somewhere

به آرامی با دستانم سر سبکش را بالا گرفتم و به چشمان بسته اش خیره شدم ، پوستش سفید تر شده بود و چهره اش آرامتر ؛ گویی انگار سردتر هم شده بود . . . ترسیده بود ؟ مگر سختگیری کرده بودم ؟ فقط میخواستم کمی اورا تنبیه کرده باشم ، هیچ دلیلی نداشت که او این همه از من بترسد . . . من با او مهربان تر از هر کس دیگری بودم

" بسه دیگه عزیزم ، لطفا حرف بزن "

هیچ کلمه ای از دهانش خارج نمیشد و سکوت کرده بود ، خدایا او واقعا با من قهر کرده بود ؛ در حالی که شاکی واقعی ماجرا من بودم .

" نباید به این زودی ناراحت بشی که "

بعد از آن که با لحن اندوهگین زمزمه کردم تا بلکی دلش را باری دیگر به دست بیاورم دوباره سرش را روی بدنش گذاشتم و چشمانم را به او دوختم اما کار ساز نبود ، شاید برای آن بود که سرش دیگر به مانند قبل روی بدنش جای نمیگرفت و استخوان های گردنش به قشنگی قبل روی یکدیگر قرار نمیگرفتند . . . انگار که حالا وصله های ناجوری برای یکدیگر بودند ، فکر میکردم دلیل دلخوری اش را پیدا کرده بودم

" عزیزم درستش میکنم ، فقط توروخدا دوباره باهام حرف بزن "

همچنان که فقط سر کج شده و پوست خونین و یخ زده اش را که میدیدم داشتم در این فکر بودم که چگونه باید از دلش در بیاورم ، اما من زیاده روی نکرده بودم ؛ حداقل مطمئن بودم که این دفعه را با او با ملایمت بیشتری رفتار کرده بودم ؛ زیرا که این سری دیگر صدای جیغ زیادی از او نشنیده بودم

" لطفا "

و هنگامی که فکر میکردم با حرف های خالی نمیخواهد آشتی کند شروع کردم به شل کردن کراواتم و دکمه های لباس سفیدم که حالا تماما خونی شده بود . . . او که نمیخواست نه بگوید ؛ میخواست ؟
دیدگاه ها (۱۵)

ای خدا😭ناره کاباره ای شده🖤روی بدنش تاریخ مرگ شاهین رو تتو کر...

پارت ۲ ویو ا.ت همونجا ساکت نشسته بودم و اهمیتی به حرفای بقیه...

پارت سوم شروعی دوباره

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 147✦...................

پارت ۲ ویو ا.ت با ذوق سمت در رفتم و بازش کردم .هوسوک رو دیدم...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁹¹من رینا بودم.وارث اصلی اون خانواده.و ...

بچه ها کیا این نقاشی رو یادشونه؟🥲😅قدیمی های پیج قبلی شاید یا...

قسمت هفده

★彡   Part 26 彡★ وارد اتاقم که شدیم، با گرمای شدید مواجه شدم....

قاضی میگفت : یک روز آقای تقریباً ۳۰ ساله با پیراهن مشکی اومد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط