پ۷ف۵ رفتیم خبر رو ب خانواده دادیم و کنار هم خوشحال نشستیم

پ۷ف۵ رفتیم خبر رو ب خانواده دادیم و کنار هم خوشحال نشستیم مامان واس شام نگهمون داشت _میگم رضا پسرم میشه از این ب بعد اینجا زندگی کنید _مامان جان خونه خودمون راحت تریم مزاحمتون نمیشیم +فقط میلاد موند ی کاری کن براش مامان _راستی برا دختر عموت ساناز نشون کردمش ب زودی عقد و عروسی رو باهم میگیرن+ای کلک نگفتی تو ک میگفتی سانی مث خواهرمع _بود دیگ دوتا خواهر برام پیدا شد خب _اذیت نکن داداشمو +باش رضا خان دارم برات کلی خندیدیم و شب برگشتیم خونه چند ماه گذشت و رفتیم سونوگرافی خانم دکتر گفت _ ای وایی باید نق نقای دوتا بچه رو تحمل کنید _دوقلو؟!!! _بعله مبارکه _ممنون عشقم +قربونت _خب بچه یکیش پسره یکیش دیگه ام دختر مبارکه تپش قلباشون رو گوش کردیم خیلی حس قشنگی بود
دیدگاه ها (۰)

#دوراهی #پارت٣رضا حرفی نمیزد انگار اونم درکم کرده بود رضا بع...

#دنیا چند روز بعد بعد از گذشت قراری که با رضا داشتم رضا با م...

پارت 38 رمان عشق ابدی ***3 ماه گذشت.امروز سومین روز از ماه آ...

#زیباترین_عشق#پارت_9۵دیانا _با نیکا رفتیم اتاق رفتیم دوش گرف...

#دوراهی #پارت٧با خاموش شدن چراغای سالن همه سکوت کردن سکوتی ع...

#پارت_۵۱#زیباترین_عشقمتین _زنگ زدم به ارسلانبا صدایی گرفته س...

رویای بچگی 🌌⭐part4□■□■□■□■□■□■□■□■□صدای پا به در نزدیک شد......

• Wild rose cabaret •#part122#leoreza وارد عمارت شدیمرفتیم ا...

پ۱۲ف۲ مراسم خواستگاری خونه یکی از دوستای خاله راضیه بود بعد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط