روزی اسب پیرمردی فرار کرد ، مردم گفتند : چقدر

روزی اسب پیرمردی فرار کرد ، مردم گفتند : چقدر
بدشانسی!
پیر مرد گفت : ازکجا معلوم.
فردا اسب پیر مرد با چند اسب وحشی برگشت.
مردم گفتند : چقدر خوش شانسی!
پیرمرد گفت : از کجا معلوم.
پسر پیرمرد از روی یکی از اسبها افتاد و پایش شکست.
مردم گفتند : چقدر بدشانسی!
پیرمرد گفت از کجا معلوم!
فردایش از شهر آمدند و تمام مردهای جوان را به جنگ بردند به جز پسر پیرمرد که پایش شکسته بود.
مردم گفتند : چقدر خوش شانسی!
پیرمرد گفت : از کجا معلوم!
زندگی پر از خوش شانسی ها و بدشانسی های ظاهری است ، شاید بدترین بدشانسی های امروزتان مقدمه خوش شانسی های فردایتان باشد.
از کجا معلوم...
دیدگاه ها (۴)

کسی کفشش را برای تعمیر نزد کفاش می برد. کفاش با نگاهی می گوی...

.

باقلوا اگر خمیر باقلوا را خودتان آماده کرده اید 30 عدد لواش ...

سالاد_سیب_زمینی_ژله_ای سالاد سیب زمینی ژله ای یک نوع سالاد ا...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط