پارت دو اخر

پارت دو =اخر
ویو ا. ت
وقتی دازای پاشد رفت زدم زیر گریه. اخه دازای احمق چرا بد موقع میای که فکرای بد بکنی؟ من چه گناهی دارم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فردا داخل اژانس:
رامپو: دوستشه
دازای: جانم؟ دوستش بود؟
رامپو: اره دوستش بود و دیشب خیلی گریه کرد اون جشنم میخواست بگیره که پدر شدنتو تبریک بگه
دازای: پ... پ.. پدر شدنمو؟ مطمئنی رامپو سان؟ اشتباه نمیکنی؟
رامپو؛ من و اشتباه! مطمئنی؟ برو ازش عذر خواهی کن احمق
(نکته: ا. ت تو مافیاست دازای تو اژانس)
ویو ا. ت:
صبح بلند شدم آماده شدم رفتم مقر حالمم زیاد خوب نبود و سرم گیج میرفت... اخه دازای چطوز میتونه دست رو زن باردارش بلند کنه؟ امشبم میخواستم براش هدیه بخرم توی همین خیالا خوردم به چویا سان*
ا.ت: ببخشید چویا سان
چویا: عیبی نداره.چیزی شده؟ حالت خوبه؟ رنگت پریده انگار تو فکری..... اون بانداژی باهات کاری کرده؟
ا. ت: نه چیزی من خوبمـ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شب
ویو دازای:
براش یه دسته گل رز بزرگ خریدم و عروسک و خوراکی مورد علاقش واقعا گند زدم...
تق تق *
ا. ت: درو باز کرد که گل رو دید*د.... دازای این برای منه؟
دازای: پرنسس خانم ببخشید نباید بهت تهمت میزدم عذر خواهی منو میپذیری؟
ا. ت: اره که میپذیرمممم
و بعد از نه ماه بچشون دنیا امد و به خوبی و خوشی زندگی کردن....
پایان
دیدگاه ها (۲)

روبی💘💁🏻‍♀️ اصکی: ترخداااا اجازه بگیرررر💢👍🏻

رامپو_کونیکیدا_دازای_اتسوشی💘💁🏻‍♀️ اصکی: ترخداااا اجازه بگیرر...

بیکوماچی💘💁🏻‍♀️ اصکی: ترخداااا اجازه بگیرررر💢👍🏻

با تاخیر فراوان مبارک💘توجی💘💁🏻‍♀️ اصکی: ترخداااا اجازه بگیررر...

Part 12ا،ت ویو باورم نمیشه چقدر احمق بودم که باورم شد جونگ ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط