پارت ۲۷
پارت ۲۷
ساسکه دراز کشید روی تخت، بدنش کمی از فشار به تشک فنری سفت زندان، بالا و پایین شد.
چشم هایش را بست و سعی کرد بخوابد. اره، فقط کافی بود دو ثانیه پلک های لعنتی اش را روی هم بگذارد.
ولی هر بار که ان ها را میبست؟
صورت ناروتو با ان لبخند درخشانش مثل پرده روی چشم هایش میچسبید.
ساسکه دوباره چشم هایش را باز کرد:"ینی چی؟"
دوباره بست.
ناروتو.
دوباره باز کرد.
ناروتو.
Sa:"بابا اه."
از وقتی فرار کرده بود زیاد او را نمیدید. نمیخواست قبول کند که بخشی از قلبش به سمت ناروتو کشیده میشود.
دلش برای او تنگ شده بود؟ احتمالا.
ساسکه روی پهلویش پرخید، سعی کرد مزخرف فکر نکند و فقط بگیرد بخوابد. ناروتو احتمالا برای استراحت رفته بود. فردا او را میدید.
کجا رفته استراحت کنه؟
نه نه، لابد تو اتاقش خوابیده.
ولی نگهبانه گفت رفته کافه تریا که.
خو رفته به تو چه. بخواب.
ساسکه به زور به خودش قبولاند و پلک هایش را روی هم فشار داد، کمی محکم تر از حد معمول.
انگار با اینکار میتوانست از شر نشخوار فکری نصفه شبی اش خلاص شود. زندان بالاخره ساکت شده بود.
نور کم راهرو ها هر چند بیشتر زندانی ها خیلی خر و پف میکردند.
کم کم خواب خزید توی چشم هایش.
عضلات شانه اش شل شدند و کم کم داشت توی حالت چرت اولیه اش فرو میرفت.
همه چیز خوب بود.
ارام، ساکت
تا اینکه یک گاو غول پیکر منحرف تصمیم گرفت خواب قشنگش را خراب کند:"پیس پیس، اوچیها! بیداری؟"
پلک های ساسکه کمی باز شد. کم کم رگ های قرمزی توی چشم هایش به وجود امده بود و داشت سردرد میگرفت:"بنال."
جیرایا بود، لازم نبود ساسکه سرش را برگرداند تا این حقیقت را کشف کند.
دلایل بی خوابی ساسکه؟ جیرایا + ناروتو
Sa:"بنال!"
او کمی بلند تر گفت، چون بنظر میرسید جیرایا نشنیده.
J:"اومدم یه پیشنهاد بهت بدم اصن عسل."
ساسکه با انگشت شست و اشاره اش چشم هایش را مالید.
ساعت یک و بیست و سه دقیقه ی شب
جیرایا مثل جغد نفرین شده پشت در ایستاده بود
و میگفت که میخواهد پیشنهاد بدهد انگار توی این زندان خراب شده کار خاصی هم میشد به عنوان پیشنهاد به کسی پیشکش کنی.
Sa:"بنال."
J:"اصن میفهمی چی میگم؟ چرا عین طوطی فقط یه کلمه میگی؟"
Sa:"عرض بفرمایید."
ساسکه حوصله بحث نداشت، حتی از پشتش هم میشد فهمید. جیرایا ادامه داد.
J:"نظرت چیه من اجازه بدم بری تو اتاق ناروتو سکته ش بدی بعد تو در عوض کولر تو دفترمو درست کنی؟"
خب.
ساسکه یک لحظه از مالیدن چشم هایش دست برداشت.
این 'احمقانه ترین' پیشنهادی بود که یک نفر میتوانست بدهد. ولی در عین حال به طرز عجیبی هم وسوسه کننده بنظر میرسید.
شاید واکنش تعجب کرده ی ناروتو وقتی میدید ساسکه مثل یک روح سرگردان وسط اتاقش ظاهر شده، ارزش دیدن را داشت.
ولی ارزش کتک خوردن بعدش را هم داشت؟
و کولر؟ جدی؟
Sa:"من تعمیرکاری بلد نیستم."
J:"لازم نیستم بلد باشی، فقط دکمه ش شل شده برو اون بالا سفت کن."
Sa:"واسه خاطر یه پیچ داری پیشنهاد اتاق ناروتو رو میدی؟ ببخشید، احمقی چیزی هستی؟"
J:"من احمق نیستم فقط گشادم. اینا فرق داره."
جیرایا گفت و تکیه داد به در میله ای، پشت به ساسکه. کمی از موهای سفید بلندش از بین میله ها رد شدند.
یک پاکت سیگار از توی جیبش بیرون اورد:"بعلاوه،"
لوله ی کوچک کاغذی را بین لب هایش گذاشت:"برای من چه فرقی میکنه؟ تو باید قدرمم بدونی. دارم میفرستمت پیش عشقت."
چشم های ساسکه مثل گلابی گرد شد"ه-"
ولی جیرایا قبل از اینکه حتی شروع شود حرفش را قطع کرد:"یه کلام بگو میری یا نه؟ میخوام بدم سلولتم تمیز کنن بو طویله میده."
یک ثانیه گذشت
دو ثانیه
ساسکه شروع کرد به فکر کردن.
چه اشکالی داشت؟ او که نمیخواست کار بدی انجام دهد.
فقط انجا مینشست تا ناروتو بیاید. بعدش شاید کمی با هم حرف میزدند، قرار نبود عجیب غریبش کند.
و حداقل شبش هم خوش میگذشت.
Sa:"....خب باشه"
جیرایا پوزخند زد:"باریکلا چه پسر گلی."
ساسکه دراز کشید روی تخت، بدنش کمی از فشار به تشک فنری سفت زندان، بالا و پایین شد.
چشم هایش را بست و سعی کرد بخوابد. اره، فقط کافی بود دو ثانیه پلک های لعنتی اش را روی هم بگذارد.
ولی هر بار که ان ها را میبست؟
صورت ناروتو با ان لبخند درخشانش مثل پرده روی چشم هایش میچسبید.
ساسکه دوباره چشم هایش را باز کرد:"ینی چی؟"
دوباره بست.
ناروتو.
دوباره باز کرد.
ناروتو.
Sa:"بابا اه."
از وقتی فرار کرده بود زیاد او را نمیدید. نمیخواست قبول کند که بخشی از قلبش به سمت ناروتو کشیده میشود.
دلش برای او تنگ شده بود؟ احتمالا.
ساسکه روی پهلویش پرخید، سعی کرد مزخرف فکر نکند و فقط بگیرد بخوابد. ناروتو احتمالا برای استراحت رفته بود. فردا او را میدید.
کجا رفته استراحت کنه؟
نه نه، لابد تو اتاقش خوابیده.
ولی نگهبانه گفت رفته کافه تریا که.
خو رفته به تو چه. بخواب.
ساسکه به زور به خودش قبولاند و پلک هایش را روی هم فشار داد، کمی محکم تر از حد معمول.
انگار با اینکار میتوانست از شر نشخوار فکری نصفه شبی اش خلاص شود. زندان بالاخره ساکت شده بود.
نور کم راهرو ها هر چند بیشتر زندانی ها خیلی خر و پف میکردند.
کم کم خواب خزید توی چشم هایش.
عضلات شانه اش شل شدند و کم کم داشت توی حالت چرت اولیه اش فرو میرفت.
همه چیز خوب بود.
ارام، ساکت
تا اینکه یک گاو غول پیکر منحرف تصمیم گرفت خواب قشنگش را خراب کند:"پیس پیس، اوچیها! بیداری؟"
پلک های ساسکه کمی باز شد. کم کم رگ های قرمزی توی چشم هایش به وجود امده بود و داشت سردرد میگرفت:"بنال."
جیرایا بود، لازم نبود ساسکه سرش را برگرداند تا این حقیقت را کشف کند.
دلایل بی خوابی ساسکه؟ جیرایا + ناروتو
Sa:"بنال!"
او کمی بلند تر گفت، چون بنظر میرسید جیرایا نشنیده.
J:"اومدم یه پیشنهاد بهت بدم اصن عسل."
ساسکه با انگشت شست و اشاره اش چشم هایش را مالید.
ساعت یک و بیست و سه دقیقه ی شب
جیرایا مثل جغد نفرین شده پشت در ایستاده بود
و میگفت که میخواهد پیشنهاد بدهد انگار توی این زندان خراب شده کار خاصی هم میشد به عنوان پیشنهاد به کسی پیشکش کنی.
Sa:"بنال."
J:"اصن میفهمی چی میگم؟ چرا عین طوطی فقط یه کلمه میگی؟"
Sa:"عرض بفرمایید."
ساسکه حوصله بحث نداشت، حتی از پشتش هم میشد فهمید. جیرایا ادامه داد.
J:"نظرت چیه من اجازه بدم بری تو اتاق ناروتو سکته ش بدی بعد تو در عوض کولر تو دفترمو درست کنی؟"
خب.
ساسکه یک لحظه از مالیدن چشم هایش دست برداشت.
این 'احمقانه ترین' پیشنهادی بود که یک نفر میتوانست بدهد. ولی در عین حال به طرز عجیبی هم وسوسه کننده بنظر میرسید.
شاید واکنش تعجب کرده ی ناروتو وقتی میدید ساسکه مثل یک روح سرگردان وسط اتاقش ظاهر شده، ارزش دیدن را داشت.
ولی ارزش کتک خوردن بعدش را هم داشت؟
و کولر؟ جدی؟
Sa:"من تعمیرکاری بلد نیستم."
J:"لازم نیستم بلد باشی، فقط دکمه ش شل شده برو اون بالا سفت کن."
Sa:"واسه خاطر یه پیچ داری پیشنهاد اتاق ناروتو رو میدی؟ ببخشید، احمقی چیزی هستی؟"
J:"من احمق نیستم فقط گشادم. اینا فرق داره."
جیرایا گفت و تکیه داد به در میله ای، پشت به ساسکه. کمی از موهای سفید بلندش از بین میله ها رد شدند.
یک پاکت سیگار از توی جیبش بیرون اورد:"بعلاوه،"
لوله ی کوچک کاغذی را بین لب هایش گذاشت:"برای من چه فرقی میکنه؟ تو باید قدرمم بدونی. دارم میفرستمت پیش عشقت."
چشم های ساسکه مثل گلابی گرد شد"ه-"
ولی جیرایا قبل از اینکه حتی شروع شود حرفش را قطع کرد:"یه کلام بگو میری یا نه؟ میخوام بدم سلولتم تمیز کنن بو طویله میده."
یک ثانیه گذشت
دو ثانیه
ساسکه شروع کرد به فکر کردن.
چه اشکالی داشت؟ او که نمیخواست کار بدی انجام دهد.
فقط انجا مینشست تا ناروتو بیاید. بعدش شاید کمی با هم حرف میزدند، قرار نبود عجیب غریبش کند.
و حداقل شبش هم خوش میگذشت.
Sa:"....خب باشه"
جیرایا پوزخند زد:"باریکلا چه پسر گلی."
- ۷۲۴
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط