خون آشام تشنه به خون
خون آشام تشنه به خون
پارت سوم
الان دو ماه شده بود که کوک داخل عمارت ته یونگ مشغول کار بود تا اینکه روزی فهمید که تهیونگ رو دوست داره ولی بهش نگفته چون هربار یادش میاد که تهیونگ بهش گفته بود اگه عاشقم بشی میکشمت بخاطر همین به تهیونگ چیزی نگفته ولی کوک نمیدونه که تهیونگ دلش رو به کوک باخته ولی یه شب که تهیونگ رفته بود بار برای قمار صلاح وقتی تموم شد حسابی مشروب خورده بود و اومده بود خونه کسی خونه نبود فقط کوک بود که داشت ظرف هارو میشست ته یونگ از پشت کوک رو بغل کرد
ته یونگ : کوک میدونی من دوستت دارم ( مست )
کوک برگشت سمتش که ته یونگ چسبوندش به سینک ظرفشویی
کوک : ارباب برین کنار ( خجالت و سرخ )
ته یونگ : بیب بهت نیاز دارم خونت رو میخوام ( مست )
کوک : ارباب ولی شما همین امروز عصر از خون من خوردین
ته یونگ : باشه باشه نمیخوام فقط بزار بغلت کنم ( مست )
ته یونگ کوک رو بغل کرد و سرش رو داخل گردن کوک برد و یه لیسی به گردنش زد
کوک : عاحح کیم ولم کن ( سرخ )
ته یونگ کوک رو بغل کرد و بردش داخل خودش و همینطور داخل بغلش بود خوابید روی تخت و تهیونگ از پشت بغلش کرد
کوک : کیم من نمیخوام بخوابم کار دارم ولم کن( خجالت وسرخی ) ...
ته یونگ : هیس بیبی بانی ددیت خوابش میاد ( مست و خواب آلود )
کوک دیگه حرفی نزد که چشماش گرم شد و خواب رفت
صبح
کوک وقتی بیدار شد ، دید داخل بغل تهیونگه یکم تکون خورد که
ته یونگ : تکون نخور خوابم میاد ( خواب آلود )
کوک : کیم ولم کن ( درحال تکون خوردن )
تهیونگ : ساکت میشی یا به روش خودم ساکتت کنم ( یکممم عصبی و خواب آلود )
کوک از ترس تهیونگ دیگه تکون نخورد و سرجاش خوابید
کوک : کیم همه چیز هایی که دیشب گفتی راست بود ( خجالت )
ته یونگ درحالی که چشماش بسته بود گفت
ته یونگ : منظورت اون حرفمه که گفتم دوستت دارم ؟ ( خمار )
کوک : ا...اره همون ( خجالت و سرخ )
ته یونگ : اره همه ی اون حرف ها واقعی بود و از سر مستی نبود ( خمار )
ته یونگ : تو چی توهم منو دوست داری ؟
کوک : ر...راستش منم از اون روز اول دوستت داشتم ولی بهت نگفتم چون میترسیدم بکشیم ( خجالت )
ته یونگ : واقعا ؟ ( تعجب )
کوک : ا..اره
ته یونگ صورتش رو نزدیک به پسرک کرد و بوسه آرومی روی لب پسر گذاشت
ته یونگ : خیلی خب بلندشو بریم پایین ( لبخند )
کوک : باشه ( لبخند )
هردو رفتن پایین که کوک رفت کمک اجوما تا صبحونه رو اماده کنه امروز فقط یونا و آجوما با کوک بودن ، کوک ظرف های چینی دستش بود داشت میرفت سمت میز که یهو یونا از عمد زد به کوک ، کوک افتاد و ظرف ها هم شکستن یه تیکه از ظرف های شکسته رفت داخل دست کوک
کوک : اه چقدر میسوزه ( ناراحت )
یونا : اوه ببخشید ( مسخره کرد و لبخند زد )
ته یونگ که از داخل حیاط ، اومد داخل خونه وقتی کوک رو
دید سریع رفت سمتش
ته یونگ : کوک خوبی چیزیت که ؟ ( نگران )
کوک : دستم درد میکنه ( بغض )
ته یونگ دست کوک رو گرفت و نگاه کرد وقتی زخم رو دید سریع کوک رو بغل کرد و بردش داخل اتاق خودش و کوک رو گذاشت روی تخت ، رفت جعبه کمک های اولیه رو آورد از داخلش زد عفونی کننده و باند رو برداشت
ته یونگ : کی اینکار رو کرد ؟ ( نگران و یکم عصبی )
کوک : یونا کرد ( بغض )
ته یونگ : اون یونای هرزه چطور جرعت کرده به اموال من دست بزنه ( عصبی )
کوک : ته فعلا اون رو ول کن دستم خیلی درد می کنه ( بغض سگی )
ته یونگ اول زد عفونی کننده رو زد و بعد دورش باند پیچید که کوک یهو دردش بدتر شد
کوک : ته هق درد میکنه هق هق ( گریه )
ته یونگ یه بوسه روی چشم کوک گذاشت و بغلش کرد
ته یونگ : هیس تموم شد الان خوب میشه
کوک بعد چند دقیقه داخل بغل تهیونگ آروم شد ته یونگ وقتی دید کوک آروم شده از داخل بغلش آوردنش بیرون
ته یونگ : بانی کوچولوی من خوبی ؟ هنوز دردت میکنه ؟ ( نگران )
کوک : اره خوبه دیگه درد نمیکنه کمتر شده تهبونگی مرسی ( لبخند )
ته یونگ چشمش به لبای صورتی کوک افتاد رفت سمتش و لبش رو گذاشت رو لبای صورتی پسرکش .....
-------------------------------------------------------------------------------
امیدوارم از رمان دوم هم خوشتون بیاد و حمایت کنید 💕✨
پارت سوم
الان دو ماه شده بود که کوک داخل عمارت ته یونگ مشغول کار بود تا اینکه روزی فهمید که تهیونگ رو دوست داره ولی بهش نگفته چون هربار یادش میاد که تهیونگ بهش گفته بود اگه عاشقم بشی میکشمت بخاطر همین به تهیونگ چیزی نگفته ولی کوک نمیدونه که تهیونگ دلش رو به کوک باخته ولی یه شب که تهیونگ رفته بود بار برای قمار صلاح وقتی تموم شد حسابی مشروب خورده بود و اومده بود خونه کسی خونه نبود فقط کوک بود که داشت ظرف هارو میشست ته یونگ از پشت کوک رو بغل کرد
ته یونگ : کوک میدونی من دوستت دارم ( مست )
کوک برگشت سمتش که ته یونگ چسبوندش به سینک ظرفشویی
کوک : ارباب برین کنار ( خجالت و سرخ )
ته یونگ : بیب بهت نیاز دارم خونت رو میخوام ( مست )
کوک : ارباب ولی شما همین امروز عصر از خون من خوردین
ته یونگ : باشه باشه نمیخوام فقط بزار بغلت کنم ( مست )
ته یونگ کوک رو بغل کرد و سرش رو داخل گردن کوک برد و یه لیسی به گردنش زد
کوک : عاحح کیم ولم کن ( سرخ )
ته یونگ کوک رو بغل کرد و بردش داخل خودش و همینطور داخل بغلش بود خوابید روی تخت و تهیونگ از پشت بغلش کرد
کوک : کیم من نمیخوام بخوابم کار دارم ولم کن( خجالت وسرخی ) ...
ته یونگ : هیس بیبی بانی ددیت خوابش میاد ( مست و خواب آلود )
کوک دیگه حرفی نزد که چشماش گرم شد و خواب رفت
صبح
کوک وقتی بیدار شد ، دید داخل بغل تهیونگه یکم تکون خورد که
ته یونگ : تکون نخور خوابم میاد ( خواب آلود )
کوک : کیم ولم کن ( درحال تکون خوردن )
تهیونگ : ساکت میشی یا به روش خودم ساکتت کنم ( یکممم عصبی و خواب آلود )
کوک از ترس تهیونگ دیگه تکون نخورد و سرجاش خوابید
کوک : کیم همه چیز هایی که دیشب گفتی راست بود ( خجالت )
ته یونگ درحالی که چشماش بسته بود گفت
ته یونگ : منظورت اون حرفمه که گفتم دوستت دارم ؟ ( خمار )
کوک : ا...اره همون ( خجالت و سرخ )
ته یونگ : اره همه ی اون حرف ها واقعی بود و از سر مستی نبود ( خمار )
ته یونگ : تو چی توهم منو دوست داری ؟
کوک : ر...راستش منم از اون روز اول دوستت داشتم ولی بهت نگفتم چون میترسیدم بکشیم ( خجالت )
ته یونگ : واقعا ؟ ( تعجب )
کوک : ا..اره
ته یونگ صورتش رو نزدیک به پسرک کرد و بوسه آرومی روی لب پسر گذاشت
ته یونگ : خیلی خب بلندشو بریم پایین ( لبخند )
کوک : باشه ( لبخند )
هردو رفتن پایین که کوک رفت کمک اجوما تا صبحونه رو اماده کنه امروز فقط یونا و آجوما با کوک بودن ، کوک ظرف های چینی دستش بود داشت میرفت سمت میز که یهو یونا از عمد زد به کوک ، کوک افتاد و ظرف ها هم شکستن یه تیکه از ظرف های شکسته رفت داخل دست کوک
کوک : اه چقدر میسوزه ( ناراحت )
یونا : اوه ببخشید ( مسخره کرد و لبخند زد )
ته یونگ که از داخل حیاط ، اومد داخل خونه وقتی کوک رو
دید سریع رفت سمتش
ته یونگ : کوک خوبی چیزیت که ؟ ( نگران )
کوک : دستم درد میکنه ( بغض )
ته یونگ دست کوک رو گرفت و نگاه کرد وقتی زخم رو دید سریع کوک رو بغل کرد و بردش داخل اتاق خودش و کوک رو گذاشت روی تخت ، رفت جعبه کمک های اولیه رو آورد از داخلش زد عفونی کننده و باند رو برداشت
ته یونگ : کی اینکار رو کرد ؟ ( نگران و یکم عصبی )
کوک : یونا کرد ( بغض )
ته یونگ : اون یونای هرزه چطور جرعت کرده به اموال من دست بزنه ( عصبی )
کوک : ته فعلا اون رو ول کن دستم خیلی درد می کنه ( بغض سگی )
ته یونگ اول زد عفونی کننده رو زد و بعد دورش باند پیچید که کوک یهو دردش بدتر شد
کوک : ته هق درد میکنه هق هق ( گریه )
ته یونگ یه بوسه روی چشم کوک گذاشت و بغلش کرد
ته یونگ : هیس تموم شد الان خوب میشه
کوک بعد چند دقیقه داخل بغل تهیونگ آروم شد ته یونگ وقتی دید کوک آروم شده از داخل بغلش آوردنش بیرون
ته یونگ : بانی کوچولوی من خوبی ؟ هنوز دردت میکنه ؟ ( نگران )
کوک : اره خوبه دیگه درد نمیکنه کمتر شده تهبونگی مرسی ( لبخند )
ته یونگ چشمش به لبای صورتی کوک افتاد رفت سمتش و لبش رو گذاشت رو لبای صورتی پسرکش .....
-------------------------------------------------------------------------------
امیدوارم از رمان دوم هم خوشتون بیاد و حمایت کنید 💕✨
- ۵۷.۸k
- ۱۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط