𓍯 𝒾𝒹𝑒𝒶
𓍯 𝒾𝒹𝑒𝒶
𓂃 **ژانر:**
Mafia / Forced Romance / Age Gap / Obsession
𓂃 **شخصیتها:**
* **جونکوک:** ۳۸ ساله. مردی که توی این شهر، همه از اسمش هم میترسن. اون اهلِ حرف زدن نیست؛ اون فقط دستور میده و بقیه اجرا میکنن. سرد، خشک و به شدت کنترلگر.
* **سوفیا (میتونید اسم رو عوض کنید):** ۱۸ ساله. دختری که به خاطر بدهیِ سنگینِ خانوادگیاش، حالا شده «داراییِ» جونکوک. اون نه راهِ پس داره، نه راهِ پیش.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
𓆸 **خلاصه داستان:**
همه فکر میکنن جونکوک یه آدمِ بیاحساسه که فقط به کارش اهمیت میده، اما کسی نمیبینه وقتی سوفیا واردِ عمارتش میشه، چه طوفانی توی نگاهش به پا میشه.
جونکوک سوفیا رو نخریده که بهش آسیب بزنه؛ اون سوفیا رو خریده چون میخواد اون رو فقط برای خودش نگه داره. توی این عمارتِ بزرگ و تاریک، سوفیا هیچجایی برای فرار نداره. هر قدمی که برمیداره، نگاهِ سنگینِ جونکوک روی شونههاش حس میشه.
جونکوک براش قانون گذاشته: «از این خونه بیرون نمیری، با هیچکس حرف نمیزنی، و هر چی من بگم همونه.»
سوفیا میدونه که جونکوک یه آدمِ خطرناکه، ولی گاهی وقتا تویِ همون نگاههایِ سرد، یه چیزی میبینه که باعث میشه ضربانِ قلبش بالا بره. این یه بازیِ خطرناکه؛ بازیِ کسی که قدرتِ مطلق رو داره و کسی که زندانیِ اون قدرته. جونکوک حاضر نیست از هیچکدومِ خواستههاش بگذره، حتی اگه اون خواسته، شکستنِ غرورِ خودش باشه.
آیا سوفیا میتونه از این قفسِ طلایی فرار کنه، یا توی تاریکیِ دنیای جونکوک برای همیشه گم میشه؟
جهت استفاده از ایده به پیوی مراجعه فرمایید:
𓂃 **ژانر:**
Mafia / Forced Romance / Age Gap / Obsession
𓂃 **شخصیتها:**
* **جونکوک:** ۳۸ ساله. مردی که توی این شهر، همه از اسمش هم میترسن. اون اهلِ حرف زدن نیست؛ اون فقط دستور میده و بقیه اجرا میکنن. سرد، خشک و به شدت کنترلگر.
* **سوفیا (میتونید اسم رو عوض کنید):** ۱۸ ساله. دختری که به خاطر بدهیِ سنگینِ خانوادگیاش، حالا شده «داراییِ» جونکوک. اون نه راهِ پس داره، نه راهِ پیش.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
𓆸 **خلاصه داستان:**
همه فکر میکنن جونکوک یه آدمِ بیاحساسه که فقط به کارش اهمیت میده، اما کسی نمیبینه وقتی سوفیا واردِ عمارتش میشه، چه طوفانی توی نگاهش به پا میشه.
جونکوک سوفیا رو نخریده که بهش آسیب بزنه؛ اون سوفیا رو خریده چون میخواد اون رو فقط برای خودش نگه داره. توی این عمارتِ بزرگ و تاریک، سوفیا هیچجایی برای فرار نداره. هر قدمی که برمیداره، نگاهِ سنگینِ جونکوک روی شونههاش حس میشه.
جونکوک براش قانون گذاشته: «از این خونه بیرون نمیری، با هیچکس حرف نمیزنی، و هر چی من بگم همونه.»
سوفیا میدونه که جونکوک یه آدمِ خطرناکه، ولی گاهی وقتا تویِ همون نگاههایِ سرد، یه چیزی میبینه که باعث میشه ضربانِ قلبش بالا بره. این یه بازیِ خطرناکه؛ بازیِ کسی که قدرتِ مطلق رو داره و کسی که زندانیِ اون قدرته. جونکوک حاضر نیست از هیچکدومِ خواستههاش بگذره، حتی اگه اون خواسته، شکستنِ غرورِ خودش باشه.
آیا سوفیا میتونه از این قفسِ طلایی فرار کنه، یا توی تاریکیِ دنیای جونکوک برای همیشه گم میشه؟
جهت استفاده از ایده به پیوی مراجعه فرمایید:
- ۳۶۰
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط