Chapter Seven, Part ²⁷

Chapter Seven, Part ²⁷
^ چیکار کردی!؟
+ اگه قرار بود همینجوری تند واکنش بدی چرا خواستی حقیقتو بگم!
^ تو همین الآنشم باید شکر کنی الهه آسمون بهت لطف کرده و بدتر از این سرت نیاورده!
+ تقصیر من چی بود؟ تقصیر من بود زمانی که داشت بیهوش میشد اونجا بودم؟ تقصیر من بود که گرفتمش؟ باید میزاشتم تق بخوره کف زمین؟ منو خواستن برای اینکه درمانش کنم نه اینکه همونجا وایسم و نگاش کنم که داره سرش میخوره به زمین! فکرشم نمیکردم اصلا اینجوری شه...
^ همینو بگو، پس به خاطر همینه که حال نداری، چون از قدرتت ناخواسته و بدون اجازه شخص استفاده کردی حالا ام داری تاوان میدی!
+ من اینو نخواستم... نخواستم لمس کنم یا گذشته رو ببینم... تمومش کن همین حالاشم ذهنم زیادی شلوغه...

با دیدن برق چشمای جیمین آهی کشید و سر جاش نشست و نفس عمیقی کشید.

^ بگو چیا دیدی

در حالی که دستش در حال فشار دادن دست دیگه اش بود، بغضش رو قورت داد و رو به استادش کرد.

+ وقتی که گرفتمش انگار یکی خیلی یهویی وصلم کرد به گذشته ای که یه نخش وصله به امپراطور.
صحنه ها و حرفایی دیدم و شنیدم که با چیزایی که قبلا دیده بودم تو خواب شباهت داشت. انگار مربوط بود به همون چیزای قبلی ولی برای اینکه بیشتر از این بلا سرم نیاد اتصالمو باهاش قطع کردم.

فقط یه لمس باعث شده بود قدرت شمن بزرگ فعال شه و بخشی از گذشته رو ببینه و حالا این همه بلا سرش بیاد.
بر اساس دیوان شمن ها، اگر بدون اجازه شخص مقابل شمنی از قدرتش روش استفاده کنه، الهه آسمان به عنوان مجازات مدتی ضعیفش میکنه.
استاد یو نگاهی به جیمین کرد.

^ خیله خب، امشب وقتی خوابی خودم درستش میکنم. فردا وقتی داری میری قصر مواظب باش
+ فردا نمیرم. دارو رو درست کردم و قرار شد تا یه هفته دیگه نرم قصر
^ خب خوبه، میتونی بیشتر استراحت کنی.

نگاهی نگران و همچنین ناامید کننده بهش انداخت و هوفی کشید.
.
.
نیمه های شب بود و جیمین توی خواب عمیقی بود. دست چپش بسته شده بود و مراسم توسط استاد یو انجام و تموم شده بود.

^ الهه آسمان، خودت ازش مراقبت کن...
.
.
***
ابروهاش وقتی که چشم هاش نور شدید بیرون که تابیده شده بود داخل خونه رو حس کردن در هم رفتن.
بین پلک هاش فاصله ای انداخت و به اطرافش نگاه کرد. به همین زودی ظهر شده بود؟ بلند شد و خواب آلود از اتاق خارج شد. با گذاشتن پاش روی چوب های صیقل داده شده ی جلوی در قشنگ خوابش پرید چون نزدیک بود یه بار دیگه پخش زمین شه که اینبار علاوه بر پاش بلکه کمرشم کبود شه. ولی خب جونگ کوک به موقع رسید و ثابت نگهش داشت.

+ اینجا چه خبره، چرا انقد اینجا لیزه؟
؛ اوه من تمیزش کردم!

لبخند خوشحال و بزرگی زد که افتخار ازش میریخت که فقط باعث شد جیمین چشماش رو بچرخونه و با احتیاط از کنار رد بشه.

+ ببینم تو چند سالته؟
؛ ۲۸ سال
+ ها؟!

با تعجبی که کرد یهو برگشت و نگاهش کرد.

+ چرا سنت فقط به هیکلت میخوره؟
؛ منظورتون چیه...
+ اخلاقی.. ولش کن، استاد یو رو ندیدی؟
؛ رفتن برای دستتون دارو تهیه کنن
+ عاا که اینطور، بانو اوک کجاست؟
؛ ایشونم رفتن مواد غذایی تهیه کنن
+ قضیه چیه، برنامه ریختن مارو باهم آشنا کنن یا چی

چشماش رو چرخوند و رفت تا روی صندلی گوشه حیاط بشینه.
.
.
با اینکه خورشید باعث حس سوزش روی پوست هر کسی میشد اما جیمین با چشمای بسته، به صندلی تکیه داده بود و اجازه میداد روحش چیزی که باید رو حس کنه.
دستش حالا بهتر شده بود، البته به لطف استاد یو و الهه آسمان.
فکری به ذهنش رسید، اینکه حداقل باید تشکری از الهه بکنه.
.
جلوی بت های رنگین و میز رنگین تر، زانو زد و نشست و به عودی که خودش روشن کرده بود و بوش اتاق رو فرا گرفته بود تعظیم کرد و تو دلش از بخششی که نصیبش شده بود تشکر کرد و لبخندی روی لباش نشست. ایستاد و با تعظیم دیگه ای از اتاق با لبخندی که هنوز روی لباش جا خشک کرده بود از اتاق خارج شد.
درست در همین لحظه در های خونه به شدت باز شدن و سرباز ها داخل ریختن.
جونگ کوک گوشه ی حیاط از جا پرید و ترسیده به دیوار تکیه داد.
افسر کیم سریع داخل اومد و با فریادی جیمین رو صدا زد.

< شمن پارک!!

جیمین با هیاهویی که راه افتاده بود ترس خفیفی روی دلش نشست. سریعا جلوی افسر کیم ظاهر شد.

+ چه اتفاقی افتاده؟
< حال امپراطور اصلا خوب نیست، ما به حضور شما نیاز داریم! باید همین حالا بریم!...
دیدگاه ها (۲۵)

Chapter Seven, Part ²⁶؛ من جونگ کوکم، ندیمه جدید+ فک کردم قر...

Chapter Seven, Part ²⁵سرش رو به عقب خم کرد و چشماش رو بست. پ...

Chapter Seven, Part ¹⁸... خوشبختانه صدمه ای ندیدن. همون نشون...

Chapter Seven, Part ²²تجربه قدم گذاشتن توی خونه های بازرگانا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط