***

***

صدای زنگ پایان کلاس، گویی اعلام پایانِ یک نبردِ بزرگ بود. دانش‌آموزان، که هنوز تحت تأثیرِ روایتِ حماسی و تکان‌دهنده‌ی **هاشیراها** بودند، با حالتی مبهوت و بی‌صدا، وسایل خود را جمع کرده و یکی پس از دیگری از کلاس خارج شدند. فضای مدرسه از آن هیجانِ سنگینِ کنفرانس هنوز پر بود.

میتسوری و اوبانای، در حالی که در راه خروج بودند، ناخودآگاه دست‌های هم را گرفته بودند؛ دستانی که نه از روی اتفاق، بلکه از روی یک پیوندِ عمیق و حمایتگرانه در آن لحظه‌ی حساس به هم گره خورده بود. اما به محض اینکه از درِ اصلی مدرسه خارج شدند، دنیای میتسوری زیر پای او لرزید.

او در دوردست، کنارِ ماشین، قامتِ آشنای مادرش را دید. مادرش با لبخندی پر از اشتیاق و نگاهی که نشان می‌داد برای امروز برنامه‌های زیادی دارد، منتظر بود. میتسوری، با دیدنِ او، قلبش فروریخت. او بلافاصله، با چهره‌ای که از شدتِ خجالت و وحشت به رنگِ سرخِ تند درآمده بود، خود را به سمت اوبانای کشید و با صدایی که به سختی از گلویش خارج می‌شد، در گوش او نجوا کرد:
«مـ... مامانم اینجاست! وای اوبانای-سان، خیلی بد شد!»

و بلافاصله، با حرکتی سریع و از روی دستپاچگی، دستِ اوبانای را ول کرد؛ انگار که آن تماس، باعث سوختگی شده باشد. او بدون اینکه حتی نگاهی به اوبانای بیندازد که با همان نگاهِ آرام و بی‌تفاوتِ همیشگی به او خیره شده بود، با قدم‌هایی تند و لرزان به سمت ماشین دوید و با عجله سوار شد. اوبانای تنها ماند، ایستاده در مقابلِ درِ مدرسه، و نگاهش را برای لحظه‌ای به سمت ماشین دوخت، پیش از آنکه با آرامشی عجیب، به راه خود ادامه دهد.

در ماشین، سکوتِ میتسوری تنها چند ثانیه دوام آورد. به محض اینکه مادرش سوار شد و در را بست، نگاهِ تیز و پرسشگر او، مثلِ پرتوهای نور، مستقیماً به صورتِ سرخ و داغِ میتسوری دوید. آن‌ها در راهِ رفتن به سمت کافه بودند، اما ذهنی که مادر در آن مشغول بود، اصلاً در کافه نبود؛ او تمامِ تمرکزش را روی آن صحنه‌ی دمِ در گذاشته بود.

مادر با هیجانی که نمی‌توانست پنهانش کند، شروع کرد: «میتسوری! عزیزم... اون چی بود؟ اون پسره کی بود؟ چرا داشتید دست هم رو می‌گرفتید؟»

میتسوری، در حالی که چشمانش را به شدت می‌مالید و سعی می‌کرد نگاهش را از پنجره بدزدد، با لحنی که سعی می‌کرد کاملاً بی‌خیال و "خنگ" به نظر برسد، گفت: «چی؟ کدوم پسره؟ مامان داری چی می‌گی؟ من اصلاً نفهمیدم داری درباره‌ی چی حرف می‌زنی! شاید فقط... شاید داشت بهم کمک می‌کرد کتابم رو بلند کنم!»

اما مادرش که سال‌ها بود میتسوری را می‌شناخت، با پوزخندی شیطنت‌آمیز، از این حرف‌ها قانع نشد. او با لحنی که هم محبت داشت و هم کنجکاویِ بی‌امان، ادامه داد: «کمک با بلند کردن کتاب؟ میتسوری، من دیدم! اون نگاهش... اون پسر خیلی باوقار و جدی به نظر می‌رسید. اسمش چیه؟ هم‌کلاسیته؟ از کجاست؟ چرا همیشه اینقدر ساکت و مرموز به نظر می‌رسه؟»

میتسوری، در حالی که سعی می‌کرد با دست‌هایش صورتش را بپوشاند و خودش را به بی‌اطلاعی بزند، زیر لب گفت: «آخه مامان، خیلی سوال می‌پرسی... اون فقط... خب... فقط یک هم‌کلاسیه. اسمش اوبانای هست. همین.»

او سعی می‌کرد با جملاتِ کوتاه و مبهم، از زیرِ بارِ سوالات فرار کند و مدام خودش را به "خنگ بودن" و "متوجه نشدنِ بحث" می‌زد، اما هر بار که مادرش یک سوالِ دقیق‌تر می‌پرسید، میتسوری ناخودآگاه جواب‌هایی می‌داد که نشان می‌داد او بسیار بیشتر از آنچه ادعا می‌کند، به آن پسر توجه دارد.

مادر، در حالی که به سمت کافه پیش می‌رفت، با لبخندی که نشان می‌داد او "شکست" کوتاهی خورده اما همچنان پیروزِ میدان است، گفت: «خب، اوبانای... اسم قشنگیه. پس هم‌کلاسیِ همیشگیته؟ پس چرا تا حالا ازش حرف نزده بودی؟»

میتسوری، با تمامِ تلاشش برای حفظِ ظاهر، تنها توانست با یک "نمی‌دونم" و "خیلی بی‌خیالم" پاسخ دهد، در حالی که از درون، تمامِ سلول‌های بدنش از شدتِ هیجان و استرسِ ناشی از حضورِ مادر و یادآوریِ آن لحظه‌ی دست در دست دادن با اوبانای، در حالِ ไหม‌آلودن بودند.
دیدگاه ها (۲)

فضای کافه، گرم و پر از عطرِ دلپذیر قهوه و شیرینی‌های تازه بو...

***سکوتِ کوتاهی میان آن‌ها حاکم شد؛ سکوتی که تنها با صدای مل...

سکوت کلاس چنان سنگین شده بود که گویی زمان ایستاده است. میتسو...

میتسوری با انرژی بیشتری سر تکان داد. «درسته! باید نشون بدیم ...

سناریو عشق بی پایان میشه قبلش لایک کنی ستاره

سناریو عشق بی پایان

:***تاریکیِ مطلق، جای خود را به سرمایِ ملایمِ شب داد. صدایِ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط