطور نیست تو یک آدم عادی هستی
ملیندا: عا.فکر کنم هستم.....
یور: تو بچه هات رو خوب تربیت کردی
ملیندا: امیدوارم..... راستی.از دخترت یعنی آنیا چه خبر؟ دامیان زیاد ازش میگه
یور: من از احساسات اون سر در نمیارم یه روز ازش متنفره چون براش قلدری میکنه و یه روز تمام فکر و ذکرش اینه با دامیان دوست بشه من نمیتونم درک کنم.....اصلا.
یور: واقعا بخاطر قلدری هاش عذر میخوام فکر کنم بخاطر موقیعت اجتماعی که داریم.....کمی مغرور شده.... ولی پسرم پسر مهربونیه میدونم.....
یور: صد درصد ملیندا (سان یا چان)
ملیندا: به هرحال اگر یه روز با آنیا جان برای صرف چای به خونه ما بیای خوشحال میشم.
یور: عا عا عا..جدی ؟ ولی شم...شما یه فرد معروفین..
ملیندا: یور عزیزم تو منو خیلی ساله میشناسی ولی هنوز نمیدونی نباید منو بخاطر موقعیت قضاوت کنی؟
یور: باشه ملیندا (چان یا سان) هر چی تو بگی
ملیندا یه لبخند ملیحی میزنه ...
و یور و ملیندا به سمت خونه روانه میشوند.....
- ۶۳۵
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط