𝖕𝖆𝖗𝖙۱۳

𝖕𝖆𝖗𝖙۱۳

چند روز گذشت.

جونگ کوک ساکت‌تر از قبل بود. کمتر حرف می‌زد. بیشتر توی دفترش می‌ماند.

لیسا هر روز صبح صبحانه می‌برد. هر روز قهوه تلخ. هر روز چند کلمه حرف.

یک روز، وقتی لیسا سینی را می‌گذاشت، جونگ کوک گفت:

«بنشین.»

لیسا نشست.

«می‌خوام چیزی بپرسم.»

«بپرسید.»

«تو... تو چطور توی عمارت آقای کانگ کار می‌کردی؟»

لیسا مکث کرد.

«مثل هر خدمتکار دیگه.»

«نه. تو فرق داری. راه رفتنت. نگاه کردنت. یه چیزیت فرق داره.»

لیسا نگاهش کرد.

«نمی‌دونم چی بگم.»

«راستش رو بگو.»

سکوت.

لیسا نفس عمیقی کشید.

«پدرم... پدرم مأمور مخفی بود.»

جونگ کوک ابرو بالا انداخت.

«مأمور مخفی؟»

«آره. برای دولت کار می‌کرد. مأموریت‌های خطرناک. همیشه می‌گفت هیچ‌وقت به کسی نگو.»

«چطور مرد؟»

لیسا مکث کرد.

«گفتن سرطان. ولی... من باور نکردم. یه روز سالم بود. یه روز مریض. خیلی سریع.»

جونگ کوک نگاهش کرد.

«مطمئنی سرطان بود؟»

لیسا شانه بالا انداخت.

«چیزی ثابت نشد. ولی...»

«ولی چی؟»

«پدرم چند تا دفترچه داشت. پر از اسم. پر از مکان. من هیچ‌وقت نخوندمشون. ترسیدم.»

جونگ کوک به جلو خم شد.

«دفترچه‌ها کجان؟»

«توی یه جعبه. توی انباری. از وقتی مرد، دست نزدم.»

جونگ کوک سکوت کرد.

بعد گفت:

«لیسا، من می‌خوام اون دفترچه‌ها رو ببینم.»

لیسا نگاهش کرد.

«چرا؟»

«چون شاید بدونم پدرت کی بود. شاید... شاید بشناسمش.»

لیسا مکث کرد.

«شما... شما پدرم رو می‌شناختید؟»

جونگ کوک به عقب تکیه داد.

«نمی‌دونم. ولی اسم‌هایی که توی اون دنیا هستن... آدم‌هایی که مأمور مخفی بودن... بعضیاشون با ما کار می‌کردن. بعضیاشون علیه ما.»

لیسا نفسش را حبس کرد.

«پدرم...»

«شاید. فقط شاید.»

لیسا بلند شد.

«فردا می‌رم دفترچه‌ها رو بیارم.»

جونگ کوک سر تکان داد.

«ممنون.»

لیسا سمت در رفت. ایستاد.

«جونگ کوک.»

«بله؟»

«چرا اینقدر براتون مهمه؟»

جونگ کوک نگاهش کرد.

«چون می‌خوام بدونم تو کی هستی. واقعاً کی هستی.»

لیسا چیزی نگفت.

از اتاق بیرون رفت.

قلبش تند می‌زد.

❤️🖤

حمایتتتتتتتتتتتتتت
هعی حس میکنم کم کم داره منو یادتون می‌ره😞😞
دیدگاه ها (۶)

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁶ویو: ویکتورچند لحظه ساکت شدم.بعد...

ᴘᴀʀᴛ ۳۳ | یه روز سختچند روز بعد...آرا اون روز وقتی از مدرسه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط