پارت
#پارت8
#ازت.متنفرم.اما.دوست.دارم
---------------------------------------------------------
هانا با یه لبخند گشاد برگشت سمت همه که دید پشما...همشون ریخته.
هانا: چی شد...
سانزو: چی نشد...« زیر لب »
ران: پس روش کار روکورو اینه
ریندو و کوکو هم با شنیدن حرف های ران تأیید کردن
هانا هم که فقد داشت ضعشون می کرد.
هانا: نه تو روکورو تا یه خانواده کشته نشه تمومش نمی کنن...
همه هم دوباره کرم و پرشون ریخت. فقد سانزو شک نشده بود
سانزو: هم فرق زیادی نداری
با تمسخر گفت و دستاش رو روی سینه اش جمع کرد.
هانا: همینی که هست
شونه بالا می بره و با یه لحن مظلوم و بچهگانه می گه. که همون لحظه گوشیش زنگ خورد، هانا گوشی رو از جیبش بیرون آورد و دید که تماس گیرنده باباش هست...
هانا گوشی رو جواب میده
هانا: آلو؟
پدر هانا هم با یه لحن سرد و جدی جواب میده
هانا: همین الان بیا شرکت
هانا دیگه چیزی نگفت و گوشی رو قطع کرد اما قبل اینکه بره رفت سمت سانزو و گونش رو بو..سید تا اذیتش کنه...
هانا: بای بای عزیزمیییییییییی
هانا هم بعدش با بدو بدو رفت چون وی دونست یه دقیقه اونجا می موند سانزو می کشتش و هانا ما هنوز به اندازه کافی دهن سانزو رو سر.ویس نکرده بود
هانا با عجله از پلههای زیر زمین بالا می رفت و با خودش فکر می کرد که چرا الان زنگ زده پدرش که خوب می دونست اون این ساعت باید با سانزو می بود تا یکم آدم بشن...
هانا با همین فکر ها از زیر زمین بیرون رفت و با عجله رفت سمت پارکینگ و سوار ماشین شد و با عجله به سمت شرکت رانندگی کرد.
بعد تقریبا 45 رسید و از ماشین پیاده کرد و قفلش کرد و بعد به شرکت نگاه کرد یادش اومد که هر چند بار به این شرکت می رفت اتفاق های وحشتناکی می افتاد.
هانا اروم رفت داخل شرکت... مثل همیشه بود پر از آدم های جدی و خسته کننده. هانا هم که از این منظره متنفر بود سریع رفت سمت آسانسور بعد که دیده بستهاس منتظر موند تا باز شد بعد که باز شد سریع رفت داخل همون لحظه که در آسانسور بسته شد یکی سریع اومد داخل....
#ازت.متنفرم.اما.دوست.دارم
---------------------------------------------------------
هانا با یه لبخند گشاد برگشت سمت همه که دید پشما...همشون ریخته.
هانا: چی شد...
سانزو: چی نشد...« زیر لب »
ران: پس روش کار روکورو اینه
ریندو و کوکو هم با شنیدن حرف های ران تأیید کردن
هانا هم که فقد داشت ضعشون می کرد.
هانا: نه تو روکورو تا یه خانواده کشته نشه تمومش نمی کنن...
همه هم دوباره کرم و پرشون ریخت. فقد سانزو شک نشده بود
سانزو: هم فرق زیادی نداری
با تمسخر گفت و دستاش رو روی سینه اش جمع کرد.
هانا: همینی که هست
شونه بالا می بره و با یه لحن مظلوم و بچهگانه می گه. که همون لحظه گوشیش زنگ خورد، هانا گوشی رو از جیبش بیرون آورد و دید که تماس گیرنده باباش هست...
هانا گوشی رو جواب میده
هانا: آلو؟
پدر هانا هم با یه لحن سرد و جدی جواب میده
هانا: همین الان بیا شرکت
هانا دیگه چیزی نگفت و گوشی رو قطع کرد اما قبل اینکه بره رفت سمت سانزو و گونش رو بو..سید تا اذیتش کنه...
هانا: بای بای عزیزمیییییییییی
هانا هم بعدش با بدو بدو رفت چون وی دونست یه دقیقه اونجا می موند سانزو می کشتش و هانا ما هنوز به اندازه کافی دهن سانزو رو سر.ویس نکرده بود
هانا با عجله از پلههای زیر زمین بالا می رفت و با خودش فکر می کرد که چرا الان زنگ زده پدرش که خوب می دونست اون این ساعت باید با سانزو می بود تا یکم آدم بشن...
هانا با همین فکر ها از زیر زمین بیرون رفت و با عجله رفت سمت پارکینگ و سوار ماشین شد و با عجله به سمت شرکت رانندگی کرد.
بعد تقریبا 45 رسید و از ماشین پیاده کرد و قفلش کرد و بعد به شرکت نگاه کرد یادش اومد که هر چند بار به این شرکت می رفت اتفاق های وحشتناکی می افتاد.
هانا اروم رفت داخل شرکت... مثل همیشه بود پر از آدم های جدی و خسته کننده. هانا هم که از این منظره متنفر بود سریع رفت سمت آسانسور بعد که دیده بستهاس منتظر موند تا باز شد بعد که باز شد سریع رفت داخل همون لحظه که در آسانسور بسته شد یکی سریع اومد داخل....
- ۸.۹k
- ۰۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط